Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه: صدای خالی عشق

داستان کوتاه: صدای خالی عشق

جمیله هاشمی |

بخش 1 از 3

نیمه‌ای فصل رنگین‌کمان خزان بود، همه ساکنان زمین از سرکشی بادهای بی‌لگام به ستوه آمده بودند. باد خزانی بربام و در گل و گیاه، درخت و باغچه چنان شلاق می‌زد که گویی خصومت دیرینه با آنها داشت. برگ‌های زرد، سرخ، نارنجی و نیمه سبز با آزردگی از شاخه‌های درختان جداشده، دست‌خوش بادها می‌گردید.

آن روز هم از همان روزها بود، باد زوزه می‌کشید و فرزانه صدای غژغژ برگ‌ها را زیر پاهای خود احساس می‌کرد، ترس‌اش از آن راه بیهوده نبود، تباهی وی از همان راه آغازشده و جزء خاطراتش شده بود.

در وسط راه، جنگل بزرگ و انبوهی بود که درختان نیله در آن گروه ای متحدی را تشکل داده بود که به نام نیله باغ مسمی‌شده بود. سرک خامه چون مار طویل پیچ‌وتاب خورده، پل گذرگاه را با سرک عمومی ده دانا و چهل‌ستون وصل می‌ساخت که از قلب نیله باغ می‌گذشت. سرک مملو از گردوخاک، ریگ وجغلی؛ که عرضاً گنجایش یک موتر لاری بزرگی را داشت و دو طرف سرک منازل مسکونی اعمار شده بود و در وسط سرک انبوهی از درختان نیله صف بسته بود که شاخه‌هایش بالای سرک همچو تونلی سرپوشیده‌ای سایه انداخته بود که زیبایی درختان نیله باغ را دوچندان می‌ساخت. سرک ازاثرعبور و مرور مردم همیش خاک‌ریز بود و به‌اندازه‌ای یک متر پیاده‌رو داشت که اذیت و آزار سنگلاخ‌های نوک‌تیز کمتر احساس می‌گردید. زمانی که موترهای باربری، تکسی‌های گرایی وی‌مان بس غراضه از آن راه می‌گذشت، گردوخاک را بر همه جامی پاشید که خاکستری بودن برگ‌های درختان حاکی از آن بود. آن راه گاه‌گاهی جزء شرشر برگ‌های درختان و یگان زوزه سگ‌های ولگرد دیگر صدای را شاهد نبود. تاریکی درون جنگل ترس در دل آدم تولید می‌نمود.

از آن روز به بعد، گفته‌ای خود فرزانه دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت که بترسد، هر چه داشت در همان‌جا ازش گرفته بودند. بیشتر از دو سال به یاد خاطرات رئوف و مهر و محبت مادرکلان ازآنجا گذر می‌کرد. همین‌که صدای رئوف در گوش‌هایش می‌پیچید، زنگار دلش زدوده می‌شد و او را به گذشته‌هایش می‌برد. گذشته‌های تلخی که راه بی‌برگشت داشت و در یک روز خزانی سرد و طوفانی، رقم خورده بود.

فرزانه شال یادگاری مادر کلانش را به دور خود سخت پیچیده و با شتاب قدم برمی‌داشت. صدای غژ- غژ برگ‌های خشکیده‌ای که پامال لگدهای محکم‌تری می‌شد، بدنش را لرزاند. تصور نمود سرعت بیش‌ازحد خودش صدا تولید می‌نماید. رفتارش را کمی آهسته‌تر ساخت. صدای غژ-غژبرگ‌ها بلندتر به گوش‌هایش پیچید. بااحتیاط به عقب نگاه کرد. دید مردی که تمام بدن خود را در پتوی مندرسی پیچانیده، به‌سرعت دنبالش می‌کند. فکر کرد رهروی است که همانند خودش شتاب دارد. ولی به‌زودی فهمید که آن مرد وی را تعقیب می‌نماید. ترس برش داشت. پاهایش لرزید، قدم‌هایش را سریع‌تر ساخت. شخص متعاقب هم سرعت گرفت. وی کاملاً دست‌پاچه شده بود تا خواست سرعت بگیرد، صدای لرزانی که از گلوی مرد پر تمنا می‌جهد، ترس و وهم‌اش را بیشتر ساخت. به یاد نصایح مادر کلانش افتاد:

«نترس دخترم، در اطراف جنگل خانواده‌ها زندگی می‌کنند و مردم محله درکرد و پلوان‌شان مصروف زرع و کشت هستند. همین‌که احساس خطرکردی فریاد بزن همه به کمک‌ات می‌آیند.»

مرد که نزدیک‌تر می‌شد، تضرع‌آمیز گفت: لطفاً صبر کن، فقط چند لحظه… صدای بیمارگونه‌ای مرد هر نوع تصمیم را از فرزانه سلب کرد. او گفت: از زمانی که رفتی و برگشتی، در همین هوای سرد منتظرات بودم.

صدایی شرنگ شرنگ زنگوله‌ای خر پاروکش افکار فرزانه را گسست. دست‌به‌کمر گرفته به دیوار پخسه‌ای تکیه داد. دید که پاروکش به‌سرعت از مقابلش گذشت و گردوخاک سرمه مانند را بر سر و رویش پاشید. با آه و افسوس به راهش ادامه داد. پرنده‌ای افکارش بار دیگر به گذشته‌ها برگشت. چرت زد که کجای گذشته‌اش بود؟ ها، صدای مرد میخ کوبش کرد. اطرافش را نگاه کرد، پشه پر نمی‌زد. مرد زاری‌کنان گفت:

لطفاً به حرف‌هایم گوش بده، فرزانه متردد بود، صدای نفس‌های متعاقب‌اش را می‌شنید. قدم‌هایش را آهسته‌تر ساخت. مرد نفسک‌زده گفت:

ماشاالله نه‌تنها حسن خوبان داری که تیزپا هم هستی… فرزانه که قبلاً صدای او را شناخته بود، با تعجب ساختگی گفت:

بازهم تو… رئوف پسر همسایه؟ از من چی می‌خواهی…رئوف درحالی‌که با اشتیاق معشوقه‌ای خیالاتش را نگاه می‌نمود گفت: به نامه‌هایم، حتی جواب رد هم ندادی، آخر چرا… درست است که دختر خان قریه هستی. ولی انسانیت حکم می‌کند که حداقل احساسات دیگران را… من هم شخص مفلوکی نیستم که پا از گلیمم بیرون نموده باشم. حداقل تحصیل یافته هستم و. بعد زهرخندی زده افزود: جوانی و سروصورتم هم چندان بد نیست، یعنی چار اشکل درست دارم… باورکن تا یک زمانی چیزی به نام عشق، محبت و دوست داشتن به نظرم مسخره می‌آمد و همیش به شاگردانم توصیه می‌کردم که خود را در ملافه‌ای به آن نام نپیچند و وقت تلف نکنند ولی… فرزانه تبسم تمسخرآمیزی نموده گفت:

و حالا…رئوف باعجله میان حرفش پریده گفت: بلی… و حالا گدای کوه کسی شده‌ام که حتی باورم ندارد. نمی‌دانی که تیرنگاه‌های تو چنان مرا فریفته و افسون ساخته که شب و روزم را شام تار گردانیده است. هر چند سعی می‌کنم به خود مسلط شوم، نیروی ناشناخته‌ای صبر و قرارم را چپاول می‌نماید که لحظه‌لحظه‌ای عمرام را… فرزانه به جدیت گفت: بی‌مورد وقت تلف می‌نمایی. لطف نموده مزاحم من نشو. رئوف درحالی‌که شانه‌به‌شانه‌ای فرزانه تند تند قدم می‌برداشت، ناشنیده، افزود:

عشق تو چنان صحرای دلم را تسخیر نموده که تصور می‌کنم؛ خشک‌ترین سبزه‌های امیدم بارورشده. با باورمندی عشق ملکوتی تو که تاروپود وجودم را تصاحب کرده بزرگ‌ترین خارها به دیده‌ام گل‌های رنگین و پر از عطر و بو می‌آید. قسم می‌خورم که درخت عمرم را از معجزه‌ای محبت تو شگوفا و رنگین می‌بینم. خواهش می‌کنم این امید را از من نگیر. دلم چنان در تپایش است که هیچ حدومرزی نمی‌شناسد. ترا به خدا و مقدسات بر من دل بسوزان و نخل امیدم را نخُشکان. از چشمان رئوف شراره‌ای عشق می‌بارید. یک‌دم و بدون توقف حرف می‌زد. چشمان سیه و خمارآلود با مژه‌های دراز و ابروان پرپشت‌اش، چهره‌ای استخوانی و رنگ‌پریده رئوف را جذاب‌تر نشان می‌داد. رئوف به نقطه‌ای حساس دست مانده بود که معشوقه را به ترحم وا‌دارد. فرزانه حالت بهتری از او نداشت.

ادامه دارد…

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه: از کرانه‌ها

فروتن درحالی‌که همچنان به آخرین نقطه‌ای که در پس امواج کوتاه و بلندی که به‌سوی ساحل می‌آمدند، خیره شده بود با خود می‌گوید که نکند حسرت دیدار دوباره وطن مثل آرزوی مادربزرگ برای دیدار دوباره زادگاهش ابدی شود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *