Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / خوانندگان / داستان کوتاه: دوستم داری؟

داستان کوتاه: دوستم داری؟

مریم شجاعی|

 

دوستم داری؟دوسم داری دوسم داری؟ چرا فرار می‌کنی مگه چی گفتمت؟ مامان ولم کن دارم بازی می‌کنم می‌خوام براش کتلت درست کنم مگه گوشت با خاک باغچه فرقش چیه؟ توش آب می‌ریزم می‌شه عینهو گوشت هه هه هه تازه برگ گلا رو هم توش خورد می‌کنم بوی گل می‌گیره. مامان چرا روغن و می‌ذاری تو گنجه، چرا درشو قفل می‌کنی پس با چی براش کتلت درست کنم.

دوسم نداری دوسم نداری الکی می‌گی دوست دارم من نمی‌یام باهات بیرون می‌خوام گلای باغچه رو بچینم دسته کنم بدم بهش. هر وقت ازپیشم رد می‌شه لپمو می‌کشه می‌گه تو دیگه دختر بزرگی شدی و باید عین آبجی صدیقه‌ت شوهر کنی. خوشم می‌یاد وقتی لپمو می‌کشه و موهامو ناز می‌کنه تازه مثل آبجی صدیقه نمی‌گه چه زبره، عین سیم ظرفشوییه. اون باری که داشت موهامو ناز می‌کرد آبجی یهو اومد تو اتاق یه جوری نگام کرد ابروهاش گره خورده بود بهم گفت پا شو بیا بیرون کارت دارم. دنبالش رفتم، کارم نداشت گفت بشین کنار بچه تکونش بده بخوابه از این جام جم نخور تا نگفتمت. دلم می‌خواد بغلش کنم. نمی‌ذاره. می‌گه از دستت می‌افته بدبخت می‌شم. بدبخت نمی‌شه من سفت می‌گیرمش به خدا.

 

Aviron
Elite College

 

مامان دستمو نکش نمی‌یام مگه زوره، می‌خوام بمونم خونه گریه نکن مامان، انقدر نگو من بدبختم. دستمو ول کن دردم می‌یاد نمی‌خوام بیام باهات آبجی رو ببر داره بچه شو شیر می‌ده و با گوشه شالش چشاشو پاک می‌کنه اونم مثل تو همه ش گریه می‌کنه. گمونم بجه ش اذیتش می‌کنه نه…؟ اما من بچه دوست دارم می‌دونم اذیتم نمی‌کنه دوسم داره آره دوسم داره. یه بار که خواستم لپ بچه‌شو بکشم زد رو دستم و گفت مریض می‌شه آبجی می‌گه دستام کثیفه. آره کثیفه مامان؟ من بچهٔ آبجی رو دوس دارم عروسکی که خریدی نمی‌خوام بچهٔ آبجی غوم‌غوم می‌کنه و می‌خنده دست‌وپاشو تکون می‌ده. ولی عروسکه هیچی نمی‌گه مامانم نمی‌گه. دست و پاشم تکون نمی‌ده.

چه خوب شد با مامان و آبجی نرفتم. آبجی گریه می‌کرد و هی می‌گفت بچه‌م داره می‌میره. تنش عین کوره می‌سوزه. مامان بهش گفت انقدر گریه نکن دکتر خوبش می‌کنه. مامان یه عالم به اصغر آقا فحش داد گفت لیاقت زن و بچه نداره اما اصغرآقا خوبه مهربونه دست به موهام می‌زنه نمی‌گه زبره بو می‌ده بهم می‌گه تنت بوی گل می‌ده بوی گل محمدی. دست می‌زنه به پیرهنم و می‌گه چه پیرهن خوشگلی می‌خواد رنگ گلی شم برام بخره خودش گفت می‌خوام براش کتلت درست کنم مامان روغنو گذاشته تو کنجه و درشو قفل کرده. اصغر آقا دستامو می‌گیره و ناز می‌کنه و می‌گه حیف این دستا نیست. چشماش قرمز شده. بوی دود می‌ده مثل وقتی که برنج مامان ته می‌گیره. می‌پرسه دلت می‌خواد تو هم مثل صدیقه یه عروسک راستی راستی داشته باشی.

مامان و آبجی برگشتن. اصغر آقا رفته. همه جای تنم درد می‌کنه. پیراهن خوشگلم خونی شده. پاهام ضعف می‌ره. آبجی می‌ره تو اتاق و بلند بلند گریه می‌کنه. باید برم بهش بگم عیب نداره اصغر آقا قول داده یه خوشگلتره شو برام بخره. تازه آگه مامان چنگ بزنه خوناش پاک می‌شه. خون راه افتاده زیرم. مامان جیغ می‌کشه و تو سرش می‌زنه. میگم خودم فرشو دستمال می‌کشم گریه نکن فقط یه کاری کن دلم خوب شه خیلی درد می‌کنه. مامان افتاده وسط اتاق. آبجی چشاش عین خونه عین عروسک من زانوهاش تا می‌شه و می‌افته زمین. بچه گریه می‌کنه گریه می‌کنه. چرا آبجی نمی‌ره بغلش کنه. اصغر آقا گفته منم عین آبجی تو شکمم بچه می‌یاد یه بچهٔ راسی راسی.

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: صدای خالی عشق

جمیله هاشمی | بخش 1 از 3 نیمه‌ای فصل رنگین‌کمان خزان بود، همه ساکنان زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار