Fengye College Center
خانه / جامعه / زیبایی های کلیسای نوتردام مونترال و بندر قدیمی | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (4)

زیبایی های کلیسای نوتردام مونترال و بندر قدیمی | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (4)

بهناز کاوندی|

 

من یک دختر جوان از ایران هستم و در حال حاضر در کانادا. دوست دارم تجربیاتی را در مدت یک ماهه‌ی حضور در کانادا به دست می‌آورم و همچنین پستی و بلندی‌های سفرم را  با شما به اشتراک بگذارم. مجله هفته این فرصت را به من داد تا با شما در تماس باشم. امیدوارم از خواندن رشته ی روایت‌های من لذت ببرید. بهناز کاوندی / ژوئن 2019 / کانادا

 

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (1)

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (2)

زیبایی کوه‌پیمایی و خرید در خیابان انتاریو | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (3)

مهربانیِ مصری در مونترال | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (5)

 

سلام صبح بخیر مونترال. فقط  دو روز دیگه این‌جا هستم و کلی جاهای دیدنی مونده که ندیدم.

یک نقشه از یک راهنما در یکی از میدان‌ها می‌گیرم و شروع می‌کنم به برنامه‌ریزی که از کجا شروع کنم.

بندر قدیمی مونترال اولین مقصد من خواهد بود که مطمئنا بسیار جذاب و دیدنی است. مترو place d’ Armes  پیاده می‌شوم و قدم زنان به سمت شهر قدیمی مونترال راه می‌افتم. سر راه یک بانک بزرگ چشم‌نوازی می‌کند وارد بانک می‌شوم.

 

 

خدای من این یک بانک است یا کاخ است. از بدو ورود نگهبان دوتا چشم داشت چهار تا قرض کرد داشت من را می‌پایید وقتی شروع به عکس گرفتن کردم. بیشتر نزدیک شد و وقتی داشتم وارد یک بخش می‌شدم سریعا خودش را رساند و گفت نمی‌توانید وارد بشوید.

فکر کنم از اولش دنبال این بود که یک جوری گیر بده به من؛ که موفق شد. اما من با مهربانی لبخند زدم و گفتم توریست هستم و این‌جا بسیار زیبا و دیدنی است. از کجاهاش می‌توانم عکس بگیرم که من را به سمت موزه بانک راهنمایی کرد.

فکر کنم فقط تصاویر می‌توانند این همه زیبایی و شکوه را نشان بدهند  Bank of Montreal Museum قبل از خروج از موزه یک چند خطی برای یادگاری می‌نویسم. (البته کلی عکس گرفتم و حتما یک بخش جدا در این رابطه مطلب می‌نویسم برای افرادی مشتاق). از در پشتی موزه داشتم خارج می‌شدم که …. دیدم همه با یک لیوان قهوه دم آسانسور صف کشیدند. منم با اعتماد به نفس و لبخند کنارشان ایستادم.

اولین آسانسوری که آمد به همراه دو نفر سوار شدم. از نحوه لباس پوشیدنم فکر کنم فهمیدند که اشتباه آمدم وقتی داشتند از آسانسور پیاده می‌شدند. یکی بهم گفت همه اتاق‌ها با کارت باز می‌شود و تو نمی‌توانی بیایی. لبخند زدم و گفتم می‌خواستم از پنجره این ساختمان از میدان شهر و کلیسایی روبه‌رویی عکس بگیرم. چند تا عکس گرفتم و تا آسانسور باز شد مجدد رفتم داخل و سریع کلید G را زدم.

خیلی آروم و بی‌صدا از ساختمان خارج شدم. دم در یک‌دفعه دیدم یک ماشین پلیس آمد. فکر کردم اون‌ها پلیس را خواستند. فشارم افتاد ولی سریع نقشه را بازکردم جلوی صورتم و از کنار پلیس رد شدم و پشت یک ماشین نشستم که انگار بند کفشم رو می‌بندم. پلیس کمی میدان را برانداز کرد و رفت. کنار میدان صندلی هست، می‌نشینم و نفسی تازه می‌کنم و مثل همیشه میگم دیگه از این کنجکاوی‌ها انجام نمیدم. (نمیدانم چرا آخریش نمی‌رسد)

تازه متوجه کلیسای بسیار زیبا می‌شوم روی نقشه می‌خوانم: کلیسای نوتردام مونترال Nort-Dame Basilica of Montreal. از دور صف ورودی را می‌بینم. کمی می‌نشینم که صف کوتاه‌تر بشود. از مجسمه وسط میدان یک عکس می‌اندازم و نقشه را بیشتر وارسی می‌کنم. پشت این کلیسا، مونترال قدیمی Old Montreal شروع میشه، پس با کلیسا شروع می‌کنم.

می‌روم سمت در کلیسا نوتردام مونترال. که دیگه صفی جلوش نیست. تابلو رو می‌خوانم نوشته تور با راهنما: 15 دلار.

 

 

حاضرم برای یک چنین جایی هزینه کنم و بلیط بگیرم. ساعت 12:30 اولین تور شروع می‌شود. بلیط را از یک خانوم می‌گیرم که داخل کلیسا نشسته، تا 12:30 حدود یک ساعت و نیم وقت هست. نقشه را باز می‌کنم و می‌پرسم به نظر او کجاها را می‌توانم بروم، ببینم و قبل از شروع تور برگردم. میگه از کجا آمدی؟ میگم ایران.

با لهجه زیبای خودش میگه «حالت چطوره؟». عزیزم چقدر شیرین و بانمک. میگم فارسی رو از کجا یاد گرفتی گفت از توریست‌ها و این‌که شیرین پلوی ایرانی را دوست دارد. منم سریع دعوتش می‌کنم ایران که اگر بیاد من به غیر از شیرین پلو، غذاهای زیادی بلدم بپزم که عاشقش خواهد شد.

از من قول می‌گیرد سر ساعت اونجا باشم، چون تور بعدی راهنماش به زبان فرانسه است. قول می‌دهم و سریع میام بیرون چون فقط باید قدم زنان مونترال قدیمی را طی کنم تا سر موقع برسم به تور. سر راه یک ساندویچ کوچک می‌گیرم و تا کلیسا می‌خورم چون یک ساعت داخل کلیسا خواهیم بود.

راس ساعت 12:30 تور لیدر اعلام می‌کند همه همراه باشیم. حدود 17 نفر هستیم. از درب کلیسا نوتردام مونترال شروع می‌کنیم و می‌رویم ردیف‌های نزدیک محراب، باورم نمی‌شود این همه زیبای و داستان. هر مجسمه یک داستان، یک حکایت و  بسیار زیبایی‌های هنری دیگه که چشم‌ها را خیره می‌کند.

به قدری که محو تماشا هستم خیلی از صحبت‌های لیدر را نمی‌شنوم. از کنار محراب به زیر زمین کلیسا رفتیم و اونجا دو تا دالون بود که پر از مجسمه و یک قبر. بعد دوباره از زیر زمین خارج می‌شویم و می‌رویم سمت بالکن‌های داخلی کلیسا. از اونجا می‌رویم به انتهای راه که محل نشستن گروه کر و ارکستر است.

راهنما عکس‌های زیبایی هم از قسمت‌هایی که ما نرفتیم و تاریخچه ساختمان و حوادث رخ داده، نشان‌مان داد، بماند که از نقاشی‌های روی شیشه و راهروها و راه پله‌های زیبا نمی‌شد چشم برداشت. وقتی گفت پایان راه است و با همه خداحافظی کرد، ساعتم را نگاه کردم دقیقا یک و نیم شده بود، یعنی یک ساعتِ تمام!!!

چقدر زود گذشت. دارم از لیدر تشکر می‌کنم و گلایه که خیلی زمان کم بود برای دیدن این‌همه زیبایی و نکاتی که گفت. در پاسخ می‌گوید می‌توانم برگردم پایین و از درب اصلی مجدد وارد بشم. اون لیبلی که بهمون داده بودند را نشون بدم و مجدد بگردم ولی بالکن و زیر زمین شامل آن نمی‌شود. با کلی هیجان مجدد میروم سمت درب اصلی و وارد کلیسا می‌شوم.

 

زیبایی و رازهای کلیسای نوتردام مونترال

هر ردیف که می‌نوشتند مربوط به یک خانواده بود و در ابتدای هر ردیف از نیمکت‌ها، شمایل چوبی بود. همه نیمکت‌ها را یکی پس از دیگری نگاه کردم. شکل‌های و حالت‌های متفاوت که اگر همین‌طوری از کنارش رد بشوید و دقت نکنید متوجه نخواهید شد. به ظاهر یکسان می‌آیند. حالا می‌رسم به نقاشی‌های روی شیشه. چقدر زیبا و هر کدوم حاوی یک رویداد.

 

 

پیشنهاد می‌کنم حتما یک‌بار با راهنمای تور داخلی همراه باشید نکاتی را گوشزد می‌کند که ما نمی‌بینیم. برگردید و دوباره کنکاش کنید. از راهروی پشت محراب داشتیم رد می‌شدیم جایی بود که نوشته شده بود «خصوصی»، من هم که زبانم خوب نیست و مثلا نوشته را نمی‌فهمم، پس بسم‌الله گفتم و وارد شدم.

 راهنما در بین عکس‌هایی که نشان می‌داد، یک مجسمه چوبی بسیار زیبا چشم من را گرفته بود که داخل این محراب دیدم‌اش. یک پدر روحانی نشسته بود و نگاهی به من کرد. من سریع رفتم روی یک نیمکت نشستم و زانو زدم و دستام رو به هم گرفتم و به حالت نیایش مسیحیان.

پدر بلند شده بود ولی از کنارم رد شد و رفت جلوتر و برگشت و نشست و کتابش رو مجدد گرفت به دست و شروع کرد به خواندن دعا. من که احساس امنیت کردم شروع کردم به کنکاش و کنجاوری در مجسمه چوبی و اطراف محراب داخلی. بسیار زیبا بود. اما متاسفانه نشد عکس بگیرم.

از راهروی پشت محراب اصلی خارج می‌شوم و به تجسسم ادامه می‌دهم که می‌رسم به درب ورودی اصلی کلیسا. بازم دلم می‌خواهد بگردم ولی ساعت حدود چهارو نیم شده، پس سریع از کلیسا خارج و میروم به سمت مونترال قدیم که فقط قدم زنان دیده بودم. از دور چرخ و فلک بزرگی را در حاشیه بندرِ رودخانه سن لوران دیدم به سمتش می‌روم. کنارش یک رستوران است. گرسنه هستم و وقت آن شده که چیزی بخورم.

بلیط چرخ و فلک رو می‌گیرم و سوار می‌شوم. چه منظره زیبایی، از اون بالا تمام مونترال قدیم را می‌شود دید و لذت برد و سمت دیگه دریاست. پیشنهاد من به همه این‌که حتما یک‌بار با خانواده سوار بشوند.

از بالا با دقت بیشتر کل مونترال قدیم را رصد می‌کنم و چند تا جا را نشان می‌کنم  تا اینکه وقتی برگشتم سراغ‌شان بروم.

بعد دوباره گشتی در مونترال قدیمی می‌زنم. قدم زنان وارد یک محوطه‌ایی می‌شویم که دور تا دورش رستوران هست و وسط میدان تعدادی هنرمند، که نقاشی و کاریکاتور توریست‌ها را می‌کشند. شهر زنده و در تکاپو، توریست‌ها، دانشجویان، جوانان، مادران و فرزندان.

یک بستنی خودم را مهمان می‌کنم و می‌نشینم به دیدن رفت و آمد و هیجان این قسمت از شهر زیبا.

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

موسیقی و باله مونترال

ای بخت: همچون ماه، همواره در تغییری… | به بهانه بازگشت کارمینا بورانا به مونترال

کانتات پرآوازهٔ کارمینا بورانا Carmina Burana اکتبر امسال در مونترال اجرا می‌شود. کانتات cantata در موسیقی کلاسیک غربی به قطعه‌ای گفته می‌شود که در آن آوازهای یک یا چند نفره با سازهای موسیقی همراهی می‌شوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار