Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / نگاهی به امواج وحشی، مجموعه شعر
معرفی کتاب

نگاهی به امواج وحشی، مجموعه شعر

مجموعه شعری مرحوم احمدشاه ازهر فیضیار شاعری که در جوانی به ابدیت پیوست.

این کتاب به توجه و کوشش خانم پشتون زهدی خواهر مرحوم احمدشاه ترتیب و به چاپ رسید. خانم زهدی در باره نشر این اثر گفته است: «سال‌ها از وفات احمدشاه گذشت اما کتابی از شعر‌هایش نبود… مجموعه شعری فوق نزد همدوره‌های تحصیلی ازهر بود. جناب استاد محمد زمان پژوال و مرحوم استاد حیدرسکندری در هر نوع شرایطی که داشتند مجموعه مذکور را نگه کردند تا اینکه مرا در امریکا پیدا و امانت برادر مرحومم را برایم تسلیم نمودند.

 

Aviron
Aviron
Elite College

 

در مقدمه کتاب محترم استاد مسعود یاد آور شده؛ « خوشحالم از اینکه به همت خانم پشتون زهدی و  پشت کار محمدطاهر نشیب، جناب عزت فیضیار برای اولین بار واژه‌های که سال‌های دراز فکر کردم در یک مجموعه زیبا برای آنانیکه تا هنوز نمی‌دانند « اگر بهار بیآید ترانه‌ها خواهم خواند » از اوست پیش کش می‌شود.

احمدظاهر پرآوازه مرد موسیقی کشور بیان زیبای گفته‌های ازهر است و خانم مهوش، شمس الدین مسرور، خانم ژیلا، وحیدصابری و …. 

من تراوش‌های ازهر را مانند پدیده‌های دیگر تاریخی فکر می‌کنم. ازهر را باید در همان زمان، در زمان خودش به سنجش نشست. با تمام تنگی زمان و با تمامی احصار‌های کشیده شده برای شعر و موسیقی ».

در کتاب شاعر را مختصرآ چنین معرفی نموده است:

 احمدشاه ازهر فرزندحاجی عبدالحکیم خان است که بتاریخ ۶ جدی سال ۱۳۲۶خورشیدی در ولایت غزنی چشم به جهان گشوده لیسانسه فاکولته ادبیات پوهنتون کابل است. او در اوج شگوفایی،جوانی و شهرت دیده ازجهان بست.

مرگ نا به هنگام و پر از درد الم :

در سال ۱۳۵۴خورشیدی به حملات سردردی ناگهانی دچار شد. بیماری سرطان داشت، هنگام که برنده جایزه ی خوانده شد اسمش را صدا زدند اما روی استیژ ظاهر نشد برای درمان بیماری‌اش به هندوستان رفته بود، تداوی نشد، دوباره برگشت. مرگ چون گردباد و توفان وحشتاک او را به خود پیچید و از کانون گرم خانواده و جمع دوستان و هواخواهانش با خود برد.

درباره شخصیت ازهر چنین اشاره شده است:

احمدشاه ازهر، بااستعداد، شاداب، مهربان، خوش طبع و دیگر این که عاشق بود! عاشق طبیعت، مردم، میهن و عواطف انسانی. با زبان مردم صحبت می کرد، ساده‌گی‌های شعرش بیانگر عشق،عواطف و احساسات اوست. او با پشتوانهٔ نیرومند آگاهی پر از نمونه اشعار گذشته گان چه حضور ذهن عالی داشت. در واقعیت بزرگ‌ترین گنجینه فرهنگی او حافظه نیرومندش بود. گویا رودبار شعر‌هایش همیشه جاری بود. ازهر با استعداد درخشان و قریحه سرشار توجه شمار زیادی از فرهنگیان و هنرمندان به خصوص آواز خوانان و بازیگران عرصه نمایش رادیویی و روی ستیژ را به خود جلب کرد.

ازهر در طنز‌های منظوم و منثور و هجویه‌های سیاسی دست بالای داشت شعر‌هایش در این عرصه هم جالب و هم خنده دار بود

در این گنجینه شعری ۴۵ شعر ازهر منتشر شده است. هرکدام تراوشی احساسات، عواطف و برداشت او از جامعه و ماحول اش  است. او از درد و الم، دشواری‌های روزگار، زنده‌گی دهقان، ناله طفل، مرگ کارگر، کوره غم، محبت مادر، میهن‌پرستی، عشق و نومیدی سخن زده است.

از تصنیف‌های که ازهرفیضیار برای آواز خوانان رادیو تلویزیون  افغانستان تحفه داده بود.

احمدظاهر:

از غمت ای نازنین، عزم سفر می‌کنم

قبلهٔ خود بعد از این سوی دیگر می‌کنم

استاد مهوش :

بامان خدا دور شدم از  برت آخر

کردم سفر ای من به فدای سرت آخر

خانم ژیلا :

مرو و قهر مکن، سفر شهر مکن

روستا زادهٔ من عاشق سادهٔ من

من و تو هر دو در این جا شادیم

در همین قریهٔ خود آزادیم

محترم وحیدصابری

دو موجود ز هستی گرامی‌تر است

یکی میهن و دیگرش مادر است

شعرها و تصنییف‌های ازهر آمیخته از عواطف بزرگ انسانی ست با صمیمیت سخن می‌گوید ساده اما در عین ساده‌گی ما را به چیزها و پدیده‌های عاطفی و انسانی آشنا می‌سازد. در شعر‌ها و تصنیف ‌های او چنان احساس می‌شود که شعر در همه چیز و همه جاری‌ست تنها باید آن را کشف کرد.

 

نام کتاب : امواج وحشی

شاعر : احمدشاه ازهر فیضیار

انتشارات : یوسف زاد

صفحه آرا : عنایت الله یوسف زاد

کمپیوترایز : احمدضیا یوسف زاد

تعداد : ۵۰۰ جلد

 

 

از مجموعه امواج وحشی  این شعر را برگزیدم :

نالهٔ طفل

رعد غرش می نمود و ژاله‌ها

بوسه می زد بر رخ تب دار برگ

در کویر پر عطش سر می نمود

نغمه‌های وحشی و غم بار

کاهن هول افکن سرد صریر

خاک‌های تیره افشان می نمود

سرو‌ها در پیش گاه او خموش

سر ز بیم آهسته پایان می نمود

از دم مرطوب و تاریک دمه

پر عبوس و خیره دنیا می نمود

دیو یخ بندان شوم یخ مزاج

در بهاران گویی پیدا گشته بود

می درید از دور دامان سکوت

ناله‌های سست طفل خرد سال

پیش رفتم تا کنم، بینم چواش

پیش رفتم کودکی بر چشم خورد

در میان لای و گل لخت و کرخت

در کنار جویبار پر خروش

روی آب گنده ای پای درخت

تک تک دندان‌هایش از خنک

آن زمان سازیِ به پا بنموده بود

سردی و آب و تن عریان او

لرزش اندام زارش می فزود

گفتمش این جا چرا غلتیده ای ؟

گریه کرد و گفت : مادر … مادرم … !

دیر شد بهر گدایی رفته است

نآمد و شب باز آمد بر سرم

 

ادبیات افغان
حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سخن هفته

کاش هرگز بیدار نمی‌شدم…

اشکم را پاک می‌کنم و به هوش می‌آیم؛ در همین جهانم، حایی که دیکتاتور به طبیعتِ تلخش، به موازات شدت شهوت‌اش برای قدرت بیشتر، و به نسبت دوری‌اش از حق، گرفتار تاریکی می‌شود و همراه با خود چه بسیار زندگیِ‌ جوان و نهال ناشکفته را به تباهی می‌کشاند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *