قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / خوانندگان / داستان کوتاه “فصل مشترک” از مهدی توکلی تبریزی

داستان کوتاه “فصل مشترک” از مهدی توکلی تبریزی

مهدی توکلی تبریزی |

ویلای شماره ۸۴ در منطقه جونیه واقع در شمال شهر بیروت هرسال تابستان در شب ۴ سپتامبر پذیرای تعدادی مرد و زن جوان ایرانی است که خود را از چهارگوشه دنیا برای شرکت در ضیافتی به نام «شب ایرانی» به آن می‌رسانند. همه این مردان و زنان تقریباً بیش از یک دهه پیش دانشجویانی بودند که در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد در ایران در کنار هم به تحصیل مشغول بودند.

ویلا برای پذیرایی از مهمان‌هایش آماده شده است.
مهران پشت پنجره قدی اتاق کارش به تماشای درختان و گل‌های باغ ایستاده است، او از همان‌جا که ایستاده است به‌آرامی سرش را به عقب می‌چرخاند و نگاهش بر روی قاب عکس کوچکی که در گوشه‌ای از میز مطالعه نشسته است چند لحظه‌ای مکث می‌کند. از آن روزها ده سال گذشته است. همه لباس‌های متحدالشکل فارغ‌التحصیلی به تن دارند، تصویر لحظه‌ای را که کلاه‌ها به بالای سر پرتاپ شده‌اند را ثبت کرده است.

چند ماه از فارغ‌التحصیلی گذشته بود که مهران تصمیم می‌گیرد از ایران خارج شود، قطار مهاجرت درگذر از روزهای بیم و امید و در مسیری پرفرازونشیب او را به ایستگاه پایانی که همان شهر زیبا و قدیمی بیروت بر کرانه‌های دریای مدیترانه است می‌رساند. او سال‌هاست که در ایستگاه پایانی پیاده شده است اما هنوز دلش رضایت نمی‌دهد که چمدانش را روی زمین بگذارد.

زنگ در ویلا به صدا درمی‌آید، مهران به‌طرف آیفون تصویری می‌رود و چهره فرید را از نمایشگر آن می‌بیند و در را برایش باز می‌کند و خودش هم به استقبال او می‌رود.

فرید تنها یادگار دوران دانشجویی و از همان گروه همکلاسی‌های دانشکده در این شهر است، او هم چند سالی است که به لبنان آمده است و به‌عنوان استاد مدعو در دانشگاه آمریکایی بیروت به تدریس رشته زبان و ادبیات انگلیسی می‌پردازد. فرید این روزها سخت در تلاش برای برگزاری اولین مدرسه تابستانی ادبیات انگلیسی در دانشگاه آمریکایی بیروت است.
مهران و فرید هر دو به‌اتفاق هم وارد ساختمان ویلا می‌شوند. مهران از فرید دعوت می‌کند که بر روی یکی از مبل‌های سالن پذیرایی بنشیند، فرید خودش را بر روی مبل رها می‌کند و نسخه‌ای از روزنامه الشرق الاوسط را که به همراه دارد روی میز مقابلش می‌گذارد. مهران که از فرید جدا شده بود با یک فنجان قهوه عربی از آشپزخانه به سالن پذیرایی برمی‌گردد و فنجان را بر روی میز می‌گذارد و روبه‌روی فرید می‌نشیند و می‌پرسد: «از مدرسه تابستونی چه خبر؟»
فرید: «شکر خدا همه‌چی به‌خوبی پیش می‌ره، ظرفیت کلاس‌ها هم تکمیل شده و دقیقاً از امروز یک هفته به شروع اولین کلاس مونده.»

مهران روزنامه را از روی میز برمی‌دارد و نگاهی به سر تیتر خبرهای صفحه اول می‌اندازد، یکی از تیترهای دوم و سوم روزنامه توجهش را جلب می‌کند، خبر در ارتباط با گروگان گرفتن یک استاد فرانسوی تبار دانشگاه توسط یک گروه شبه‌نظامی در جنوب بیروت است. فرید هم‌زمان با نوشیدن قهوه نگاهی به صفحه نمایشگر موبایل خود می‌اندازد و پیام‌ها و ایمیل‌هایش را چک می‌کند، یک پیام صوتی از سوی یکی از اساتید دعوت‌شده برای ارائه کلاس در مدرسه تابستانی برای فرید رسیده است. اریک اهل فرانسه و استاد دانشگاه سوربن پاریس است. فرید با دقت به پیام صوتی گوش می‌دهد. اریک در پیامش به مسئله گروگان‌گیری اتفاق افتاده در جنوب بیروت اشاره کرده است.

و گفته که مسئولان دانشگاه محل تدریسش در پاریس از او خواسته‌اند سفرش به لبنان را برای چند روز به تأخیر بیندازد. نگرانی و اضطراب در چهره فرید بعد از شنیدن پیام صوتی موج می‌زند و از ادامه نوشیدن قهوه منصرف می‌شود و شروع می‌کند به تایپ کردن یک پیام و ارسال آن برای اریک. فرید بعد از فرستادن پیام موبایلش را با ناراحتی روی میز مقابلش می‌اندازد و سرش را بالا برده و به مبل تکیه می‌دهد و نگاهش به سقف دوخته می‌شود. مهران سعی می‌کند امیدوارانه فضا را عوض کند، چنددقیقه‌ای طول می‌کشد و دومین پیام از سوی اریک می‌آید. فرید سریع به‌طرف موبایل خم می‌شود و پیام را می‌خواند. این بار اریک در پیامش اشاره کرده است به این‌که وزارت امور خارجه فرانسه سفر شهروندان خود را به لبنان تا اطلاع بعدی ممنوع کرده است. فرید بار دیگر موبایلش را بر روی میز می‌اندازد و از جایش بلند می‌شود و شروع به قدم زدن در طول و عرض سالن پذیرایی می‌کند.

کلافگی از چهره فرید مشخص است، تمام برنامه‌ریزی چندین ماهه از دعوت استاد برای آمدن به لبنان و ارائه کلاس در دانشگاه و ثبت‌نام دانشجویان برای شرکت در کلاس همه تحت‌الشعاع یک حادثه غیر مرتبط با امور آکادمیک و علمی بی‌نتیجه شده است. مهران، فرید را به صبوری و آرامش دعوت می‌کند و از او می‌خواهد به راه‌حل‌های جایگزین فکر کند.
زنگ در ویلا به صدا درمی‌آید و اولین گروه از دوستان همکلاسی سال‌های دور خود را به ضیافت رسانده‌اند. مهران و فرید به استقبال دوستان تازه از راه رسیده می‌روند و کم‌کم دیگر مهمانان هم خود را به محفل دوستانه می‌رسانند. حالا همه دوستان رسیده‌اند و صدای خنده و شادی فضای باغ ویلا را پر کرده است، همکلاسی‌های دیروز و رفقای امروز فارغ از غوغای جهان دهمین سالروز فارغ‌التحصیلی‌شان را در کنار هم به خوشی می‌گذرانند و تاریکی شب را به سپیدی سحر با جشن و سرور به هم پیوند می‌زنند.

تیرماه ۱۳۹۸

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

افغانستان

خراسان یا افغانستان

نام حصۀ اعظم سرزمین افغانستان تا تخارستان و مجاری هلمند و کابل در قرن هفتم میلادی خراسان بود. چنین به نظر می‌آید که این نام در عهد ساسانیان از قرن پنجم میلادی به بعد شهرت یافته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *