قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / مثنوى شطرنج

مثنوى شطرنج

ادبیات؛‌ شعر خوانندگان

مشو غرّه بر برجِ عاجت که گاهِ نبرد Mansour-Lotfi

ز انبوهِ پیلانِ جنگى شود خاک و گرد

اگر تهمتن را گمارى به قلب سپاه

ز فرزانگان راى جویى به آوردگاه

چو اسبِ اجل آورَد سوى فرزین پیام

نه از فر نشانت بماند نه بر زین دوام

اگر رستمِ پهلوانى و رخشت به زیر

ز پیغام پیک اجل مى نیابى گزیر

وگر چون سلیمانْ امیرى به مُلک سبا

به ایوان قصرت نماید ز هستى جدا

بگردد به هر خانه بختت سیاه و سپید

مبندد به خورشیدِ مغرب خردمند امید

چو حکمِ شه آید پیاده بگیرد سوار به

اُصْطُرلَبِ دولتْ اختر ندارد قرار

ز کیشِ فرومایگان دامنت دور دار نهاده

پسِ دانه دام و به گنجینه مار

ضعیفان و درماندگان را به خُردى مگیر

که بیدق برِ خوان هشتم بگردد وزیر

چو مأمن بجویى به برجِ توکل در آ

که دد را نباشد اجازت به ایمن‌سرا

چو صاحبدلان شاهِ جانت به آن قلعه ران

که از صحبتِ دیوِ شهوت بماند امان

خوشا آنکه هردم شهِ نَفْس را کرده مات

نبرّیده‌اش تا نَفَسْ تیغِ تیزِ ممات

منصور لطفی هروی

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان سائیدگی سبابه

داستان دنباله‌دار؛ سائیدگی سبابه (قسمت 2 و پایانی)

گفت شیطان به جلدش رفته بوده، بچه بوده، خودش را می‌گفت این بار. گفت وسوسه شده. به تیزی صندلی‌ها و زبری لباس‌ها نگاه می‌کرد و پشت‌هم می‌بافت. از شیطان. از به گناه افتادن بچه‌ها، از پدرش. می‌گفت و منتظر بود مجالی پیدا کند زیر دماغش را بکشد به جایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *