Fengye College Center
خانه / جامعه / زیبایی کوه‌پیمایی و خرید در خیابان انتاریو | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (3)
سفرنامه کانادا

زیبایی کوه‌پیمایی و خرید در خیابان انتاریو | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (3)

بهناز کاوندی|

 

من یک دختر جوان از ایران هستم و در حال حاضر در کانادا. دوست دارم تجربیاتی را در مدت یک ماهه‌ی حضور در کانادا به دست می‌آورم و همچنین پستی و بلندی‌های سفرم را با شما به اشتراک بگذارم. مجله هفته این فرصت را به من داد تا با شما در تماس باشم. امیدوارم از خواندن رشته‌ی روایت‌های من لذت ببرید. بهناز کاوندی / ژوئن 2019 / کانادا

 

بیشتر بخوانید:

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (1)

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (2)

زیبایی های کلیسای نوتردام مونترال و بندر قدیمی | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (4)

مهربانیِ مصری در مونترال | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (5)

 

هر زمان کسی این رو گفت که «یک قهوه و یک ساندویچ نون و پنیر از تیم هورتن می‌گیرم و یک ته‌بندی می‌کنم و به پیش به سمت کوه‌پیمایی.» حتما بهش بگید این راه که می‌روی برگشت ندارد!

 

Elite College
Aviron

 

فکر می‌کردم اینجا هم مثل توچال، درکه یا دربند است که هر قدم یک جایی برای آب و غذا باشد. نه این‌جا از این خبرها نیست. مردم می‌روند کوه برای کوهپیمایی و استفاده از طبیعت سالم و گاهی برای دویدن و دوچرخه‌سواری.

خداوند به من رحم کرد که زنده از این کوه زیبا برگشتم. البته از همه کمک گرفتم که بالاخره به یک ساختمان بزرگ و زیبا رسیدم تا یک چایی و کیک بخورم. زنده که شدم تازه تصاویر برام واضح شد، چه منظره زیبایی کل مونترال زیر پاهای شماست. چقدر زیبا و چه جمعیتی باورم نمی‌شود این‌همه آدم آن‌جا باشد از پیر و جوان تا کودک.

در راه برگشت به پایین یک پیرمرد بسیار نحیف و ظریف چنان با لبخند این راه پر پیچ و خم را می‌رفت که من از خودم خجالت کشیدم. یک عکس یهویی‌ام ازش گرفتم. پس از طی 3 ساعت بالا و پایین رفتن و راه‌پیمایی بسیار، از دور دست‌ها ساختمان‌ها، پدیدار شد. مثل آدمی شدم که در کوه گم شده و الان آبادی دیده، اونم چه آبادی زیبا و با کلاسی!!

 

ساختمان‌های دانشگاه عزیز و دوست داشتنی مک‌گیل. از مسیری که از کوه خارج می‌شدم. یک نمایی به روی سنگ از کل کوه داشت که در طول راه دیدم ولی از شدت خستگی توجه نکردم بود. این کوه و زیبایی‌هایش یک جاذبه کامل توریستی است. مثل دربند و درکه ما که همه خارجی‌ها عاشقش هستند ولی برای ما یک نواخت شده است. به همه مونترالی‌های عزیز میگم برید و این‌بار جاهای ناشناخته این کوه زیبا را کشف کنید، اما این‌بار به عنوان یک توریست یا کسی بروید که باید این زیبایی را برای عزیزانش در ایران تعریف کند. اون وقت به حرف من پی می‌برید، که چقدر زیبایی هست که از کنارش بی‌تفاوت رد شدید. حال بماند هنرمندی خالق زیبایی که رنگ‌هایی در فصل‌های مختلف به این بوم زیبا می‌زند.

به هر سختی شده با خستگی فراوان از کوه خارج شدم و خودم را به اولین ایستگاه مترو می‌رسونم که سریع برسم به اتاق، یک دوش بگیرم و سریعا یک شام خوب بخورم چون واقعا انرژی برایم نمانده است.

دوش گرفتم و کمی استراحت کردم. باز پیاده راهی خیابان‌ها شدم. یک شام خوب خوردم و بنابر پیشنهاد عابران به سمت خیابان انتاریو رفتم.

اینجا چه خبره؟

جمعه بازار ایران؟

یا جمعه بازار مونترال؟

واوووو چه خبره از یک جایی به بعد خیابان بسته شده و همه دارند روبه‌روی مغازه‌هاشون با تخفیف‌های باورنکردنی کالا یا محصول‌شون رو می‌فروشند. سریع وارد جمع می‌شوم و شروع می‌کنم به کنکاش.

این‌همه هرج و مرج، هیجان و شادی. از یکی می‌پرسم میگه 3 روز این فروش ویژه هست که مال این فصل است و معروف به فروش خیابانی یا فروش روی زمین است. جالبش این است که فروشندگان در کنار هم، از مواد غذایی گرفته تا عتیقه، در کنار خیابان اجناس‌شان را می‌فروشند. با توجه به سرمایی که از کوه در بدنم مانده بود دنبال یک کاپشن گرم بودم، جلوی یکی از فروشگاه‌ها دنبال کاپشن بودم که دخترک فروشنده دعوتم کرد داخل مغازه  تا جلوی آینه کاپشن‌ها را پرو کنم. در حال صحبت بودیم از دخترک پرسیدم اسمش چیست؟ گفت «نور» دخترک زیبا و دوست داشتنی بود. پرسیدم کجایی هستی که این اسم زیبا را داری گفت مصر. سریع گفتم پس مسلمانی گفت نه مسیحی. از من پرسید تو از کجا آمدی من گفتم ایران.

داشتم کاپشن‌ها را یکی پس از دیگری پرو می‌کردم که مردی قدبلند آمد و گفت «شما ایرانی هستید؟» من گفتم:«آری!» گفت ایرانی‌ها را دوست داره. پدر نور بود. از من پرسید کجا ساکن هستم. گفتم توریستی آمدم. یک‌دفعه بهم گفت برنگرد و این‌جا بمون!

شوکه شدم!!

گفت بمون و آینده‌ات را بساز، این‌جا کشور فرصت‌هاست.

با لبخند ازش پرسیدم فکر می‌کنی من چند سال دارم. گفت یکی دوسال از نور بزرگتری. منم خوشحال و شادمان سری تکان دادم و تشکر کردم. بین خودمان بماند که باید سن نور را حداقل یک و نیم برابر کنیم تا سن من شود.

سریع شماره خودش و هم‌چنین وکیلی که باهاش پرونده مهاجرتش را انجام داده، بهم داد و گفت هر کمکی از دستش بر بیاد برام انجام میده، چقدر ساده و بی‌غل و غش.

این جور آدم‌ها در کشوری غریب و تازه هم کیش‌ات هم نباشد، چقدر احساس خوب انسانیت را برام زنده می‌کند.

وقتی از مغازه بیرون آمدم، مجدد غرق هیجان و جنب و جوش شدم و این مطلب فراموش شد. تو خرت و پرت‌هایی که بیرون مغازه‌ها بود سرک می‌کشیدم. تا به تقاطع رسیدم و دیدم چه جمعیتی جمع شدند. وسط میدان چند تا پسر در حال شعبده‌بازی و هنرنمایی. چند دقیقه‌ایی از هیاهو دور شدم و مجذوب حرکات اکروباتیک‌شان شدم که داشتند تلاش می‌کردند همه را سرگرم کنند. اون هم در قبال انعام و پولی که ممکنه گیرشان بیاید یا نه. وارد تماشاچیان می‌شدند و آن‌ها را دعوت می‌کردند که در بازی و شعبده آن‌ها را همراهی کنند. لبخند را به همه هدیه می‌دادند. چه می‌ماندی به تماشا تا انتها یا میرفتی. این هم من را به یاد مهربانی بی‌دریغ انداخت که تو بی‌هیچ حسابی لبخند را هدیه می‌دهی.

چه عصر خاطره‌انگیزی شد. پر از اتفاقات مختلف، پر از زیبایی، پر از عشق

«مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایش هست زندگی باید کرد.»

شب را با خستگی ولی پر از انرژی مثبت تمام می‌کنم. شب بخیر مونترال شهر هیجان و زیبایی.

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

موسیقی و باله مونترال

ای بخت: همچون ماه، همواره در تغییری… | به بهانه بازگشت کارمینا بورانا به مونترال

کانتات پرآوازهٔ کارمینا بورانا Carmina Burana اکتبر امسال در مونترال اجرا می‌شود. کانتات cantata در موسیقی کلاسیک غربی به قطعه‌ای گفته می‌شود که در آن آوازهای یک یا چند نفره با سازهای موسیقی همراهی می‌شوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار