Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / کاش مادرم بود
داستان کوتاه

کاش مادرم بود

بخش 2 از 3 بخش

جمیله‌ هاشمی

من از بیخ بوته پیدا شدیم! مگر تو دخترم نیستی؟ بعد آهی جگرخراشی کشیده چشمانش به نقطه‌ای راه می‌کشید و خاموش می‌شد. سکوت ممتد و طولانی. آن‌قدر در چرت و فکر غرق می‌گردید که گاه‌گاهی وجود مرا نیز فراموش می‌کرد. از بس خودم را با وی مأنوس شده می‌پنداشتم، تصور می‌کردم فکر همدیگر را می‌خوانیم. سؤال‌های در ذهنم مسلسل خلق می‌شد، هی پیچ‌وتاب می‌خورد و بی‌جواب می‌ماند. کلماتی مانند؛ شاید این‌طور باشد و آن‌طور باشد، دوره‌ام می‌نمود و سرانجام تلاش بیهوده…

Aviron
Aviron
Elite College

 

همین‌که از کار رخصت شده به‌طرف خانه می‌رفتم، دست‌های سرد و استخوانی زرغونه را بوسیده با اشتیاق طرفش می‌دویدم و ازش خداحافظی می‌کردم. مکرراً می‌گفت: با کسی طرف نشوی، با حوصله باش خدا رازهای مکنون بنده‌هایش را بهتر می‌داند و او را به‌سوی خیر می‌‌راند. برایش اطمینان می‌دادم. ولی وقتی از او جدا می‌شدم، دلم مالامال از کینه و کدورت آن‌ها می‌گردید و تصور می‌کردم، از عزیزی جدا شده و به‌طرف زندان می‌روم.

یک روز وقتی به شفاخانه رسیدم. خاله زرغونه خلاف عادت به صحن حویلی شفاخانه بالای چوکی نشسته بود. همین‌که مرا دید مثلی که در انتظارم خیلی بیتاب باشد، تبسم ملحیی نموده از جایش بلند شد و پرسید: دل از دل خانه‌ام برآمد، چرا این‌قدر دیر کردی؟ با خلق‌تنگی ازش پرسیدم: شما چرا دلواپس من بودید، مگر… نگاه معنی‌داری طرفم نمود و گفت:

مثلی که باز همراهت دعوا کردند؟ تعریف کن که چه گپ شده، من وضعیت ترا در خواب دیدم. بدون توجه به او درحالی‌که عقده گلویم را می‌فشرد، وارد دهلیز بخش کاری خودم شدم. دست‌های زرغونه در هوا ماند و ناامیدانه به‌جایش ایستاد. دلم گرفته شد و برگشته کنارش نشستم. سرم را لمس کرد. پرسیدم: چطور خواب مرا دیدی؟ چون گلی شگفت و درحالی‌که با مهر مادرانه نوازشم می‌داد و سرم دست می‌کشید، گفت:

تو اول بگو که چرا اوقاتت تلخ است، دردات از خانه و گله‌ات از همسایه؟! خاله جان سربه‌سرم نگذار، هیچ حوصله ندارم. اول تو بگو که… زرغونه با همان روحیه ملاطفت‌آمیز دستم را گرفته گفت:

خواب دیدم، با زن کاکایت دعوا کردی و او… طاقت نیاورده طبق عادت میان حرفش دویده و گپ او را تکمیل کردم؛ و آنها مرا از خانه خود کشیده به بیرون انداختند. همین‌طور ندیدی… زرغونه حیرت‌زده طرفم دوید، رنگش به‌سان گچ سفید شد و لبانش از شدت خشم لرزید. زیر زبان گفت: وقتی میدانی پرسیدن خطاست. بیچاره دختر… سرم را به سینه‌اش گذاشتم، آغوشش گرم و صمیمی ‌بود. مثل یک بستر گرم و آرام. چون طفل نوازشم داد و به بغل‌اش چنان فرو رفتم که هر دو یک تن شدیم. گره‌های دمیده در گلوهای ما باز شد و هر دو خوب گریستیم. وقتی کاملاً سبک شدیم. زرغونه گفت:

دخترم! نگفته بودم، حوصله کن. در کلچرما حرف زدن زن محکوم‌به جرم است. از قدیم گفته‌اند: «سرتر قیدهای کنیز را هرکس دیده، دل پرخون بی‌بی را هیچ‌کس نمی‌بیند.» زن همیش درهرحال بی‌گناهی به مجرم زبان‌باز ملامت می‌گردد.

دستش را فشرده گفتم:

خاله جان! آنها همه‌ای روزه طعنه‌آمیز می‌گویند؛ مادر بی‌غیرتت ترا بالای ما تپ نمود و خودش گم شد. ای‌کاش حداقل می‌فهمیدم که مادرم کجا شد. پرسید:

خویشاوندان مادری‌ات را نمی‌شناسی؟ به‌تندی گفتم: نه از کجا بشناسم. می‌گویند، مادر ازمزار بود. تا این‌که امروز… پرسید: امروز چی شد؟ گفتم: زمینی را که ازبابه کلانم میراث مانده بود، فروختند و امضای من کار تمام آن شد. دیگر… زرغونه زیر زبان گفت: لعنت به جیفه‌ای دنیا. مادرت را هم از همان خاطر بیرون کردند. چیزهای دیگری که گفت، کنده کنده شنیده می‌شد؛ مقصدشان برآورده شد. ای وای چقدر جاهلت؛ بی‌خبر از سرنوشت خود ما دو دسته به جیفه‌ای دنیا چسپیده‌ایم. گردن خود را بسته می‌کنیم که چی؟ مگر کفن جیب دارد که… باز هم خاموش شد و چشمانش راه کشید. تکانش دادم. / ادامه دارد.

زیر زبان گفت:

همه‌ای ما در هویت خویش اسیر شده‌ایم. زنان بیشتر از مردان آسیب می‌بینند و محکوم رسوم و عنعنات ساخته و بافته‌ای خانواده‌های خویش‌اند. نمی‌خواهند نُقل مجالس شوند، می‌سوزند و می‌سازند. به ادامه بدون اینکه طرف من ببیند گفت: در جامعه‌ای سنتی ما روال چنین است. هرگاه زن صدایش را بکشد، بدتر از آن می‌شود که است؛ تاپه‌ای بدنامی زن بی حیاء در دفترچه‌اش درج می‌شود که حتا بعد از مرگ وی نیز جزء سرنوشت بازماندگانش می‌گردد. آه کشیده افزود:

بلی. همان بود تقدیر مادرات و تو. ناچار باید زیست. گفتم: یعنی چی؟ بسوز و دم نزن؟ سرم را از سینه استخوانی‌اش بلند نمودم. چشم به دهنش دوخته گفتم: مگر می‌شود؟ آخر انسان جان دارد، سوختن خو آسان نیست که بسوزد و دم نزند. زرغونه متوجه نگاه‌های من نشد. فقط گفت: این را یاد بگیر و باز هم دم نزن ورنه. از چوکی برخاست دور و دراز بالای بسترش افتاد. چشمانش بی‌سقف دوخته شد و من در چشمان وی رازی را تجسس می‌نمودم. می‌دانستم که نمی‌خواهد درد درون‌اش را که گفته خودش رفیق شب‌های تار وی بوده، برملا سازد. تصور می‌کردم، درد و غم او مثل خودش در تمام وجودش بی‌صدا و فریاد می‌میرد و دم نمی‌زند. تفاوت من با او همین بود که من نگران فردای هولناک خودم بودم و او از هیچ‌چیز هراس نداشت. هردو با دو خاطره، دور زندگی خویش می‌چرخیدیم. شاید هم هردو سعی می‌کردیم خودمان را عذاب بدهیم تا غم دورنی جسم ما را بخورد و روح ما به آرامش برسد.

یک روز بعد از ختم کار بالای سر زرغونه رفتم. دیدم، عکس‌های داخل دستکولش را لمس نموده به چشمانش می‌مالد و اشک می‌ریزد. رویش را بوسیده، اجازه خواستم که مادر خطاب‌اش کنم. زرغونه دستپاچه شد. عکس‌ها را پنهان کرد. خودش را بالای بسترش جابه‌جا نموده گفت:

امید است بعدش پشیمان نشوی، برای اینکه من مادر خوبی ثابت نشده‌ام؛ یعنی … با تمنای فراوان کنارش نشستم. دست‌هایم را حمایل گردنش نموده تضروع‌آمیز گفتم:

بگذار از صبر درونت به من هم حصه‌ای برسد. لطفاٌ اجازه بده که حداقل باری از دوش‌ات بردارم. زخم رسیده‌ای زرغونه سرباز نمود و به گریه شده گفت: باورم نمی‌شود. ممنون از حسن نظر تو دختر خوبم. باز بوسیدمش و خودم را در آغوشش رها کردم. با عطوفت موهایم را نوازش داد و آهسته گفت:

پناه به خدا، امیدوارم که حداقل برای تو مادر خوبی باشم. طبق عادت دفعتاً خاموش شد. لحظه‌ای انتظار طولانی شد و سنگینی سکوت بیشتر بالای ذهنم فشار وارد کرد. سرم را بلند کرده گفتم: ای‌کاش سال‌های سال سر در آغوش تو داشته باشم. دیگر نمی‌گذارم مثل همیشه تیر خود را بیاوری، این بار نمی‌گذارمت. حالا که افتخار دختری را برایم دادی، آیا من سعادت داشتن خواهر و یا برادری را که آرزویش سال‌ها بر دلم موج می‌زند، دارم؟ دست‌های لرزانش را روی گونه‌های سرخ شده‌ای من کشید و بعد از مکثی دستکولش را باز نمود. عکس‌ها را بیرون کرد. با تبسم شیرینی دستی روی هر یک کشیده گفت:

از قدیم می‌گفتند؛ «بچه کردم دزدان برد، دختر کردم گرگان برد.» این خواهر کلانت سوسن جان است که در کلفرونیای امریکا زندگی می‌کند. خیلی دلسوز و بامسوولیت است. این‌ها هم دختر و پسر سوسن هستند و این شوهرش. مرد خوبی است. ثنا خواهر دومی‌ات که عروسی کرده و هنوز طفل ندارد. با اشتیاق پرسیدم:

و این جوان مقبول و آراسته؟ تبسم افتخارآمیز بر لبان نازکش هویدا شد و گفت: مثلی که خوشت آمد؟ دست‌پاچه شده عاجل گفتم: نه نه هدفم این بود که قیافه‌ای خود شما را دارد و مقبول است. گفت:

چشمانت مقبول است. بلی. این طماس جان پسرم است که نامزد دارد و در پوهنتون مگیل کانادا محصل می‌باشد؛ یعنی، ماستری می‌گیرد. با حرص و ولع عکس‌ها را بار بار دیدم، ذوق‌زده پرسیدم:

ها، همان است که من متوجه نشده‌ام که به دیدن شما آمده باشند و یا… زرغونه بار دیگر به چرت رفت و جواب نداد. قصداً کار را بهانه قرار داده ازش دور شدم. بیشتر از آن حوصله‌ای رنجش خاطر او را نداشتم. برایم کافی بود که در گوشه‌ای قلبم پرتو نشاط‌آفرینی خلق شده بود و تمام بدنم را گرما می‌بخشید. حس می‌کردم، روزنه‌ای در قلبم باز شده که تمام پیکرم را روشن می‌نماید. می‌ترسیدم آن گرما را از دست بدهم، زیر چشمی به او دیده، آهسته می‌گفتم: چه سعادتی بزرگی است، داشتن همچو مادری. ای‌کاش مادر خودم می‌بود. / ادامه دارد

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه: از کرانه‌ها

فروتن درحالی‌که همچنان به آخرین نقطه‌ای که در پس امواج کوتاه و بلندی که به‌سوی ساحل می‌آمدند، خیره شده بود با خود می‌گوید که نکند حسرت دیدار دوباره وطن مثل آرزوی مادربزرگ برای دیدار دوباره زادگاهش ابدی شود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *