Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته 549
سرگرمی

طنز و حکایت هفته 549

حکایت هفته

«نه خانی آمده و نه خانی رفته»

می‌گویند مردی ساده‌دل بود به نام صفرقلی که خیلی دلش می‌خواست مثل خان، رئیس قبیله باشد اما زندگی ساده‌ای داشت. باوجوداین سعی می‌کرد خودش را مال‌دار و زورمند نشان دهد. گاهی در بعضی کارها اسراف می‌کرد تا مردم بگویند که خیلی دست‌ودل‌باز است و مثل یک آدم نامدار و ثروتمند زندگی می‌کند. مردم هم این را می‌دانستند و به او می‌گفتند «صفرقلی‌خان» و او هم خوشحال می‌شد.

اتفاقاً یک روز از دهی به ده دیگر سفر می‌کرد و می‌خواست چیزی بخرد که در راه بخورد ولی پولش خیلی کم بود. رفت در میدان ده که قدری نان و یک خربزه کوچک بخرد ولی مرد میوه‌فروش او را دید و گفت: به‌به جناب صفرقلی‌خان سلام عرض می‌کنم. صفرقلی‌خان خوشحال شد و دید حالا دیگر نمی‌تواند یک خربزه کوچک بخرد. رفت و از میان خربزه‌ها یکی که از همه بزرگ‌تر بود را خرید و دیگر پولی برایش نماد که نان بخرد.

خربزه را برداشت و راه سفر را در پیش گرفت. ظهر که شد دید گرسنه است. در میان راه زیر درختی بر لب چشمه آبی نشست و خربزه را پاره کرد و با خود گفت «این خربزه خیلی بزرگ است. من هم نمی‌توانم خربزه شکسته را همراه ببرم. خوب است کمی از آن را بخورم و قدری از گوشت خربزه را به پوستش بگذارم تا هرکس اینجا می‌رسد بداند که یک آدم چشم و دل سیر مانند صفرقلی‌خان از اینجا عبور کرده.

همین کار را کرد و بعد قدری خوابید. وقتی بیدار شد دید بازهم گرسنه است. با خود گفت راست گفته‌اند که «فکر نان کن که خربزه آب است» حالا ناچارم بقیه خربزه را هم بخورم. با پاره‌سنگی تمام گوشت‌های خربزه را تراشید و خورد و پوست نازکش باقی ماند.

با خود گفت «حالا بدجوری شد. هم این پوست خربزه نازک شد و هم عاقبت سیر نشدم. بعد فکر کرد و گفت پوست‌ها را هم می‌خورم و تخمه‌هایش را می‌گذارم. ناچار هرکس اینجا رسید خواهد گفت «خان اسب هم داشته، خودش خربزه را خورده و اسبش پوستش را و تخمه‌ها باقی‌مانده».

صفر قلی پوست خربزه را هم خورد اما دید که هنوز سیر نشده. با خود فکر کرد «اصلاً چه کسی خبر دارد که من از این راه رفته‌ام» از یادگار گذاشتن صرف‌نظر کرد و تخمه‌های خربزه را هم خورد و به لهجه خودش گفت: «هان؛ ایسه نه خانی آویده، نه خانی رهته» (یعنی حالا نه خانی آمده، نه خانی رفته)

(منبع: قصه‌ها و مثل‌ها، مهدی آذریزدی. تهران؛ سازمان انتشارات اشرفی، 1370)

لطیفه‌های هفته
  • کولرمون خراب شده بود، بابایم آمد هر هشت نفرمان را زد… مامانم پرسید: چرا بچه‌ها رو می‌زنی؟ جواب داد: صد دفعه گفتم هشت نفری زیر کولر نخوابید به موتورش فشار می‌آد.. همه پوشالاش ریخت…
  • روان‌شناس در شبکه پنج می‌گوید:…. اگر روزی یک درجه تغییر کنیم سر سال می‌شود سیصد و شصت درجه…. خب اینکه همان جای اول است که…. قشنگ معلوم است چون ریاضی‌اش خوب نبوده رفته انسانی.
  • این مدلی که مردم دارند به شمال می‌روند آدم احساس می‌کند واقعه غدیر خم کنار دریای خزر اتفاق افتاده.
  • درحالی‌که دهه نودی‌ها دارند به سن تکلیف می‌رسند،…. دهه شصتی‌ها هنوز بلاتکلیف‌اند.
  • سلامتیِ مادر که اگر صد تا پریز خالی هم باشد…. برای وصل کردن جاروبرقی گوشیِ تو را از شارژ در می‌آورد.
  • حالا کاری نداریم که دوغ‌ها همش شده آب…. سؤال من این است که تخم‌مرغ‌ها را چطور آن‌قدر کوچک کردند.
  • فحش دادن یارو در حال عصبانیت: انگار از وحش اومده، بلبل درازی هم که می‌کنی! هر چی هم بزرگ‌تر می‌شه گنده تر می‌شه! صداتو برا من داد نزن! تو نه تربیت داری نه خانوادگی! وقتی با من حرف می‌زنی دهنتو ببند کثافت مرض. خودت گیر عجب آدم زبون نفهمی افتادی!!!
  • آنقدر گفتند تو ماشین به حریم بانوان احترام بذارید… جوری خودمو گوله کردم چسبیدم به در ماشین که یهو دختره گفت: نمی‌خورمت که عنتر راحت بشین!!!
نکته هفته

زندگی یک موهبت است. خاکی است که گل‌های سرخ عشق در آن شکوفا می‌شود.

نقل‌قول هفته

کنفوسیوس: انسان بزرگ، دیر وعده می‌دهد و زود وفا می‌کند.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: آتش که گرفت خشک و تر می‌سوزد.

ژاپنی: کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست.

شعر طنز هفته

«داستان مینی مال»

مگسی گفت عنکبوتی را

کاین چه ساق است و ساعد باریک

گفت اگر در کمند من افتی

پیش چشمت جهان کند تاریک

 

«قطعه»

ای که با پول یتیمان فقید و بی‌گناه

مکنتی بر هم زدی در کاخ عالی می‌روی

بینوایان را کنی بی‌خانمان و دربه‌در

خود به روی پرنیان و فرش و قالی می‌روی

هستی بیچارگان را می‌ربایی زین سپس

پیش این و آن برای ماست‌مالی می‌روی

حرص ثروت تا به چند و جمع مکنت تا به کی

دست‌خالی آمدستی، دست‌خالی می‌روی

 

(منبع: کمال تعجب!!!!، عمران صلاحی. تهران؛ پوینده، 1386. شعری از فریدون مشیری، شماره بیست و چهار روزنامه توفیق)

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سرگرمی

طنز و حکایت هفته 550

آدم وقتی داخل حمام می‌شود می‌بیند در حمام مساوات برقرار است؛ یعنی همه لخت و عریان و همه به یک صفت موصوف‌اند. آدم غریب که تازه‌وارد تهران شده همین‌که به حمام می‌رود، نمی‌شناسد این آدم‌های عریان چه‌کاره هستند و چه صنعتی در دست دارند. چون در صورت ظاهر همه در صحن حمام عریان می‌باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار