Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ بچه هنوز زنده بود
داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ بچه هنوز زنده بود

جمیله هاشمی|

 

دست راست طفلک خون می‌داد. طاهره گفت: زود شو او را به شفاخانه‌ای میوند که نزدیک‌تر است، برسانیم. شفاخانه مملو از زخمی‌های حادثه بود؛ کسی به کسی نمی‌رسید. ناگزیرشده او را به شفاخانه‌ای وزیر محمد اکبر خان بردیم؛ زیرا آنجا خواهر طاهره نرس بود. خواهر طاهره سربه‌هوا جواب ما را داده گفت:

زخمش سطحی است؛ در آن اتاق ببریدش که پانسمان شود. وقتی وارد اتاق شدیم، نرس موهایش را تاب‌داده همراه خواهرخوانده‌اش صحبت ازمد وفیشن می‌کرد. با اشاره دست اتاق دیگر را برای ما نشان داد. وقتی داخل اتاق کناری شدیم، مردی با دخترخانم جوانی که بوی عطرش فضای اتاق را انباشته بود، گرم معاشقه بودند. همین‌که در را باز کردیم، تکان خورده به ما فحش داده گفتند: مگر همین یک اتاق پانسمان است. چرا در اتاق اول نبردینیش. گفتم:

Elite College
Aviron

 

او خانم مصروف آرایش است و تو… طاهره پیش زبانی نموده دنبال سخن مرا گرفت: ببخشید، وار خطا بودیم، متوجه نشدیم که مصروفیت خودات از نرس دیگر بیشتر بود. دختر با ژشت خاصی شانه‌هایش را بالا انداخته، طرف مرد دید و گفت:

می‌بینی معاون صاحب! زبان مریض‌داران هم سرما بیچاره‌ها دراز شده است. مرد با غضب طرف ما دیده گفت:

بروید گم شوید، بیرون اتاق باشید؛ باز صدای‌تان می‌کند. تا خواستیم بگویم که این طفل زخمی شده، مجال نداده وهرسه ما را کش‌کشان بیرون کردند. طاهره طفل را به آغوش داشت و دست‌اش را سر زخم وی گرفته بود. من طول وعرض دهلیزی را که طویل و باریک بود، بیتابانه طی می‌کردم. حجم لحظات زخیم‌تر شده می‌رفت؛ ثانیه‌ها به دقیقه‌ها و سرانجام به ساعت رسید. کاسه‌ای صبرم لبریز شد؛ به‌شدت هرچه‌تمام‌تر به اتاق ضربه زدم. مرد بازویم را گرفت؛ سیلی محکمی بر روی‌اش زدم و با صدای بلند گفتم: جناب این طفل در انفجار امروز زخمی شده و تو… دخترغمغم کنان گفت:

انفجار انفجار، این کار یک روز و دو روز این مملکت خراب‌شده نیست. به خدا خسته شدیم. هرروز انفجار است و آدم کشی. ما بیچاره‌ها هرلحظه در خون آن‌ها غلت می‌زنیم. مگر ما انسان نیستیم و زندگی نداریم؟ طاهره تبسم نموده آهسته گفت:

همین حالی خو هم در عیش زندگی خود غرق بودید. طرفش چشم کشیدم که لجاجت آن‌ها را تحریک نکند و طفل معصوم نجات پیدا نماید. معاون که خیلی خشمگین بود و تیرش به خاک خورده بود، جواب سیلی مرا نه‌تنها چند سیلی جانانه داد بلکه با فحش‌های رکیک گفت:

بلا به پس‌اش که می‌میرد، کاش شما هم همراهش بمیرید. هزاران جوان و مرد وزن کمربسته‌ای این ویران‌شده می‌میرد، این هم سرش… نرس غم کنان دنباله حرف مرد را گرفت: یک شلغه اُشتُک چی است که شما نگران مردنش هستید. مگر ما اجل بردار هستیم؟ با غضب طرفش دیده گفتم: هر چه زودتر این طفل را پانسمان کنید ورنه با سروصدا شفاخانه را به سرتان می‌برداریم تا رئیس نالایقتان خبر شود، خاین‌های بی‌احساس و فرصت‌طلب…

پرسونل شفاخانه از دور و نزدیک وضعیت را نظاره می‌کردند. بچه پانسمان شد. اورا در آغوش گرفته از پله‌های زینه پائین می‌شدیم که یک زن و یک مرد با سروصدا فریاد می‌زدند: کسی طفلک خواهر شهیدم را اینجا آورده… طاهره طفل را از بغل من گرفت، دوان‌دوان اززینه پائین شد تا به ایشان خاطرجمعی بدهد. مرد مقدار پول از جیب‌اش کشیده گفت:

خدا خیرتان بدهد، این هم پول مصرفتان. هنوز به خود نیامده بودیم که بگویم ما خاص به رضایی خدا و ادای دَین این کار را کرده‌ایم. معاون که همه پرسونل شفاخانه به همین اسم صدایش می‌کردند. با مبایل‌اش عکس ما را گرفته فریاد زد:

ای رشوت‌خورها و استفاده‌جوها؛ ما را فرصت‌طلب می‌گویید درحالی‌که … نرس همراهش، با پوزخندی نزدیک‌تر آمده بازوی مرا گرفت و گفت: اطفال را دزدی کرده زخمی می‌کنید تا جیب‌هایتان پرشود، باز سر ما افسقالی نموده دادوفریاد سر می‌دهید؟ طاهره دشنام رکیکی به مرد داده گفت:

لعنت به شما که چقدر ذهن کثیف دارید و همه را از همان عینک آلوده‌ای خودتان می‌بینید. ازدیگرمردم چی گله کنیم، شما که در مقابل مردم تعهد خدمت داده‌اید، این‌طور بی‌مسئولیت بوده و…

تا به خود بیآیم، چشم‌بهم‌زدن افراد امینتی رسیدند. من با شتاب خودم را کنار کشیدم و به رهروی رساندم که درش به طرف تکویی باز می‌شد. بااحتیاط از پله‌ها پائین شدم. وقتی ناشیانه قدم برمی‌داشتم به رهروی سیاه و تاریکی که در انتهای همان جهت بود رسیدم. لحظه‌ای توقف کردم که چشمانم به تاریکی عادت نماید. دلم می‌لرزید و صدای پاهای افراد امنیتی را می‌شنیدم. خودم را عقب درکشیدم. قلبم به‌شدت می‌زد و نگران طاهره بودم. افراد امنیتی به‌سرعت از کنارم گذشتند. من درگدام (استور) اجناس پاک کاری شفاخانه برابر شده بودم. لباس کارگر خاک‌روب را پوشیده و از در شفاخانه بیرون ‌شدم. کسی متوجه‌ای من نشد. ترس تمام بدنم را به ارتعاش درآورده بود و خون در کاسه‌ای سرم منجمد شده بود.

همان لحظه به یاد فرخنده دختری که چند ماه قبل درزیارت شاهد و شمشیره مورد هجوم یک‌مشت افراد لات وبی سنجش قرار گرفته بود افتادم. باورم شد که جرقه‌ای اول کارش را می‌کند. به قول معلم دری ما: در مجلس قضاوت باید آغاگرمحرکه شناخته شود؛ و من شناخته بودم. معاون به‌منظور کتمان جرم خودش اطلاع‌رسانی نموده بود.

آن روز ما در عوض بازار پلاستیک فروشی به منبع فساد و پربادی رسیده بودیم. اصلاً حالتی بود که هیچ کاری نمی‌شد کرد. آن‌قدر فریاد بود که کسی فریاد وفغان مارا نمی‌شنید. هرگاه گوش شنوایی می‌بود؛ فامیل طفل زخمی بسیار تقالا کرد که بگوید: خواهرش شهید شده و طفلش را این‌ها نجات داده‌اند؛ قسم‌ها خوردند ولی به یک اخطاریه‌ای که «شما نیز هم‌دست این‌ها هستید.» مُهر سکوت در لب زدند. همین‌که قدم به جاده‌ای عمومی گذاشتم؛ طاهره را افراد امنیتی به موتر سوارمی کرد. تاب نیاورده مقابل موترشان ایستادم.

چشم زدنی هردوی ما خود را پشت میله‌های نظارت خانه‌ای ولایت کابل یافتیم. صدا در گلوهای ما خفه گردید. بعدازاینکه از شوک برآمدیم طاهره گفت: کی به خانواده‌ای ما احوال بدهد؟ تبسم تلخی نموده گفتم: خبر بدهد یا ندهد؟ طاهره که ترس بدنامی هوشش را ربرده بود؛ بد بد طرفم نگاه کرده گفت: ما را زنده می‌مانند که سرحد ما از بازار به زندان رسیده؟ گفتم:

مگرغیراز این توقع داری؟ واضع است که مانه تنها به زندان بلکه به دنیایی بدنامی افتاده‌ایم که به آب زمزم وکوثرسفید نمی‌شویم. سرنوشتی که همین حالا برای من و تو رقم خورده بازاری است که متاع آن نام بدی، بی‌عزتی، هتک حرمت، فسق فجور و هزاران رسوایی دیگراست. باید منتظر انفجارهای دیگر باشیم. طاهره به گریه شد و گفت:

ای‌کاش ما به‌عوض مادر طفلک … داده زدم: بس است گریه در این چند روز چقدر گریستیم، چه فایده کرد؟ مگر نگفته‌اند: تو نیکی کن و در دجله انداز… طاهره با صدای کش‌دار که به دماغش داد، گفت: که ایزد در بیابانت دهد باز. بعد اشک‌هایش را پاک نموده گفت: از همه مهمتر نامزدات چی عکس‌العملی نشان خواهد داد؟ با بی‌حوصله‌گی گفتم:

تو از من بهتر می‌فهمی. چو افتادی تپیدن مصلحت نیست. گفت: فامیل نامزدات کم جنجالی بودند که خودما کارد را به دستشان دادیم. گفتم: خوب است که آن‌ها را می‌شناسی. یقین دارم که نامزدی را فسخ می‌نمایند. طاهره آه کشیده سکوت کرد.

چشم‌های از حدقه برآمده و خشماگین اعضای خانواده از خلال سیخ‌های به‌هم‌بافته‌ای سلول ما، هر چه تیزتر و سوزناک‌تر به بدن ما فرومی‌رفت. همه به‌طرف ما به شک و تردید و حتی نفرت نگاه می‌کردند. پدرم که ازخشم زیاد دندان‌هایش به هم می‌خورد فقط گفت:

خوب می‌کردند که دختران را از همان اوان پیدایش زنده‌به‌گور می‌نمودند؛ نباید به زنان بال پرواز داد. برادرهایم چون شیر غرنده تمنا داشتند؛ سیخ‌های زندان کنار برود و ما را زنده‌زنده فرت نمایند. نگاه‌ها خیلی گران بود، به گرانی کوه‌ها و به سنگینی لحظات موت. طاهره به‌عوض من از جایش برخاسته به گریه‌وزاری شد و گفت:

به خدا شما اشتباه می‌کنید؛ ما فقط قصد کمک داشتیم، دیدن جسد خون‌آلود آن طفلک… پدرم داد زده دست به طرفش دراز نمود و گفت: مادر لعنت‌ها! این حرف‌ها را زودتر به کی بگویم؟ کی می‌شنود و قبول می‌کند؟ بخصوص چند شب ناپدید شدنتان، جی نوع توجهی دارد؟ لعنت به شما که تشت رسوایی ما را از بام انداختید. بعد باخشم مشت‌هایش را گره‌زده غرغرکنان گفت:

بال‌تان را می‌شکنم. نمی‌گذارم.. دیگر نمی‌گذارم…به یاد سریال تلویزیونی افتادم. «این مملکت قانون دارد.» چندشم گرفت. مگر مملکت ما به میدان بزکشی تبدیل نشده بود که قوانین در آن تطبیق شود؟ قانون فقط فرصت می‌یافت که ضعفا را در چنگال بگیرید و به اقویا مجال پریدن بدهد. آنگاه میدان رشوت، واسطه و زور حرف اول را بزند. این حرف‌ها را برادر کلانم زیر زبان مکرراْ می‌گفت، که بیشتر کلافه می‌شدیم. مگر بر قاتلین فرخنده که حتی بر جسد تکه‌تکه‌اش هم رحم نکرده آتش زدند؛ کاری شد؟ مگر عاملین گورهای دسته‌جمعی، گلو و بینی بُرهای زورآور و سربریدن‌های ملیون‌ها افغان دیگر را کسی بازخواست نمود که از شمارا بنمایند؟ مگر توطئه‌گران، قاچاق‌بران، متجاوزین جنسی اطفال و کلان‌سالان را کسی به دار آویخت؟ ای وای بر بازی‌های تفدیر. همه منتظر سرنوشت ما بودند.

فجایع زندان شانه‌های استوار و غرورآمیز جوانی ما را زیر مشت و لگد خردوخمیر نمود و شاخ ما را شکست. ما ناخواسته به دختران افسرده‌ای خیابانی مبدل شدیم.

من فقط، خدا می‌کردم که زنده باشم و یک‌بار دیگر معاون شفاخانه را ببینم. ولی خواب بود و خیال و جنون؛ با خودم گفتم: چی فایده؛ پیش بی‌دردان دوای درد خواستن جاهلیست. بعدها شنیدم که شفاخانه‌ای وزیر محمد اکبر لانه‌ای تروریستان شده بود و از اثر برخورد‌شان تعدادی از پرسونل شفاخانه جان‌های‌شان را از دست دادند. معاون در جابه‌جایی تخریب‌کاران دست داشت و عقب میله‌های زندان قرارگرفته بود. به طاهره گفتم: شنیدی، چوب خدا صدا ندارد. او با آهی عمیق که تصور کردم لب‌هایش را سوخت گفت: حالا چی فایده من و تو تاپه‌ای ناحق خوردیم.

زمان به کندی می‌گذشت، گویی همانند گل رشقه‌پیچان به درودیوار سلول و محیط زندان تاردوانده باشد. سنگینی لحظات را بامغز استخوان خود حس می‌کردیم. آن شب چنان قلبم گرفته بود که حوصله‌ای حرف و سخن با طاهره را هم نداشتم. بدون هیچ حرف و کلامی به بسترم دراز کشیدم و عواقب سرنوشت بد ما را چون موره در توالی زمان جیل کردم. سرم در لاک خودم شد و شنیدم که ماموری می‌گفت: بیچاره دخترها بعد از هشت ماه دوسیه‌ای‌شان به محکمه رفت. زندان‌بان گفت:

حیات و آینده‌ای‌شان به یک جرقه خراب شد. مامور گفت: باز شکر که فامیل طفلک زخمی مردانگی بخرچ داد و براهت گرفتند، ورنه… ما سردرگم از در زندان بیرون می‌شدیم که زندان‌بان خنده‌ای بلندی نموده گفت:

امید است دیگر هیچ سیاه سری پایش در این مکان باز نشود. از قدیم گفته‌اند: «خاک خشک به دیوار نمی‌گیرد.» بالاخره بی‌گناهی‌تان ثابت شد. این را هم باید فراموش نکنید که انسانیت به عمل انسان‌های بد نمی‌میرد. طاهره طرفش دید که چیزی بگوید و ی دست بالابرده گفت: خداحافظتان، جوانی دهن دروازه‌ای زندان با دسته‌گلی انتظارتان را می‌کشد. وحشت‌زده از خواب پریدم طاهره بیدار بود و نماز می‌خواند. بدون اینکه خوابم را به طاهره بازگو نمایم به کنجی نشستم. چشمان ورم‌کرده‌ای طاهره نشان می‌داد که اصلاً خواب نکرده و حال بهتر از من ندارد.

من و طاهره هم‌قد بودیم ولی هم عمر نبودیم. مادران ما می‌گفتند: زایمان‌مان درطول یک سال صورت گرفته بود. باید من از او کلانتر می‌بودم که عمه بودم و او برادرزاده‌ای من. هر دو بسیار صمیمی بودیم که از یک آستین دست می‌کشیدیم و از یک یخن سر. با هم بزرگ شده رازدار هم بودیم؛ رازدارتر از هر دختر و پسری هم‌سن‌وسال خویش که حتی بعضی‌اوقات گناه یکدیگر را به گردن می‌گرفتیم. شاید هم تقدیر ما یکجا رقم می‌خورد و در یک کلاوه می‌پیچیدیم. آن روزی که به هزار زحمت از مادران ما اجازه گرفتیم که بازار رفته برای تابستان خویش چپلک پلاستکی بخیریم. هنوز از سرویس کوته‌ای سنگی در سینمای پامیر پائین نشده بودیم که صدای مهیب و خیلی تکان‌دهنده‌ای انفجار، بس را جابه‌جا توقف داد. ما هم مانند همه راکبین بس در شوک قرارگرفته راهی فرار می‌جستیم و همهمه‌ای برپا بود. مردم می‌گفتند: در سرک عمومی چند ول فرد انتحاری خودش را انفجار داده که بادارانش مرگ‌ومیر بچه‌های مکتب را به تماشا نشینند. دل هیچکس به‌جا نبود، همه می‌لرزیدند و رنگ به رخ نداشتند. خوردوبزرگ کابوس ترسناک مرگ را به چشم سر تماشا می‌کردند. به‌منظور فرار ازساحه‌ای انفجار که گویا فرد بعدی در حال منفجرشدن نباشد، به پس‌کوچه‌ای پناه بردیم. خون، دود و آتش به هم آمیخته بود و فضا را غبار انبوهی چنان انباشته بود که نمی‌شد به وضعیت خود برسی. همه سراسیمه می‌دویدند و سگ‌صاحبش را نمی‌یافت. ما هم پی تقدیر خود رفتیم و طفلی غرقه‌به‌خون به جویچه‌ای بد رفت که از آغوش مادرش پرتاب‌شده بود و گریه می‌کرد در یکجایی تقدیر من و طاهره سهم گرفت. طفل را بغل کردیم تا نجات بدهیم؛ خود اسیر شدیم و سرنوشت ما دوتا محکم‌تر به هم بیخته شد و سند تباهی ما امضا گردید.

طاهره طبق عادت، همین‌که دل‌گیر می‌شد گریه می‌کرد ولی من برخلاف خودخوری می‌نمودم. رنگ پریده طاهره دلم به ترحم واداشت. از آن روزبه بعد زندان برای ما جهنم شد. طاهره بیشتر از من ناراحت بود بی‌تابی می‌کرد. به یادم آمد که در مجله قصه‌ای خوانده بودم و برایم آرامش عجیبی داده بود. رؤسا مقابل طاهره نشسته گفتم:

من متیقین هستم که از خانه، خانواده و جامعه طرد شده‌ایم و مطمین هستم که در پذیرش ما هرگز و هرگز تیار نمی‌باشند. باید کاری بکنیم. بیا همین حالی تصمیم بگیریم و تعهد کنیم که همیش و همیش با هم بوده مانند گذشته بازوی همدیگر شویم. تا طاهره می‌خواست چیزی بگوید؛ اشاره نموده گفتم: هیچی نگو، اول قصه را بشنو: «دهقانی (کشاورز) یک الاغ (خر) پیری داشت. یک روز خر اتفاقی به درون یک گودال عمیق افتاد. دهقانان جمع شدند و هرقدر کوشش کردند، نتوانستند الاغ را از چاه بیرون بیاورند. برای این‌که حیوان بیچاره بسیار زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا (قریه) تصمیم گرفتند؛ چقدری را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می‌ریختند؛ هر بار الاغ خاک‌های روی بدنش را می‌تکاند و زیر پایش می‌ریخت. وقتی خاک زیر پایش بالا می‌آمد، الاغ خواب گل و گلشن می‌دید و درخت امید در دلش شاخ و برگ می‌کشید، سعی می‌کرد روی خاک بی‌ایستد. روستایی‌ها همین‌طور به زنده‌به‌گور کردن الاغ بیچاره ادامه می‌دادند و الاغ هم همین‌طور به بالا آمدن دل خوش می‌کرد. تا اینکه به لبه‌ای چاه رسید و در حیرت کشاورزان و روستائیان ازچاه بیرون آمد.» برای اولین بار تبسم تلخی روی لبان تف‌زده‌ای طاهره نمودار شد و فقط گفت: ماکه خر نیستیم! خندیده گفتم: باید خر شویم تا بار خود را خود ببریم.

جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان طنز پذیرایی

داستان طنز: پذیرایی

زنده‌گی در دستگاه فابریکه به صورت نورمال جریان داشت. شعبهٔ پلان به شعبه احصائیه و شعبهٔ احصائیه به شعبه محاسبه کمک و همکاری می‌کردند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *