Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته 543
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته 543

نکته مثبت هفته

                             انسان در بازی گاهی می‌برد و گاهی چیزی یاد می‌گیرد.

 

حکایت هفته

«جور استاد به که مهر پدر»

معلمی را دیدم در دیار مغرب؛ ترش‌روی، تلخ‌گفتار، بدخوی، مردم‌آزار، گدا طبع، ناپرهیزگار که عیش مسلمانان را دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم را سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار، نه زهره‌ی خنده و نه یارای گفتار؛ گه صورت سفید یکی را سیلی زدی و گه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی. القصه، شنیدم که اندکی از پلیدی نفس او معلوم کردند، بزدند و براندند.

پس مکتب او را به مصلحی دادند، پارسایی سلیم، نیک‌مرد صبور که سخن جز به‌حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر به در رفت و معلم دومین را اخلاق، فرشته گونه دیدند و یک‌به‌یک دیو شدند؛ به اعتماد حلم او ترک علم دادند. هم‌چنین اغلب اوقات به بازی کردن دور هم نشستندی و لوح مشق ناکرده را در سر هم شکستندی.

استاد معلّم چون بود بی‌آزار

خرسک‌بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم و معلّم اولین را دیدم که دل‌خوش کرده بودند و به مقام خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که دگرباره ابلیس را معلّم ملائکه چرا کردند! پیرمردی ظریف جهان‌دیده بشنید و بخندید و گفت:

پادشاهی پسر به مکتب داد

لوح سیمینش برکنار نهاد

بر سرلوح او نبشتِ به زر

جور استاد به که مهر پدر

 

«صدای ناموزون»

یکی در مسجد سنجار به‌قصد قربت بانگ نماز گفتی به ادایی که شنوندگان از او نفرت گرفتندی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکوسیرت نمی‌خواستش که دل‌آزرده شود. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذنانند قدیم، هریکی را پنج دینار دستمزد داشته‌ام، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی. بر این سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتی درگذری پیش امیر باز آمد و گفت: ای امیر! بر من ستم کردی که به ده دینار از آنجا روان کردی که اینجا که رفته‌ام بیست دینارم همی دهند که جایی دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر بخندید و گفت: آگاه باش تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.

به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل

چنان‌که بانگ درشت تو می‌خراشد دل.

 

«ازبهر خدا مخوان»

ناخوش‌آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحب دلی بر او بگذشت و گفت: تو را عایدی چند است گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: ازبهر خدا می‌خوانم. گفت: ازبهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانی

ببری رونق مسلمانی

(منبع: حکایت‌های شیرین ایرانی، زینب یزدانی/ منوچهر علی‌پور. تهران؛ تیرگان، 1387. بخش‌های از گلستان سعدی)

 

 

لطیفه‌های هفته

  • به طرف گفتند انقلاب چیست؟ گفت: دگرگونیست!! پرسیدند یعنی چه؟ گفت: قبل از انقلاب نماز را داخل خانه می‌خواندیم، عرق را بیرون می‌خوردیم، حالا عرق را داخل خانه می‌خوریم، نماز را بیرون می‌خوانیم….
  • اگر بداخلاق هستید…. اگر حوصله جواب دادن به آدم‌ها را ندارید…. اگر ارث پدر خود را از مردم می‌خواهید…. شما بهترین گزینه استخدام در دبیرخانه ارگان‌های دولتی هستید.
  • زن باید وقتی همسرش می‌گوید لباس‌هایم را اتو کن…. بگوید: شلوار لی که اتو نمی‌خواهد…. پایین پیراهنت هم که می‌رود داخل شلوار…. آستینت را که می‌دهی بالا…. جلوش که صاف است…. یقه هم که باز است…. پشتتم الآن لم می‌دهی روی صندلی صاف می‌شود!… بقیه هر چه مانده بده برایت اتو کنم سایه سرم.
  • از اینکه نه خواهرشوهر دارم، نه مادرشوهر خیلی راضی هستم…. فقط آن قسمتش که شوهر ندارم را خیلی نمی‌پسندم.
  • بزرگ‌ترین دروغ دوران تحصیلی تو درس عربی بود که نوشته بود «جمع مذکر سالم»،…. مگر داریم؟…. مگر می‌شود؟…. مذکر باشند!!… جمع هم باشند!!… تازه سالم هم باشند!!… خدایا توبه.
  • خط فقر چیست؟…. وقتی یک پراید کنار یک لندکروز می‌ایستد،… سر راننده پراید با خشتک راننده لندکروز در یک خط قرار می‌گیرند…. این خط فرضی را خط فقر گویند.
  • وقتی خانمت خیلی منطقی از تو می‌پرسد:… نظرت در مورد قیافه فلان دختر چیست؟…. تو اصلا نباید منطقی نظر بدهی تو در تمام مواقع باید بگویی اصلاً درست ندیدمش عزیزم.‏

 

نکته هفته

                                     آن‌قدر که تشویق مؤثر است، تنبیه اثر ندارد.

 

نقل‌قول هفته

                                    آلبرت انیشتین: عشق در مقایسه با وظیفه استاد بهتری است.

 

ضرب‌المثل هفته

                          پارسی: من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه باش

                          چون به فکر سوختن افتاده‌ای مردانه باش.

                          کروواتی: امید و هدف، ستون دنیا هستند.

 

شعر طنز هفته

مجریان ناآگاه

نگو مجری بگو یک فرد ناشی

گرفته جایگاه اوستا باشی

مهندس دادوفریاد و فغانش

به‌زودی می‌رود تا اِند جانش

ریاست!! فکر بکری بهر ما کن

که مجری هم شود لایق چنین چون

نظارت را به جد جدی بگیرید

خدا یاری کند هرگز نمیرید

صدای ما بلند است و رسا نیست

بگو کار درست اینجا چرا نیست؟

خدایا!؟ با تحوّل کارسازی

مسلّم می‌کنی حق‌خواه راضی

مهندس‌ها چرا بازیچه گشتند؟

به فکر سجده در صحرا و دشتند

(منبع: من گاندی دیجیتال زمانم، یحیی ملک‌آذری. تهران، یحیی ملک‌آذری، 1395)

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته 555

یکی از راه‌های خوشبختی این است که نسبت به کوچک‌ترین نعمت‌ها شکرگزار باشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *