Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه: بابه کلان
داستان کوتاه

داستان کوتاه: بابه کلان

جمیله هاشمی|

بابه کلان

اوراق زمان ورق زده می‌شود. در هر ورقش حادثه‌ای و در هر سطرش ماجرای ثبت شده و تاریخچه‌‌ای آدم‌ها را رقم می‌زند. ثبت توالی زمان، گردش روزگار و چرخش گردون که ای می‌چرخید و می‌چرخید و به هر دورش لحظات را به ساعات و روز و شب و ماه و سال پیوند می‌دهد. ایام چون آب روان می‌رود و مانند باد دل زمان را می‌شگافد ولی  بر‌نمی‌گردد. عادات، تاثیرات و عملکردهای آدمیان و تلاطم اندیشه‌های خوب و بد، مثبت و منفی و با بی‌دادگری‌های قابیل‌ها و یا مظلومیت‌های هابیل‌ها لحظات را پر می‌کند؛ هر آن‌چه می‌گذرد در صفحات روزگار ماندگار می‌گردد و ثبت سینه‌ای سده‌ها، سال‌ها و قرن‌ها می‌گردد.

بعدش در کتاب قطور و همیشه جاوید سینه‌ها درج می‌شود و در نوار زمان دست بدست در مجالس افسانه‌‌گویی‌های پدرکلان‌ها و مادرکلان‌ها، پته به پته صندلی نقل وتوت و چهار مغز را تماشاگر شده و از زبانی به زبانی انتقال می‌یابد و گوش‌ها را نوازش می‌دهد.

 

Aviron
Elite College

 

دهن من هنوز هم از آن قصه‌ها شیرین شیرین است و هوس بازگشت آن روزها را می‌نمایم. همیش به آن می‌اندیشم که بابه کلان قصه‌های را که رنگ جریان‌های متداوم را داشت، نخستین‌بار از کی شنیده باشد؟ آن قصه‌ها که روح داشتند؛ چطور در ذهن وی گل کاشته بود و آب و تاب یافته بود؟ باورم همان است که آدم‌ها از بدوی پیدایش با قصه‌ها روابط تنگاتنگ داشته‌اند و به شیوه‌های مختلف با قصه و قصه‌گویی هیجین شده و دل بسته بودند. به شیوه‌ای که بابه کلان به قصه‌‌های جان می‌بخشید و تاثیر ناک‌اش می‌ساخت؛ توسط همان قصه‌ها مجلس آرایی می‌کرد، تا درج سینه‌های دیگران شود.

در اوایل  وقتی بابه کلانم اوراق و صفحات تاریخ کهن فلکلور وطنم افغانستان را ورق می‌زد، از جن و پری و ارتباط آن با کوه‌ای قاف، شکستن طلسم ورهایی پری، افسانه‌ها می‌گفت، که شیفته‌ای آن قصه‌ها بودیم و روزها به یاد مزه‌ای قصه‌گویی‌های بابه کلان شب جمعه را لحظه شماری می‌کردیم. همه بچه‌ها و دخترهای خانواده‌ای بزرگ ما دور او حلقه می‌زدیم و کام شیرین و تلخ می‌کردیم.

اذهان ما مملو از صحنه‌های دلخراش و دلپذیری می‌شد که حتی بقایای آن را به بستر خواب می‌بردیم و خود قهرمان داستان شده نیرنگ‌ها می‌بافتیم و رنگ‌های می‌بیختیم تا خواب‌های شیرین و لذت‌بخش ببینیم. هرچه بابه کلان بیشتر و جذاب‌تر می‌گفت، درج دفترچه‌ای اندوخته‌های ما شده و بابه کلان نماد تقدس می‌یافت که دوستش بداریم و خیالش را گرامی بداریم. پدرکلانی که بامهارت خاص قصه‌های جن و پری را با قصه‌ای عبرت‌انگیز قرآن بخیه می‌زد؛ سرگذشت هابیل و قابیل را سرهم می‌کرد؛ گره می‌زد و در خلال گفته‌هایش ذهن ما را به آموزش دینی نیز می‌کشاند.

قصه‌ها را درهم می‌آمیخت و به نوعی آموزشی می‌ساخت که خواسته یا ناخواسته از آن می‌آموختیم. حتما قصه‌های بابه کلان پلان شده می‌‌بود، سبک و سنگین می‌شد تا درس عبرتی برای همه‌ای ما شده و بر اندوخته‌های ما افزون گردد. هر قدر قصه‌ها سنگین‌تر و سویه بالا‌تر می‌گردید، هضم‌اش مشکل‌تر و باورنکردنی‌تر می‌شد، اما به مرور زمان تصور می‌کردیم، مردان و زنان جهان دیده و چیز فهمی شده‌ایم.

هرچه بود لذت‌بخش بود و هر ساعتی که می‌گذشت رسیدن شب جمعه را به یک دیگر مژده می‌دادیم. من دایم زنان را پری و مردان را دیو فکر می‌کردم. ولی وقتی بزرگ شدم، دانستم جن و پری بیشتر از همه برای من پاورقی کتاب بزرگ زمان بوده، در عصری که خودم می‌زیستم، اوراق قابیل‌ها را به  ظالم و هابیل‌ها را به مظلوم پررنگ‌تر از همیشه می‌دیدم. سوالی که چرا قابیل‌ها می‌کشتند و ظلم می‌نمودند؛ همان قهر دیو و مظلومیت پری را برایم تداعی می‌کرد. ظلم ظالم از همان خاطر در ذهنم تکرار می‌شد و جان می‌گرفت که از مردان چندان خوشم نمی‌آمد.

بعضی اوقات نفرتم را به بابه کلان می‌گفتم. وی تبسم شیرینی نموده گره به ابروان دبل و پرپشت‌اش می‌انداخت و می‌پرسید: حتی مرا هم؟ سر می‌جنباندم که نه، تو جان من هستی. او بار دیگر می‌خندید و باملایمت می‌گفت: پس همه مردها و همه زن‌ها بد نیستند. همه‌ای‌شان بابای کسی‌اند و پدرکلان کسانی هستند. بعد دستی به پشتم می‌کشید و می‌گفت: خدا جان، انسان‌ها را متفاوت خلق نموده است. بشنوید که قصه‌ای سه زن ساده را برای‌تان بازگو نمایم.

«بود نبود، زیر گنبد کبود، درجال عنکبوت یک قصه گگ شیرین نهفته بود. قصه؛ دختر بابه دهقان نام داشت:

دختر بابه دهقان همرای مردی جوانی از محله‌ای خودشان نامزد گردیده بود. روزی از روزها دختر به چرت دور و درازی فرو رفته بود. نزدیک طاق خانه (الماری دیواری) نشسته و چرت آینده‌ای خود را می‌زد. یک بار متوجه شد که هاونی در آنجا قرار دارد. ذهنش به آینده رفت و تصور کرد که: هرگاه من صاحب طفلی شوم و او طفل این هاون را به طرف خود کش نماید، هاون به سراو اصابت کرده و طفل هلاک شود، چی خواهد شد؟ با همین خیال‌بافی فورا به سر رویش زد و گریه و ناله کنان فریاد بر آورد: وای از برای خدا بچیم! وای گل پوپک بچیم، وای گل توپک بچیم! ناله و فغان دختر بابه دهقان آن قدر بلند و سوزناک شد که مادرش با خبر گردید، آمد و کنارش نشسته پرسید:

 او دختر چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: نواسه‌ات هاون را به سرش کش کرد و مُرد. مادر هم مانند دختر خود به سر و رویش کوبیده  و زار زار گریست و به آواز بلند گفت: که وای گل پوپک نواسه‌یم وای گل توپک نواسه‌یم.

مادر و دختر در ناله و فغان بودند که کسی به بابه کلان احوال داد، که بیا، نواسه‌ات هلاک شده. بابه دهقان تمام کارهایش را رها نموده به خانه آمد و پرسید:

چی گپ است، چرا ناله و زاری می‌نمایید؟ دختر وزنش به آب و تاب قصه‌ای مُردن نواسه‌اش را به او کردند. بابه دهقان در حالی که چشمانش را با شف لنگی‌اش پاک می‌نمود. پرسید:

حیف گل پوپک و گل توپک؟ دختر و مادر آرام نشده فق‌فق گریه می‌کردند. بابه دهقان هم کنار آن‌ها نشسته زانو غم در بغل گرفت و فوری امر کرد که نامزد دخترش را حاضر کنند. داماد که سر و پا کنده آمده بود، دید که در منزل نامزدش واویلای حسینی برپا است. همین که چشم بابه دهقان به دامادش افتاد، فوری امر کرد که برو و خرچ  فاتحه‌داری و مصرف دفن و کفن را بیاور. داماد هرچه استدلال کرد که ما هنوز نامزد هستیم و هیچ بچه‌ای نداریم، کسی زیر بار نرفت که نرفت. ناله و فغان گوش‌های همسایه‌ها را آزرد، همه به سر و روی خود حواله بودند که وای گل پوپک، وای گل توپک! نامزد از حرف خسرش نبر آمد، ناگزیر خرچ و خوراک آورد و مردم محله جمع شدند و به غم شریکی و خورد و خور مشغول گردیدند.

نامزد که خیلی نقص بار و قرض‌دار شده بود به امر کلان قریه و به خاطر نجات از قرض‌داری ولا چاری؛ باید زن دوم می‌گرفت و یا سفر می‌کرد. مرد عازم سفر شد و در یکی از قرات خانه‌ای را دق و باب نمود که تقاضا نان نماید. صاحب‌خانه نان تر کرده‌ای که خودشان مشغول خوردن آن بودند، برای مسافر گرسنه در راه آوردند. مسافر بعد از خوردن نان دید که کاسه خیلی کثیف است به خاطر پاسداری از خانواده چاقویش را کشیده کاسه را چنان صیقلی ساخت  که برق می‌زد.

وقتی صاحب‌خانه، کاسه‌اش را پاکیزه و نو دید؛ به مردم خبر داد که ای مردم، بیاید که کاسه گشاد کن آمده! همه دور مسافر جمع شدند و کاسه‌های خویش را برای وی آوردند که پاک کاری نماید. مرد مصروف پاکاری شد و در چرت ساده‌گی خانواده‌ای نامزدش بود که سه زن کنارش نشستند و منتظر نوبت ماندند تا کاسه‌ای‌شان پاک شود. یکی از زنان قصه‌ای عروسی خود را به دیگران چنین گفت:

بعد از رفت و آمدهای زیاد مرا به فلانی دادند و عروسی برپا شد. آن وقت رواج بود که به عروس‌ها غذای مقوی می‌دادند. مادر اندرم برایم خوراکی از کرم کدو پخت و به خوردم داد. شب که به خانه شوهر رفتم، روده‌هایم قُرقُر می‌کرد و باد و فشار شکم مرا به تنگ آورده بود. شوهرم خواب بود و من هم نابلد، به صحن حویلی آمدم تا رفع ضرورت نمایم. بعد از رفع حاجت برای پاکی استنجا چیز را نیافتم. ناگزیر خود را نزدیک شتر رساندم  و سعی کردم خودم را به پشت شتر خشک نمایم.

یک بار شتر وحشت‌زده از جایش برخاست و من بالای شتر قرار گرفتم. هرقدر کوشش کردم شتر دوباره زانو نزد و نخوابید و مرا دورا دور حویلی گشتاند. وقتی شوهرم بیدار شد و من را ندید، وارخطا شده به بیرون دوید و مردم را از غیابت عروس‌اش باخبر ساخت. مردم این طرف و آن طرف درجست‌وجوی من شدند؛ آهسته صدا کردم که اینه من پشت شتر هستم. شوهرم شتر را وادار به زانو زدن کرد و من را از آن پائين نمود. همه متفرق شدند و من گریبانم را گرفته گفتم: کم بود که بشمرمم، فضل خدا که بخیر گذشت و نشرمیدم! مرد مسافر خنده‌ای مخفی نمود و قصه برایش جالب گردید. زن دومی قصه‌اش را چنین بیان کرد:

شب عروسی من مادرم گفت: جان مادر هیچ‌چیز نخور که در خانه‌ای شوهرات نابلد هستی و ضرورت پیدا می‌کنی. وقتی به خانه‌ای شوهر رفتم؛ دلم از گرسنگی ضعف می‌کرد. نیمه‌های شب که تمام اهل خانواده خواب بودند؛ خیلی گرسنه شدم،  طاقت نیاورده دزدکی به آشپزخانه رفتم. بالای دیگ غذا برابر شدم. حیران بودم که چطور بخورم که کسی نفهمد و مرا مسخره نکند. همراه دست بخورم دستم چرب می‌شود، همرای پای بخورم پایم چرب می‌شود.! مجبورا سرم را میان دیگ برده و مقداری از آن غذا خوردم.

در همین اثناء شرفه‌ای پا شنیدم و وار خطا شده، سرم را به شدت از دیگ بلند کردم که سرم به دیگ بند ماند و دیگ همرای سرم بلند شد. از ترس این که  دست‌هایم سیاه نشود سرم را به دیوار زدم تا سرم از دیگ بیرون شود. خشویم سر رسید و پشت پشت گویا وارد آشپزخانه شد؛ چوبی را گرفته پشت پشت گویان محکم‌تر به تیر پشتم می‌زد. چون خیلی افگار شدم. ناچار صدایم را بلند کردم، پشک نیست، منم و گرسنه بودم. خشویم به کمک بقیه اعضای خانه دیگ را از سرم بیرون کشیدند. کم بود بشمرمم فضل خدا که نشرمیدم! عقده‌ای دل مرد مسافر اندکی تسکین یافت و باز هم خنده‌اش را در درونش قُرت داد.

زن سومی خندیده گفت: ای خواهرها شما چی دیده‌اید. در زمان‌های قدیم رواج بود که عروس را بالای اسپ یا مرکب می‌بردند. وقتی مرا از خانه‌ای پدرم بیرون کردند و بالای یک اسپ نشاندند، داماد بالای اسپ دیگر کنارم  روان بود. در جایی رسیدیم که از کنار باغی می‌گذشتیم. چشمم به درخت سیبی خورد و هوس سیب کردم. دست انداختم، یک سیب سرخ و آب‌دار به دستم رسید.

ولی اسپ از زیر پایم رفت و در درخت آویزان ماندم. وقتی داماد متوجه شد که عروس‌اش نیست، به ته و بالا دویدن شروع که و گفت: ای وای عروسم گم شده، پیدایش نمائید که کل زندگیم سرش رفته و قرضدار و افگار شدیم. ناچار صدایم را بلند نموده گفتم: اینه من این جا هستم. شوهرم به درخت بالا شده و من را از آن پائين نمود. گریبانم را گرفته شکر کردم. نزدیک بود که بشرمم، فضل خدا که نشرمیدم.

کاسه گشادکن که پول زیادی از کار و کاسبی تازه‌ای خود جمع کرده بود با خود گفت: راست گفته‌اند: «تا احمق در جهان است مفلیس در نمی‌ماند.!» بار دیگر به نزد نامزد خود رفته و بساط عروسی را بر پا کرد.»

ما همه به یک صدا چنان خنده‌ای بلند نمودیم که پسر کاکایم با تمسخر گفت: زن‌ها همیشه ناقص‌العقل بوده‌اند. من که همیش با او در تضاد بودم؛ خونم به جوش آمد؛ گویی بالای زخم خون چکانم نمک پاشیده باشد، با وی در پرخاش شدم که تو احمق هستی و تمام مردان احمق استند.! بابه کلان با خندیده بلندی که اشک چشمانش را سرازیر ساخت. پرسید: حتی من..! شرمنده شده گفتم: نی شما نی. تنها احمد احمق است.

بابه کلان که مرد با تدبیری بود. گفت: فردا شب قصه‌ای از مردان ساده‌لوح را برای‌تان می‌کنم که بدانید حق به طرف کی است. با التماس و تضروع از بابه کلان خواهش کردم، همان شب بگوید ورنه. بابه کلان که می‌خواست جنون درون مرا بخواباند؛ قصه‌ای دیگر را که قاری‌های زر اندوز نام داشت. چنین آغاز کرد:

«بود نبود زیر آسمان کبود، جز خدا هیچ کس نبود.» دلم را تنگی گرفته به بابه کلان آمرانه گفتم: بابه جان این بود و نبود وکبودش را نگو! بابه کلان نکته سنج فهمید که بی‌تابم و شتاب دارم که میدان را از احمد ببرم، نوازشم داده گفت:

حالا که گفتم! پس بشنو. «یک نفر که روزگار برایش سازگاری نمی‌کرد، نزد فال‌بین رفت و گفت: هر قدر تلاش می‌کنم روزگارم خوب نمی‌شود، یک کاری کن که روزگار با من یاری کند. فال‌بین گفت:

برو، زن بگیر. زن اول و دوم گرفت؛ روزگار مرد خوب نشد و بدتر هم شد.  بار دیگر نزد فال‌گیر رفت و شاکی شد. فال‌گیر گفت: زن سوم بگیر. باز هم از بد بدتر شد. بار سوم برایش گفت: سفر کن. وقتی سفر کرد، برای استراحت به مسجدی وارد شد. همین که نماز ختم شد و همه بیرون رفتند مسافر متوجه گردید که یک مرد نابینا در مسجد می‌گردد و با عصایش چار اطراف را چک می‌کند. مسافر حیران شد که مرد نابینا چی مقصد دارد. به کنج مسجد پناه برد. دید که مرد کور پولی را از جیبش کشیده به دخلی که در کج مسجد گور کرده بود، انداخت و سر دخل را بسته کرد. مرد مسافر خوشحال شد و با خود گفت:

ای صدقه‌ای تو شوم خدا جان، مثلی که به مقصد رسیدم. پول‌ها را از دخل کشید و از مسجد بیرون شد. وقتی قاری نابینا پول گدایی را روز دیگر به قعطی می‌انداخت، پول به ته دخل خورده و صدا داد. مرد نابیناوار خطا شده داد و فریاد سر داد: وای از برای خدا پول‌هایم را دزدی کرده‌اند. مرد نابینایی دیگری که رفیق این مرد بود، پرسید:

چرا سر و صدا راه انداخته‌ای؟ قاری اولی گفت: یک‌یک روپیه جمع کردم، کدام ظالم همه را برده و … قاری دوم که خودش را هوشیارتر از همه فکر می‌کرد، گفت:

تو بسیار بی‌عقل هستی. اینه از من یاد بگیر. این عصای مرا می‌بینی؟ هرگاه در کوچه بی‌افتد، کسی آن را نمی‌بردارد. اگر هم بر دارد، دلسوزی نموده برایم واپس می‌دهد. بین این چوب را سوراخ کرده‌ام و تمامی پول و طلا و زیوراتی که پیدا می‌نمایم در آن می‌اندازم. از قدیم گفته‌اند: «مالم به برم و عقلم به سرم!» مرد مسافر خوشحال شده و پلان کرد که عصایی قاری دوم را چطور برباید. چند دانه نان گرفت و به قاری دوم گفت:

این نان گرم را به چی کسی بدهم که مستحق خیرات باشد؟ قاری با گردن پتی گفت: ازمنی بی‌چاره‌ای کور و لاعلاج، چی کسی مستحق‌تر می‌باشد؟ مرد مسافر نان را به دست قاری داد. قاری چوبش را کنار گذاشت تا نان را در  بغل‌هایش جا بجا نماید. مرد مسافر عصایی دیگر را به دست قاری داده و عصایش را بُرد. روز سوم، نزد قاری‌های گدا آمده ایستاد. دید که قاری‌های اول و دوم شاکی هستند و با آه، ناله و افسوس قصه می‌کنند.

قاری سوم باد به گلو انداخته گفت: خدا به  شما عقل بدهد. نام ما قاری‌ها را بد کرده‌اید. راست گفته‌اند: «عقل نیست و جان در عذاب است.» اینه کیند (چپن) مرا می‌بینید که چقدر پینه خورده و کهنه است. هرگاه بیرون بی‌افتد، کسی از زمین بلندش نمی‌کند. من تمام دارایی‌ام را در این کیند دوخته‌ام که عقل جن هم نمی‌رسد که بین‌اش چیست. مسافر دید رخ به سوی آسمان نموده شکرگذاری کرد و قاری مورد نظر را تعقیب نمود که مقابل زیارت نشست و دست‌اش را برای گدایی پیش نمود. مرد مسافر بار دیگر سرش را به آسمان بالا نموده گفت:

داد خدا بی‌منت است. یک گوزه را مملو از زنبورهای سبزک کرد. نزد قاری کیندک به دوش گذاشته گفت: قاری صاحب! من داخل زیارت می‌روم، خیر سرات همین کوزه‌ای عسل را نگه داری کن، زود بر می‌گردم. قاری خورسند شده کوزه را گرفت و زیر کیند خود پنهان نمود. همین که حس کرد، کسی دور و پیشش نیست؛ دست به داخل کوزه‌ای عسل بُرد تا مقدار عسل بخورد. زنبورها از کوزه برآمدند و بر سر و روی او حمله‌ور شدند. قاری کینداش را از جانش بیرون نموده و دور انداخت.

شروع کرد به غال‌مغال که مردم به دادش برسند. مرد مسافر خدا را شکر کرده، کیند را قاپید و دور شد. قاری هرچی ناله و فغان نمود که کیندم را بدهید. کسی به دادش نرسید. مرد مسافر که پول کافی بدست آورده بود دوباره به محله‌ای خود برگشت. تصادفا زنی که از نیرنگ‌های مرد مسافر باخبر بود، نزد وی رفته گفت: ای برادر! بیوه زنی هستم که باغی برای فروش دارم تا قوت و لایموت اولادهایم را مهیا سازم. مرد با حرص تمام گفت:

نرخش چند است ؟ زن گفت: هرچه در کیسه داری. مرد سر کیسه‌اش را شل نمود تا پول‌هایش را بشمارد. زن پول‌هایش را گرفت و یک باغی را که چار دیواری داشت به وی نشان داد. کلیدی به دست مسافر داده و از آن‌جا دور شد. وقتی مرد وارد باغ گردید؛ صاحب باغ با لت وکوب او را از باغ بیرون نمود و مرد بار دیگر فقیر شد.» همه با صدای بلند خندیدیم و من پیروزمندانه به احمد لبک نمودم. / پایان

جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان طنز پذیرایی

داستان طنز: پذیرایی

زنده‌گی در دستگاه فابریکه به صورت نورمال جریان داشت. شعبهٔ پلان به شعبه احصائیه و شعبهٔ احصائیه به شعبه محاسبه کمک و همکاری می‌کردند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *