Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته 545

طنز و حکایت هفته 545

نکته مثبت هفته

سخن نیک غم را می‌زداید و شادی‌آفرین است اگر چه از روی تعارف باشد. سعی کن برای زبانت نگهبانی بگذاری تا واژه‌هایت را انتخاب کند.

 

Aviron
Elite College

 

حکایت هفته

«ملا و حاکم»

ملا روزی چند دانه زردآلوی تازه از درخت خانه‌اش چید. آنها را در بشقابی نهاد و به‌طرف خانه حاکم به‌راه افتاد تا به‌رسم هدیه زردآلوها را به حاکم دهد. اما در میان راه بر اثر حرکت دستش زردآلوها از کنار هم دور شد و در اطراف بشقاب پراکنده شدند.

ملا چند بار آنها را بر سر جای اول نهاد ولی باز پراکنده شدند. سرانجام عصبانی شد و فریاد زد: ای زردآلوهای بی‌تربیت اگر یک‌بار دیگر از جای خود حرکت کنید خودم می‌خورمتان. اما باز هم زردآلوها حرکت کردند.

ملا همه را خورد و یکی را باقی نهاد. مدتی بعد به‌خانه حاکم رسید و همان یک زردآلو را به‌وی داد. حاکم خوشحال شد و انعامی به‌وی داد.

ملا به‌خانه بازگشت ولی چند روز بعد به‌خاطر اینکه انعام دیگری از حاکم بگیرد مقداری گردو در سبدی نهاده و به‌طرف خانه او رفت. در راه دوستش را دید و در جواب دوستش که گفته بود آن گردوها را به‌کجا می‌برد گفت:

آنها را برای خان حاکم می‌برم.

مرد مزبور گفت: گردو که چیز خوبی نیست بهتر است مقداری گوجه برای او ببری.

ملا فکر کرد او حرف خوبی می‌زند گردوها را به‌خانه برده و مقداری گوجه در سبد ریخت و آنها را نزد حاکم برد. ازقضا آن روز حاکم بر اثر موضوعی ناراحت و خشمگین شده بود و چون چشمش به ‌ملا و هدیه او افتاد دستور داد تمام گوجه‌ها را بر سر ملا بزنند تا دیگر هوس هدیه آوردن برای او نکند.

نوکرها سبد گوجه‌ها را گرفتند و گوجه‌های داخل آن را یکی پس از دیگری بر سروصورت ملا زدند. ملا ضربات گوجه را تحمل می‌کرد و مرتب می‌گفت: خدا را شکر…. خدا را شکر.

حاکم که آن صحنه را دید پرسید: برای چه شکر می‌کنی؟ ملا گفت:

قربان من می‌خواستم برای شما گردو بیاورم ولی مردی از دوستانم گفت بهتر است گوجه برایتان بیاورم و حالا خدا را شکر می‌کنم که نصیحت او را قبول کردم. وگرنه اگر برای شما گردو می‌آوردم حالا تمام سر و صورتم خونین و زخمی شده بود.

حاکم وقتی این حرف را شنید خنده‌اش گرفت و دستور داد پاداشی به وی داده و از قصر خارجش کنند ولی به‌شرط آنکه دیگر به آنجا نیاید و هدیه‌ای برای وی نیاورد.

«گردو شکستن ملا»

ملا گردویی یافت آن را بر روی زمین نهاده و سنگی برداشت و بر سر گردو زد. گردو از زیر سنگ دررفت و در گوشه دیگری افتاد. ملا با حیرت به گردو نگریست و گفت:

عجیب است که همه از مرگ می‌گریزند حتی این گردو.

(منبع: ملا و خرش، پیمان. تهران؛ کتاب‌فروشی دریا، 1349)

لطیفه‌های هفته

  • یک هلو کرک‌هایش می‌ریزد. می‌رود توی خیابان می‌گوید: به منِ بدبختِ شلیل کمک کنید…
  • این نفتکش‌ها چرا این قدر بی‌سرو صاحب هستند؟ مثلا می‌گویند: نفتکش بریتانیایی که تحت مالکیت یک کمپانی سوئدی‌ست تحث پرچم استرالیا از عربستان نفت می‌برده برای مالزی… خب معلومه که سپاه جلوش رو می‌گیره ببینه پدر و مادر این بچه کیه بالاخره…
  • برای طنزدختره به دوست پسرش گفت: می‌خوای جایی را که آمپول زدم بهت نشان بدهم؟ پسره با خوشحالی گفت: آره. دختره گفت: ساختمان روبرو طبقه دوم…
  • یک روز فرمانده پادگان گفت: کی فیزیک خونده؟ چند نفر دست بلند کردند. گفت: برید انتهای پادگان دارن توالت می‌سازن، آجر پرت کنید بالا تا چگالی جرم، دستتون بیاد.
  • یارو خواب بود… یکهو زنش با لگد زدش و گوشی را کوبوند توی سرش و گفت: بگیر alarm جونت داره زنگ می‌زنه.. سیستم عامل گوشی از شدت خنده از اندروید به جاوا تبدیل شده…
  • دوست دخترم توی مترو باهام دعوا کرد گذاشت رفت… پیرمرده دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت: تا دیر نشده برو دنبالش نگذار بره… گفتم رابطه‌ی ما برات مهمه؟ گفت: نه میخوام بری جات بشینم…
  • یک فلافلی سر تنگه هرمز بزنید؛ نونتان تو روغن است، لامصب دو نبش هم هست… لعنتی…
  • آقای دکتر معده درد دارم. چی خوردی دختر جون؟ استیک بوفالوی هندی با سس قارچ فرانسوی، همراه با سالادِ محلیِ جنوب بوسنی و هرزگوین. عزیزم خفه شو اینجا مطبه نه اینستاگرام، درست بگو چی خوردی؟ دختر: دکتر غلط کردم، نون و رب….

نکته هفته

مشکلات زندگی برای نابود کردنت نیامدن، آنها آمدن تا بهت کمک کنند توانایی‌هایت را کشف کنی.

 

نقل‌قول هفته

کارا یونگ: هیچ‌چیز جز احساسات نمی‌تواند تاریکی را به روشنایی و یأس را به تحرک تبدیل کند.

 

ضرب‌المثل هفته

پارسی: بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد

یا طاق فرود آید و یا قبله کج آید!

عربی: جایی بنشین که بر نخیزانندت.

 

شعر طنز هفته

«عینک سواد می‌آورد»

یک‌بار که من مشت زدم بر سر عمرم

این بار کنم پرثمر از هر دم و وادم

مرگم چو رسد باز هم از نو به حیاتم

من بی‌جهت ازبهر خوشی بی‌حس و ماتم

راهی ز فراسوی من آید که از اول

با تست جدیدی بکنم فکر مدلّل

از کودکیم پرفسوری‌ها شده آئین

در طول همه زندگی‌ام بی‌غم و بی‌‌کین

با عینکم امروز سواد همه دنیا

آموختم از عینک خود دانش فردا

وقتی به‌خرد ره ببرم تا به‌فرازش

گویم به همه این بود آثار نوازش

فکرم برسد تا به حدودی که ازآن‌پس

آموزش بی‌عینک و بی‌لنز ز هرکس

حالا دگر عینک نبود عذر سوادم

اوقات زیادی است به او باج ندادم

(منبع: من گاندی دیجیتال زمانم، یحیی ملک‌آذری. تهران؛ یحیی ملک‌آذری، 1395)

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته 558

آیا از تنهایی خود رنج می‌برید؟! ... ازدواج کنید ... آن وقت دیگه از تنهایی خود لذت می‌برید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *