Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه: کاش مادرم بود

داستان کوتاه: کاش مادرم بود

بخش 1 از 2 بخش

جمیله‌ هاشمی|

سرنوشت من و او چقدر شبه هم بود، مثل یک سیب و دو نیم. او هم آواره بود و من هم خس روی یخ. او هم هیچ‌کس نداشت و برای من هم قلبی نمی‌تپد. هر یک ما به‌طوری پی تقدیر خویش روان بودیم. ای می‌رفتیم و می‌رفتیم، بدون اینکه منزلگه‌ای ما معلوم باشد. بازهم می‌دیدیم که چرخ گردون می‌چرخد و می‌چرخد و سرنوشت هر یک ما را به‌نوعی دنبال می‌کند. آن‌هم همسان.

زرغونه زن کهن‌سالی بود که از مدت‌های مدیدی در شفاخانه بستری بود، پایواز نداشت و همیش چشمان خسته‌اش به نقطه‌ای نامعلومی میخکوب می‌گردید. وی در ظاهر مسلول بود، چهره چروکیده و رنگ‌پریده‌اش از درد بزرگ‌تر و ناگفتنی‌های بیشتر حکایت می‌کرد. کم‌تر حرف می‌زد و بیشتر دور خودش می‌چرخید. شاید اندیشه‌ای دردناک‌تر داشت و یا از آینده‌ای مجهول خود نگران بود؛ مانند من که بیم‌ناک آینده‌ای نامعلوم خودم بودم. وقتی همراهش هم حرف می‌شدی، دست‌پاچه شده وحشت سراپایش را فرامی‌گرفت و تضروع‌آمیز می‌گفت:

دعا کنید که خدا آدمی‌را خوار و بالین نسازد تا محتاج دیگران نشود. می‌گفتیم: آمین. حرف و سخن‌هایش در سکوت مبهم می‌پیچید و ختم می‌شد. بعضی‌اوقات بعد از ادای نماز، تلاوت قرآن، تسبیح و تذکار، بکس دستی‌اش را بازنموده لای کتابچه‌ای کوچک که پوش سیاه داشت، سری می‌زد و زیر لب چیزهای می‌گفت و سر می‌جنباند. آدم را وسوسه می‌ساخت که از رازش پرده بردارد. من هم مانند او پی گمشده‌ای سرگردان بودم. همیش در فکر آن بودم، عزیزانی را که ازدست‌داده‌ام، دریابم. او درمجموع به کتُب و رساله‌های چاپی علاقه‌ای مفروط داشت. هر نشریه و یا رساله‌ای را که حسب اتفاق به‌دسترس‌اش قرار می‌گرفت با حرص و ولع تمام تا آخرین نقطه آن مرور می‌کرد. زن فهمیده و زندگی تیرکرده‌ای معلوم می‌شد. دلسوز و مهربان، باگذشت و ایثارگر، خوش‌برخورد و باحوصله بود. به همه روحیه خوش‌نشان می‌داد. تا جائی‌که ممکن بود به مریض‌های دیگر کمک نیز می‌کرد. بعضاً درحالی‌که صدایش را تحت کنترول قرار می‌داد، آهسته می‌گفت:

خدا کند کار من باعث اخلال وظایف نرس‌ها نشوم. می‌دانم ناکارپسند است، مگر بازهم طاقت نمی‌آورم، ناله و ذهجه‌ای مریض‌های دیگر به رحمم می‌آورد و …

همیش هوس می‌کردم، ای‌کاش زرغونه مادرم می‌بود. آرزو داشتم با وی رابطه‌ای تنگاتنگ داشته باشم که خلای بی‌کسی هردوی ما پر شود. یقین داشتم که او هم بی‌میل نبود و از تنهایی عذاب می‌کشید. دلم می‌شد از راز کتابچه‌ای پوش سیاه او سر در بیآورم و محرم رازهای او شوم. فکر می‌کردم خوب‌ترین حصه‌ای از بهار عمر او هم مانند من آمیخته با رنج والم بوده و تنهایی کام حیات او را هم تلخ نموده باشد. من دختر احساساتی، عجول و اندک رنج بودم که او را دیوار محکمی ‌می‌پنداشتم که به‌اش تکیه کرده باشم. او برخلاف من، خود نگهدار و باملاحظه و باصلابت بود. بعضی‌اوقات به من می‌گفت:

خودات را به من شبه نساز؛ سروصورت تو، نماد تازه‌گی و جوانی، مثل غنچه‌های نوشگفته گل می‌ماند و من زن کهن‌سال، مریض دائمی‌ داخل بستر، چطور می‌توانیم مانند هم باشیم. دلم می‌شکست و به چشمانش خیره می‌شدم. به خاطر تسلای دل خودم می‌گفتم:

من یک کارگر معمولی که از ناعلاجی بعضاً دو شفت کار می‌کنم و تو تکیه‌بر بستر ناز شفاخانه… وی به مقبولی یک زن با تمکین می‌خندید و مهرآمیز به من نگاه می‌کرد. نگاهش قوت قلبم می‌شد که غرق لذت می‌شدم. برای اینکه بازهم چیزهای دل‌گرم‌کننده بگوید، می‌گفتم:

من برای رفتن به منزل هیچ دل گرمی‌خاصی ندارم و تو اصلاً منزل نداری که بروی! وقتی چشمانش راه می‌کشید دلم برایش می‌سوخت. حس ناشناخته‌ای مرا به او مجذوب و علاقه‌مند می‌ساخت و بازهم نگاهش می‌کردم. به یاد مادر خود می‌افتادم، مادری که هرگز ندیده بودمش یعنی به یادم نمی‌آمد، صرف تصور خیالی‌ای از او داشتم.

زن کاکایم می‌گفت: تو هنوز دست چپ و راستت را نمی‌شناختی که مادرت خانه را ترک کرد و من تر و خشک‌ات کردم. همان‌ قدری‌که من متجسس و کنجکاو بودم، زرغونه زن خود نگهدار و در پنهان‌کاری راز دلش محتاط‌تر از من بود. اینکه کسی به دیدنش نمی‌آمد هرگز شاکی نبود. تمام حواس من طرف او بود. ولی جرئت نمی‌توانستم، ازش بپرسم. چندین‌بار به‌منظور پاکاری اتاق بالای سر او رفتم تا کشف اسرار نمایم که خاله زرغونه در لایی کتابچه‌اش چی را مخفی می‌کند. می‌دیدم سخت متوجه وضعیت خود است و با احتیاط لای کتابچه‌اش را باز می‌نماید، درحالی‌که قطرات اشک از چشمانش می‌ریزد، هر صحفه‌اش را لمس نموده و می‌بوسد و با احتیاط آن را پنهان می‌کند. حس کنجکاویی‌ام ییشتر تحریک می‌شد و دلم شور می‌زد، وسوسه‌برانگیز می‌گفتم:

ای‌کاش، بدانم لای کتابچه‌ای او چیست؟ گفته‌ای خودش: راز که افشا شود راز گفته نمی‌شود. باز هم نمی‌دانم، چرا فکر می‌کردم که سرنوشت من با آن کتابچه و حرکات آن زن بیمار یک نوع رابطه‌ای دارد. شاید تصور ذهنی خودم بوده و یا…

بالاخره وابستگی ذهنی و تجسسی که در مورد زرغونه داشتم، راه را باز نمود. به یک طریقی همدل وهمراز هم شدیم. روزهای که من با سراسیمگی ازخانه می‌برآمدم، زرغونه بیشتر نگرانم می‌بود و با نگاه‌های پرسش‌برانگیز تعقیبم می‌کرد. در حالیکه از نگاه کردنش لذت می‌بردم به ناز برایش می‌گفتم: نگاه‌های تو بیشتر تحملم را ازم می‌گیرد. زرغونه قانع نشده عاجزانه به من نگاه‌ می‌کرد، دستی به رویم کشیده خاموشم می‌ساخت. آن‌وقت او را چون کوه به پشتم حس کرده می‌گفتم:

خاله جان! تصور می‌کنم من و تو مانند همیم؛ هردوی ما تنهایی تنها، همین‌طور نیست؟ زرغونه با اشاره‌ی سر تائید می‌نمود. بعد می‌گفتم:

بنابه گفته‌ای زن و بچه‌های کاکایم، پدرم قبل از فوت‌اش مادرم را طلاق داده بود و من هم از سن شش‌ماهگی روی دست آنها مانده بودم. با همه زجرها و هتک حرمت‌ها بزرگ و جوان شدم، ولی از مادرم نشانی نیافتم. گویی قطره آبی بوده که زمین قُرتش داده بود. جزء طعنه‌های عمل کرد ایشان، هیچ نشانه‌ای از والدینم نداشتم. در منزل کاکایم فرد سرباری و طفیلی بیش نبودم. هرلحظه طعنه کاری آنها که مادرم را دشانم می‌دادند و از پدرم بدگوئی می‌کردند، کارد را به استخوانم رسانیده بود. از وقتی پایم به دروازه‌ای خانه داخل می‌شد، امرونهی و بدگویی بود تا زمانی که نزدیک معاشم شده و پولم را می‌گرفتند، برای مدتی ساکت می‌شدند. باز همان آش است و همان کاسه…

زرغونه با شنیدن درددل من خیلی دلگیر می‌شد، ولی به خاطر مکدرشدن ذهن من هیچ عکس‌العملی ازخودش نشان نمی‌داد، صرف می‌گفت:

خدا بزرگ است. همه‌چیز را به زمان بسپار، انشاالله جورمی‌شود. می‌پرسید: دلت می‌خواهد که مادر و پدر می‌داشتی؟ بدون این‌که منتظر جواب من باشد، به فکر فرورفته و به آهستگی می‌گفت: کی نمی‌خواهد؟ همین است زندگی، هرکس پی آرمان خویش است.

هر روزی که به بهانه‌ای بالای بستر او می‌نشستم و چشم به دهنش می‌دوختم، ازهر دری سخن می‌زد و مرا به توکل به خدا و صبر و استقامت نصیحت می‌نمود. دلم استوار می‌شد و پای رفتن به خانه پیدا می‌کردم. وقتی از هم‌بستگانش می‌پرسیدم، طفره می‌رفت و خنده نمکینی نموده، فقط می‌گفت:

من از بیخ بوته پیدا شدیم! مگر تو دخترم نیستی؟ بعد آهی جگرخراشی کشیده چشمانش به نقطه‌ای راه می‌کشید و خاموش می‌شد. سکوت ممتد و طولانی. آن‌قدر در چرت و فکر غرق می‌گردید که گاه‌گاهی وجود مرا نیز فراموش می‌کرد. از بس خودم را با وی مانوس شده می‌پنداشتم، تصور می‌کردم فکر همدیگر را می‌خوانیم. سؤال‌های در ذهنم مسلسل خلق می‌شد، هی پیچ‌وتاب می‌خورد و بی‌جواب می‌ماند. کلماتی مانند؛ شاید این‌طور باشد و آن‌طور باشد، دوره‌ام می‌نمود و سرانجام تلاش بیهوده…

همین‌که از کار رخصت شده به‌طرف خانه می‌رفتم، دست‌های سرد و استخوانی زرغونه را بوسیده با اشتیاق طرفش می‌دیدم و ازش خداحافظی می‌کردم. مکرراً می‌گفت: باکسی طرف نشوی، باحوصله باش خدا رازهای مکنون بنده‌هایش را بهتر می‌داند و او را به‌سوی خیر می‌‌راند. برایش اطمینان می‌دادم. ولی وقتی از او جدا می‌شدم، دلم مالامال از کینه و کدورت آنها می‌گردید و تصور می‌کردم، ازعزیزی جدا شده و به طرف زندان می‌روم.

یک روز وقتی به شفاخانه رسیدم… / ادامه دارد.

جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: صدای خالی عشق

جمیله هاشمی | بخش 1 از 3 نیمه‌ای فصل رنگین‌کمان خزان بود، همه ساکنان زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار