Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه: صدای خالی عشق (قسمت سوم و پایانی)
داستان کوتاه

داستان کوتاه: صدای خالی عشق (قسمت سوم و پایانی)

جمیله هاشمی|

رئوف واقعاً مرا ترساندی. رئوف که از خوشی به پا ایستاده نمی‌توانست، جثه‌ای مردانه‌اش را به فرزانه نزدیک‌تر ساخته سرش را به شانه‌ای وی گذاشت و برای لحظه‌ای دور از دغدغه‌ها چشمانش را می‌بست. آهسته گفت:

 همین حالا جهان مال ماست. خدایا! شکرت، دنیایی به این بزرگی چقدر کوچک‌شده، بگو عزیزم، ما از هم دیگریم… بگو قوت قلبم، بگو. چرا خاموشی؟ با من هم‌صدا شو، به خدا ارزشش را دارد که از خاطر تو کشته شوم. بلی، بیشتر از این هم می‌ارزد. بعد دست فرزانه را فشرده گفت: محبت تو عقل و هوشم را مختل نموده، من دیوانه کوه دلدارم، مرا به زنجیر بی‌بندید… مرا با هوش چی کار؟ حاضرم به هر نوع پیش آمد، مقابله نمایم. به دور فرزانه چرخ خورده و بدون معطلی گفت:

 ببین، طواف کوه تو می‌کنم! فرزانه برعکس او؛ سر عاشقش را به دار آویزان می‌دید. خیالات واهی چنان شدت می‌گرفت که رئوف را دست‌وپابسته پامال سم اسپ‌های وحشی می‌دید. به‌شدت تکان خورده، دست‌اش را از لای انگشتان گرم و استخوانی رئوف رها کرد. دید، پدر و برادرانش به‌سوی آنها می‌آیند. خشن‌تر از همیش، فرزانه را کش کشان چون لاشی با خود می‌برند و رئوف را به ریسمان می‌بندند.

 پدر لعنت! تو فکر نکردی با کیها طرفی… حالا زندگی را برایت حرام می‌سازیم. رئوف بازوی فرزانه را تکان داد و حیرت‌زده چار اطراف را نظاره کرد. فرزانه زاری‌کنان گفت:

 رئوف جان! لطفاً برویم. لطف… رئوف در حالی فرزانه را دلداری می‌داد گفت: فرزان جان، ببین کسی نیست و هم خودات است. ما در بین درختان این باغ کاملاً مصئون هستیم. وحشت‌زده طرف رئوف دویده گفت:

 ترا به خدا از این هوس خانمان‌سوز بگذر… رئوف که دنیا را به کام خود می‌دید، چون دیوانه‌ها به پا ایستاد. چشمانش از حدقه برآمد و فریاد زنان گفت:

به لحاظ خدا، عشق پاکیزه‌ای مرا هوس نخوان که همین حالی خود را نابود می‌کنم. با شتاب طرف درختی رفت و گیلن تیل را از میان برگ‌های درخت کشید. فرزانه که بیتابی می‌کرد با خود گفت:

اوه خدایا! به‌راستی برای سوختاندش مصمم بوده؟ یک‌قدم پیش‌تر نهاده گفت: خودات را نی، مرا بسوزان که… رئوف تیل را به زمین گذاشته پیش پاهای معشوق افتاد و تضرع‌آمیز گفت: خواهش می‌کنم مرا بشناس. من ترا بیشتر از همه هستی‌ام دوست دارم. فقط به من اعتماد کن. تو عزیزترین موجودی هستی که در دلم خانه‌ای ابدی بناکرده‌ای. قسم می‌خورم؛ بی تو زندگی کرده نمی‌توانم.

از آن روز به بعد یاد رئوف برای فرزانه یک واهمه شده بود. تنش می‌لرزید که به یاد صدای درمی‌افتاد. هرگاه اشاره‌ای تو نبود او چطور جرئت کرد که پایش را از گلیم خود فراتر نموده و خواستگاری بیاید… فرزانه به بسیار مشکل گفته بود: آغاجان! من خبر ندارم. مادر لعنت! چطور خبر نداری… رو به مادرش نموده: صد بار گفتم، دخترانت بیباکی نکنند که سرت را کل می‌نمایم. بعد دست‌به‌کمر گرفته غرغرکنان گفت: طالع ما را ببین؛ همه را مار می‌گزد، ما را بقیه‌ای کور…

فرزانه که از سایه خشم پدر دور شد، نفس تازه‌ای کشید و گفت: انکار من حداقل جان او را نجات می‌دهد. زورق آرزوهای‌شان دست‌خوش طوفان‌های سهمناک خشم شد. هردو میان شعله‌ها آتشین عشق و خشم پدر می‌سوختند و کسی دودشان را نمی‌دید.

یک روز فرزانه همرای مادرش از حمام برمی‌گشت، دید موتر لاری بزرگی مقابل دروازه‌ای رئوف‌شان ایستاده، گفت: فکر کنم، بیچاره‌ها را مجبور ساختند که قریه را ترک کنند؟ مادر با ترس و جدیت بازوی فرزانه را کشید و آهسته گفت:

برو خود را گم کن که کسی متوجه ما نشود. مجبور شدند یا مجبور ساخته شدند، به تو چی ربطی دارد… خوب شد گور خود را گم کردند. فرزانه به‌سان کسانی که دچار قوهء شدید مغناطیسی شده باشد، به زمین میخکوب شد. مادر بیچاره که از رسوایی می‌ترسید، بازوی فرزانه را گرفت و آهسته گفت:

به لحاظ خدا دیگر از حماقت‌هایت دست بکش که مرا به طلاقی می‌کشانی. بدن فرزانه سیخ می‌کشید و هک و پک به‌سوی منزل رئوف نگاه می‌نمود. افکار مشوش کننده‌ای آزارش می‌داد. از زیر جالی چشمک چادری هرقدر نگاه کرد، خود رئوف را در انتقال اموال خانه ندید. مادر بیچاره، هر طور شده، او را به کنار دیواری کش کرد. صدای گوش‌خراش موتر آمبولانس او را به هوش آورد. افتان‌وخیزان از جا بلند شد و به‌طرف صدا رفت. آمبولانس پیش و از عقب آن موتر عامل کوچ درحرکت شد. سرش دور خورد و دوباره به زمین زانوزده گفت: نه نه او زنده است، او نباید بمیرد. تصور کرد، رئوف دست‌اش را به علامت خداحافظی از تابوت کشید. فرزانه هم ناخودآگاه دست تکان داد.

وقتی فرزانه اشک‌هایش را با دست‌های سرد و کرخت‌اش پاک می‌نمود، غژغژ برگ‌های درختان نیله باغ بی‌حوصله‌اش می‌ساخت. بالای قبر مادر کلانش می‌نشست و زارزار می‌گریست. آن روز هم مثل همیشه بار دلش را به خاک سرد مادر کلان سپرد. سرش را بالای توده‌ای خاک قبر وی گذاشته گفت:

بی‌بی جان! دیگر خسته شده‌ام. غژغژ برگ‌ها، صدای موزون او را تکرار می‌نماید؛ با صدای خالی عشق او. مسبب مرگ او من هستم. ای‌کاش او می‌دانست که…

بی‌بی جانی! بار سنگینی بالای دوشم گرانی می‌کند. رازی که بالای دلم انبار گردیده همراه تو تقسیم می‌نمایم. رازی که تا حال به کسی نگفته‌ام؛ بلی، می‌گویم و بوج دلم را کم می‌کنم.

من و رئوف روزها، دل تاریک این جنگ را شگافته و در فضایی روشنایی درونی اش خلوت می‌کردیم. پاک و صادقانه نوای محبت سر می‌دادیم و راز دل می‌کردیم. آن روز هم او برای اولین و آخرین بار حرف‌های دلش را گفت، با همان عجله‌ای همیشگی‌اش، با شتابی که تصور می‌شد آخرین لحظات عمرش باشد، همه‌چیز را گفت. همراه با یک بوسه‌ای گرم و آتشین… بوسه‌ای که در اندیشه‌ای شما گناه است ولی…مرا ببخش. گرمی آن بوسه قلب سرد و ناامیدم را هنوز هم حیات تازه می‌بخشد. آن روز منحوس رئوف با شنیدن صدای پاها مرا کنارکشید و خواهش کرد، عقب درخت تنومندی پنهان شوم. بلی، آن روز شوم، با چشمان خود دیدم که برادرانم او را بستند و با خود بردند و…

هنوز حرف فرزانه تمام نشده بود که آمبولانسی به‌سرعت سینه‌ای سرک خاک‌ریز نیله باغ را شگافت و با صدای آژیرش چشم‌ها به خود خواند. باعجله از جایش برخاست. قبل از این‌که به خود آید، مقابل آمبولانس برابر شد. صدای امبولانس، همراه با فریاد مردم فضا را پرآشوب‌تر ساخت. مردی مقابل موتر ایستاده فریاد زد: او خر کار! توقف کن که دختر را زیر گرفتی. قطره خون سرخ از دهن فرزانه بیرون زد که لبخندش را کسی نبیند.  

/ پایان

جمیله هاشمی نویسنده داستان کوتاه افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان طنز پذیرایی

داستان طنز: پذیرایی

زنده‌گی در دستگاه فابریکه به صورت نورمال جریان داشت. شعبهٔ پلان به شعبه احصائیه و شعبهٔ احصائیه به شعبه محاسبه کمک و همکاری می‌کردند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *