Fengye College Center
خانه / جامعه / خداحافظ کانادا
کانادا

خداحافظ کانادا

امروز روز آخر است

روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (7)

بهناز کاوندی

 

من یک دختر جوان از ایران هستم و در حال حاضر در کانادا. دوست دارم تجربیاتی را در مدت یک ماهه‌ی حضور در کانادا به دست می‌آورم و همچنین پستی و بلندی‌های سفرم را  با شما به اشتراک بگذارم. مجله هفته این فرصت را به من داد تا با شما در تماس باشم. امیدوارم از خواندن رشته ی روایت‌های من لذت ببرید. بهناز کاوندی / ژوئن 2019 / کانادا

 

امروز دیگر روز آخر است، باید این شهر دوست‌داشتنی با آدم‌های بسیار خوب و مهربان را ترک کنم. همیشه خداحافظی سخت است. نمی‌دانم چرا نمی‌خواهم اینجا را ترک کنم.

خوشحالم برای ورود به کانادا، مونترال را انتخاب کردم و صدالبته اگر دفعات بعدی بخواهم برگردم مجدداً اینجا را انتخاب خواهم کرد. شهری که به نظرم ایرانی‌های زیادی دارد و به‌غیر از این آدم‌های بسیار خوب از ملیت‌های دیگر هم هستند. (می‌دانم شاید بعضی‌ها بگویید حالا مانده چهره‌های مختلف شهر را ببینی. من امیدوارم بتوانیم همیشه نکات مثبت را بیشتر ببینیم.)

Elite College
Aviron

 

بلند می‌شوم و اولین کار این است که باید سریع وسایلم را جمع‌وجور کنم. سریع می‌روم برای صبحانه که آخرین صبحانه محل اقامتم است. با مسئول رزواسیون صحبت می‌کنم که چمدان‌ها را بگذارم آنجا و بروم از ‌آخرین فرصت باقیمانده استفاده کنم و در شهر قدمی بزنم و برگردم.

یکی از هم‌اتاقی‌هایم دوچرخه دارد و امروز باهم می‌رویم دوچرخه‌سواری، از یکی ازدوستاش دوچرخه را قرض می‌گیریم و راهی خیابان‌ها می‌شیم. من به‌عنوان یک دختر ایرانی که این امکان به‌راحتی برایش فراهم نمی‌شود تا دوچرخه‌سواری کنم احساس خوبی دارم.

خوب اولش هیجان دوچرخه داشتم ولی تازه فهمیدم کار آسانی نیست خیس عرق شدم و پدال‌زدن برایم خیلی سخت شده، بدن من زیاد آماده نیست ولی دوست ندارم کم بیاورم و تمام تلاشم را می‌کنم تا هرچه سریع‌تر بتوانم پدال بزنم.

این ماراتون دوچرخه‌سواری حدود 40 دقیقه ادامه داشت. دوستم چون فهمید من از پس این کار برنمی‌آیم بدون اینکه من متوجه بشوم راهی را انتخاب کرد که برگردیم. وقتی رسیدیم دم در خدا را شکر کردم واقعاً دیگر نمی‌توانستم و کل پاهایم درد می‌کرد. حالا بماند که کمرم هم درد گرفت. این نشان میدهد من اصلا ورزشکار نیستم.

راز سلامتی اینجا این است که اکثراً پیاده و با با دوچرخه تردد می‌کنند، از همه مهم‌تر اینکه همه‌جا طبیعت و پارک هست. ولیکن تازه متوجه شدم که چقدر تحرک ما کم هست. تصمیم گرفتم که برگشتم ایران یک دوچرخه بگیرم با همه ترس و دردسرهایش و ورزش را ادامه بدهم.

خوب باید سریع بروم ایستگاه اتوبوس‌. دیروز پرسیدم که بلیط برای تورنتو دارد یا نه. باید سریع‌تر بروم تا جا پر نشده بلیط بگیرم. سوار اتوبوس میشوم و میروم بلیط را بگیرم. برای ساعت 8 شب می‌گیرم تا صبح زود برسم تورنتو. در راه برگشت سعی می‌کنم از همه مناظر بیشترین لذت را ببرم چون باید امروز با دیدنی‌های مونترال خداحافظی کنم.

در راه برگشت چند فروشگاه را می‌گردم، چه فروشگاه‌های بزرگ و خوبی، همه‌چیز پیدا می‌‌شود. فکر کنم اینجا رقابت بین این است که کدام کمپانی فروشگاه بزرگتری را با تجهیزات بیشتری تاسیس می‌کند.

آخرین قهوه در مونترال را سفارش می‌دهم و می‌نشیم رفت‌و‌آمد آدم‌ها را نگاه می‌کنم. قدم زنان می‌روم برای برداشتن چمدان‌ها و رفتن به ایستگاه. دل‌تنگ همه این لحظات خواهم بود.

این داستان سفر من و مونترال هم به پایان رسید.

‌انگار همین دیروز بود که گفتم سلام و چه زود تمام شد. امیدوارم بتوانم باز برگردم و بیشتر و بیشتر از این زیبایی‌ها لذت ببرم.

خداحافظ مونترال زیبا و دوست‌داشتنی

و البته هوای سرد

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

دانشجو

سمیناری برای تازه مهاجران مونترال در دانشگاه پلی‌تکنیک

تازه‌مهاجر بودن در شهری مثل مونترال با خود دغدغه‌های فراوانی به بار می‌آورد. از اسکان اولیه تا بازنشستگی، همه زندگی‌ات می‌شود یک دنیا علامت سؤال که در وطن خود برای یافتن پاسخش همه دوران جوانی را وقت داشتی و اینجا باید در مدت بسیار کوتاهی، راه و چاه را بشناسی تا زندگی‌ات زودتر روال معمول به خود گیرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *