Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ راهی بهشت
راه بهشت

داستان کوتاه؛ راهی بهشت

جمیله هاشمی |

بخش 1و 2 پایانی

– گفتم ؛ برخیز، برو سر کارات که ناوقت  می‌شود؛ هرگاه امروز نروی به جایت کسی دیگر را می‌گیرند و بازار تو کساد می‌شود. 

– نمی‌روم، خسته شدیم. زن تو که می‌رود؛ جسم و جثه‌ای قوی دارد، منی بیچاره…

– اوه دختر دیوانه‌ام نکن، برخیز برو و اعصابم را به هم نریز. اگر سر کار نروی؛ برادرزاده‌ات را کفن‌پوش می‌بینی و مرا گور کن دایم‌العمر.

 

Aviron
Aviron
Elite College

 

– برادرزاده‌ام، برادرم، زن برادرم، وای خدای من. پس من کی هستم؟ آخر من. به خدا خسته شدیم و به جان رسیدم. شیطان می‌گوید؛ برو و خودات را به قاچاقبر آدم‌ها تسلیم کن که همه بی‌غم شوند. اوف منی احمق را ببین، آنها چندین بار به سراغم آمدند، همین طلسم رابطه‌ای خونی که احساساتم را در اسارتش گرفته سد راهم شد و…

– چی، این قاچاقبرش باز از کجا شد؟ هوش کنی که به آنها نزدیک نشوی، به خدا خیلی خطرناک هستند. از هفت کوه‌ای سیاه دورات می‌کنند و وضیعت‌ات از امروز بعدتر شده، دست به دست سودایت می‌نمایند.

– همین حالا هم بر شاخ کوهی ایستاده‌ام که با وزش یک باد، پرپر می‌شوم و لحظه لحظه‌ای غنچه‌ای جوانی‌ام در معرض بر بادی و سقوط است.              

ـ گفتم؛ هوش کرده باشی و از این حماقت‌ها ‌نکنی .می‌دانی؛ پی سرنوشت دختران چند فامیلی که می‌شناسیم خواهی رفت.

چشمان صنم خط طویلی کشید، ناگهان یکه خورد و سر جایش نشست. نالش خفیف نوریه میان سکوت‌اش دوید. آهسته گفت: ای خدا این چه نوع  آزمونی است که از من می‌گیری؟ بالای سر برادرزاده‌اش رفت، دانه‌ای اشک را از رخسار زرد و استخوانی‌اش برداشت و سرش را فشار داده گفت:

جان عمه! هرکی را دردی رسد، ناچار گوید وای وای… تو می‌فهمی، چقدر برایم دشوار است؟ بعد زیر زبان گفت: به خاطر تو، با این جثه‌ای یک بلستی بار چی نوع مردان غول‌پیکر را می‌بردارم؟ عروس خیالات جوانی‌ام ذره ذره آب  می‌شود.

 اوف صنم! دیوانه ام نکن… برخیز که نسیمه رفت و تو هنوز خواب هستی.  نمی‌روم برادر…  یعنی دیگر نمی‌‌توانم. زن‌ات خو قبلاً مزه‌ای همبستر شدن را از تو تجربه کرده بود. منی بینوا… برخیز ورنه…

به لحاظ  خدا، ناچارم نساز که کاری خراب‌تر از این را انجام بدهم. تو چرا ننگ وغیرت را به کمر بسته‌ای و..؟ خسته و ناتوان شدیم، به خدا چندشم می‌آید. کاش به جای من می‌بودی… کاش…

لعنتی، بیشتر از این سر زخمم نمک نپاش. ننگ، غیرت، شرم و حیاء حتی گردن غرورم را زمانی شکستاندم که پل‌های پشت سرم را خراب کرده این جاها سرحدم کشید. یک یک خشت آنهمه را که در وجودم بود، ازینه‌ای راه ساختم تا در راهی بهشت قدم گذارم .

بلی، ادراک ما شبه هم نیست  که درد مرا حس نمی‌توانی. از بوی دهن‌های  نفرت‌انگیز و دندان‌‌های  کثیف مردان  مختلف، از تن نمناک و عرق بد بوی‌شان حالم به هم می‌خورد. آدم‌های حریص، محتاط، وحشی و بیرحم…  به خدا، روح  و تنم  درد می‌کند. تصور می‌کنم؛ شمع وجودم از شرمساری آب شده می‌رود. تو پل‌های پشت سرت را ویران کردی، من کاخ آرزوهایم را بریده می‌روم. تمام بدنم زخم برداشته و…

آه صنم..! آه حتما قصد داری، مجبورم کنی که بر زخم‌هایت نمک بپاشم. بُبُر صدای نحس‌ات را.

نه نه، نزن ترا به خدا نزن… بدنم تکه تکه است. می‌دانی بعضی از آن مردان به فکر این که، پول شان هدر نرود؛  مانند حیوان به جان من می‌افتند، چنگم می‌زنند، دندانم می‌گیرند و با وحشت حیوانی چنان حمله می‌نمایند که گرگ گرسنه‌ای به لاش آهویی برابر شده باشد. با دندان‌‌های کثیف‌شان گازم می‌گیرند که فغانم به آسمان بلند  می‌شود. واو بی رحم ها … اوف … این‌‌ ‌ها ‌را به کی می‌گویم ..؟ کدام شما مرا درک کرده‌اید. تو که برادر و پاره‌ای تنم هستی، تو که از ذات مادر و پدرخودم هستی، این طور بیرحمانه…                                                                                                                                        

دختر سگ بر زخمم دست نمان. برخیز، ورنه برای ابد … نزن به لحاظ خدا نزن. آخ بدنم، نزن … نزن می‌روم … بلی برای ابد ساکتم کن، کاش این کار را کنی تا …

صدای هق هق گریه نوریه صنم را بی‌تاب ساخت. بدون این که دیگر حرفی بزند؛ آخ واخ گفته از جایش برخاست و لنگ لنگان از در کلبه‌ای خس پوشک ‌شان بیرون شد. با بی‌حوصله‌گی سرش را پائين انداخت و یک راست به سر کارش رفت. نزدیک محل مخفیگاهِ تن فروشان که رسید، بادقت تمام چار اطرافش را ورانداز کرد. دید مردی با کمره‌ای دست داشته‌اش، عقب درختی پنهان شده است. صنم با شتاب خودش را کنار کشید و عقب سطل کثافات مخفی شد. تبسم تلخی روی لبان تبخال زده اش نشست و با خود گفت:

صنم خودات را فریب می‌دهی یا …؟ نمی‌دانم؛ این کار است یا جرم که پنهان کاری می‌نمایی؟ برو و خودات را به مرد عکاس معرفی کن. برو و همه درد‌‌های نهفته‌ات را که مغز استخوانت را می‌سوزاند، مقابل کمره‌ای او فاش نما. برو و زخم‌‌های نهان و پنهانت را با مردمی‌که حسرت خارج رفتن ترا می‌خورند، قسمت کن. آه نوریه، آخ. کاش دلم  قبول می‌کرد که بگذارم بمیری و بزرگ نشوی. کاش … بعد چشمانش راه کشید و خودش را زیر شلاق‌‌های شیخ و ملا وچلی دید. حس کرد، بلست بلست بدنش می‌سوزد و تن زخمی‌اش را پهلو می‌دهند. پهلوی دیگرش را دور  می‌دهد تا مگر دردش کاهش یابد. صدای خنجرگونه از گوش‌هایش می‌گذرد؛ « این زن مجرم وزانی است، سنگسارش کنید، سنگسارش کنید.» هرپهلویش را که دور می‌داد، شلاقی به آن جا اصابت می‌کرد و درد بدنش را بیشتر می‌ساخت. همین که خودش را دور داد تا دردش تسکین یابد و رده‌‌های شلاق به بدن نحیف‌اش زخم وارد ننماید؛ آرنج دست‌اش به شدت بغل سطل کثافات خورد و مرد عکاس را متوجه موجودیت خویش ساخت. وقتی مرد بالای سر صنم رسید، چشمانش از حیرت برق می‌زد. فقط  گفت:

سبحان الله، آدمی‌استی یا…؟  با دست پاچگی پرسید: تو هم در آن جا می‌روی؟ صنم به پا ایستاد، دوباره به زمین افتاد. مرد بازویش را قاپید و وی را از زمین بلند کرد. زیر زبان گفت: عجیب است؛ این دخترک هم . .؟ صنم از شرم سرش را پائين انداخت. عکاس کنار صنم نشست و پرسید: چقدر وقت می‌شود؟ صنم گفت: یک سال پیش از آب‌های پر خطر ترکیه به یونان رسیدیم. یک برادرزاده، مادر و پدرم  پیش چشمان خود ما در کام آب‌‌های بحر غوته خوردند و برای ابد رفتند و برنگشتند. منی بدبخت با برادر، زن برادر و یک دختر بیمارش به دست چپ تقدیر افتادیم.  پرسید: چند ساله هستی؟ صنم بیشتر به خود فرو رفته و بسیار آهسته گفت: هنوز شانزده نشدیم .. مرد لب‌اش را گزیده گفت: آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری … کم جثه ولی محشر. به زیبایی گل‌‌های رنگین، مانند یک موجود آسمانی … صنم که ترس بیشتر از هویت اصلی‌اش داشت، من من کنان گفت:

لطفا نپرس که از کجا هستم. همین قدر گفته می‌توانم که سرحدات و مرز‌‌های زیادی را شگافتیم، دشت‌‌ها ‌و دمن‌‌های بی‌شماری را پشت سر مانده و از کوه‌‌‌ها ‌و دامنه‌‌های وسیع و فراخ گذشتیم. پیاده، سواره، در خشکه و در آب. بحر و برهای زیادی را طی کرده، گرمی‌وسردی، گرسنگی، تشنگی و هزاران بی‌حرمتی را سپری کرده، نوش را به نیش و راحتی به درویش عوض کردیم، طعم آزار و اذیت فراوان چشیدیم که تا این جا رسیدیم. زخم‌‌های سفر، ابله‌های خشک و تازه پاهای خویش را پتی مانده دیار خویش را رها کردیم و با دهن شیرین از انگیزه‌ای بهتر زیستن، به خیال رسیدن به بهشت، ای میدان وطی میدان با خلیدن خار‌‌های مغیلان اینجا رسیدیم. فقط نیروی پیشرویی ما پس منظر رسیدن به بهشت برین بود. اروپا، جهان غرب، زندگی با عیش و نوش و مملو از رفاه و آسایش، دست یازیدن به قافله‌ای رهروانِ خارج … همه‌ای ما به میل خود به کام هر نوع خفت و خواری فرو می‌رفتیم و با خیال‌‌های  رنگین و هوس‌‌های ننگین به آینده همه ارزش‌‌های‌مان را پشت پا زدیم، عین خیال ما نبود که این قدر جفا در کمین داریم. در راهی بهشت بودیم که به گودال مخوف، تاریک و مملو از کثافات سر خوردیم. بلی. اروپا جن شد و ما بسم‌الله.. مرد پرسید:

بیشتر مراجعین‌تان در این بیران شده کی‌‌‌‌ها ‌هستند؟ صنم گفت: چی فرق می‌کند. تصور کن؛ انسان‌‌‌ها ‌با لباس گرگان. ما پول کار داریم و آن‌‌‌ها ‌پول می‌دهند. ما رمق حیات می‌خواهیم و آنها عرق ممات. پول می‌دهند و تن و بدن مارا تسخیر می‌کنند. و ها، تا آخرین سکه‌ای پولی‌شان را از رگ و پوست و استخوان ما شیره می‌کشند. این کار سخت‌ترین و شرمناک‌ترین کاری است که ما به آن کسب و کمایی می‌گویم.!

از زمانی که در این کمپ لنگر انداختیم. هنوز پاهای پر‌ابله‌مان را به زمین می‌کشاندیم که شکم طلب نان کرد و تن هوس آسایش. تصور ما هنوز هم همان خواب و خیال‌‌های بود که ده و دیار خویش را به هدف رسیدند به آن ترک کرده بودیم. قربانی داده بودیم و مانند سگ جان کنده بودیم. حالا که به اروپا نزدیک شده‌ایم … خواب است و خیال است و جنون … طبق معمول شکم‌‌های گرسنه‌ای ما غرغرکنان نان می‌خواهد و تن خسته‌ای ما پی سر پناه تگ و دو می‌نماید. مدت شش ما عقب موسسات خیریه دویدیم، نان‌‌های بیرل‌های کثافات را جمع کردیم ومنتظر کَرَم صاحبخانه، شب‌‌ ‌ها ‌را به صبح گرسنه خوابیدیم ولی دیگر نشد که نشد. برادرزاده‌ام شَکر (دیابت) بلند دارد، باید پیچکاری انسولین شود و …

دیدن موجی از تمنا که چشمان جذاب و افسون گر صنم را خوشنما تر نشان می‌داد؛ دست و پای خبرنگار را لرزاند. لبان خوش ترکیب و هوس برانگیز وی که تفسیده و زخمین بود، هوس مرد را برانگیخت. با خود گفت: راست گفته‌اند که گنج در ویرانه است. بعد در حالی که زل زده در بحر زیبایی‌‌های صنم غرق می‌شد. پرسید: همه زنان آن جا مانند تو اند..؟ صنم تبسم تلخی نموده پرسید:

راستی تو هم قصد داری مهمان ما شوی؟ مرد با دستپاچگی سرش را به طرف دیگر دور داد و من من کنان گفت:

نه نه ، من یک خبر نگارم. چندین بار این جا آمده‌ام ولی ترسیدم که نزدیک این محله شوم . زیرا شنیده بودم که اکثراً سربازان سرحدی در اینجا خر پولی می‌کنند. باور کن، برای من که تشنه‌ای خبرسازی هستم وحشتناک و ترس‌آور است؛ آفرین به شما که … صنم آهی جگرخراشی کشیده گفت:

می‌دانم، ملک خود ما نیست که ناز کنیم. مرد به علامت تائید سرش را شور داد و با ناچاری از جایش برخاست. چشمان آهو مانند صنم دریای خروشانی شد که گویی چشمه‌‌های بدنش سرباز نموده باشد. با نگاه‌‌های مملو از تمنا به طرف مرد دید. تمنای خشک و خالی .. پیش بی دردان دوای درد جُستن جاهلیست..

عقده‌ای گلوگیر صدایش را دیگرگون ساخت و با یاس از جایش بلند شد، دستی به طرف مرد بلند کرد. درحالی که عقبش را نگاه می‌نمود و در هر نگاهش تمنای باور نکردنی نجات موج می‌زد؛ میان انبوه‌ای از جنگلاتی که ساختمان  را پوشانیده بود، گم شد. مرد با آه و افسوس آخرین نگاهش را به صنم داد ولی به قول خود وفا نمود و عکسی از او نگرفت.

پایان

جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *