Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / برای فرشته زمینی زندگی‌ام که زود آسمانی شد: مادر عزیز و مهربانم

برای فرشته زمینی زندگی‌ام که زود آسمانی شد: مادر عزیز و مهربانم

برای مامان پروین، مامان پر، پر خانم

 

مادرم … مادرم… نوشتن از تو سخت است، نوشتن برای تو از همه چیز سخت‌تر…

آن هم درست در آستانه روزی که برای آخرین بار باید از تو بگویم. سال‌ها، هر روز در رویاهایم تصور لحظه‌ای را می‌کردم که در یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی که موفقیت بزرگی را به دست آورده‌ام، از تو برای جمعی که هستند سخن می‌گویم. می‌گویم که اگر تو را نداشتم، هیچ نداشتم و هیچ نبودم. اما زندگی این فرصت را به من امروز داد. خیلی بی‌رحم‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. حالا باید برای آخرین بار از تو در مقابل جمعی سخن بگویم که درضیافت وداعت، به مهر، برای تسلی من آمده‌اند.

مادر، مادر، مامان پروین عزیزم، زندگی عادلانه نیست، این را همیشه تو می‌گفتی و من بعدها که از دستان پر مهر تو در مسیر پرتلاطم زندگی، به شتاب، دور شدم، معنایش را با تمام پوست و استخوانم درک کردم. آری، زندگی عادلانه نیست همانطور که مریم میرزاخوانی گفت:  «وقتی مدال طلای بهترین ریاضیدان زن جهان را می‌گرفتم،  وقتی از حادثه سقوط اتوبوس نخبگان، جان سالم به در بردم. زندگی عادلانه هم نبود وقتی در چهل سالگی سرطان مرا خواهد برد.» و باز هم من نیز با صدای بلند می‌گویم، زندگی عادلانه نبود که مادری چون تو را به من هدیه داد.

مادری که تمام زندگی من از اوست، هرچه می‌دانم از ادبیات، از هنر، از تاریخ، از دانش از دنیا و مردمانش و هر چه اندوخته‌ام از مهر و از عشق، از موهبت مادری چون تو بود و عادلانه نبود، داشتن این همه خوشبختی. حالا، باز هم عادلانه نیست که فرسنگ‌ها دور از وطن، فرزند عزیز‌کرده‌ات را چند روز مانده به تولدش تنها بگذاری و بازی را به این سرطان لعنتی ببازی…

سرطان نفرت‌انگیز که 5 سال تمام به جای آن همه مهر و شور و عشق که در تن داشتی، ریشه‌اش را محکم می‌کرد و تو را از من و تنها خواهرم به شتاب می‌دزدید، ذره ذره تمامت می‌کرد و جسمت را می‌آزرد.

 

 

سنگ صبور رنج‌های سالیان تلخ من، همراه سالیان بالندگی و شور! هنوز پیام‌هایت، صدایت و دلگرمی و دلخوشی‌هایت که تنها پناه روح زخم‌خورده و درهم شکسته من در این سال‌ها بود، روی صفحه تلفنم هست و من هر روز صبح که بیدار می‌شوم فراموش می‌کنم که دیگر از آن «ِاکانت» تاریک و بی نور «تلگرام» که نام‌اش «مامان پروین» است، هیچ کلام و صدایی با آهنگی شاد که هر روز صبح را به من شادباش می‌گفت و هر شامگاهان برایم آرزوی خوشبختی می‌کرد تا به ابد، برنخواهد خواست….

این ماه‌های آخر، برایم فقط و فقط از خوشحالی و نشاط نوشته‌ای و مهربانی. این که طوری زندگی کنم که عشق را، مهر را وزیبایی را ببینم و چشمم را به تلخی‌های دنیا ببندم. از این می‌نوشتی که می‌دانی بیماری، سخت است، اما تو به خاطر ما مقاومت می‌کنی و می‌مانی. یکبار برایم نوشتی:«من خیلی طاقتم زیاد است. نترس!  این دوره هم می‌گذرد و مثل دفعات قبل!» و این دوره هم گذشت و تو طاقت از دست دادی. از ما دور شدی! رفتی!  از ما که خودت می‌گفتی دنیا را دو بار در دستانت دادند هر بار که یکی از ما را در آغوش گرفتی.

مادر، مادر… این اواخر که رنج تو را از بیماری جانکاه می‌دیدم، بیشتر از قبل، مثل همه روزهایی که در کودکی و نوجوانی از تو آموخته بودم، به کتاب‌ها و داستان‌، به ادبیات و تئاتر پناه می‌بردم. یادم هست که روزهای کودکی که کتاب «باخانمان» را برایم می‌خواندی، به قسمت مرگ مادرش که رسید، گفتی:  «من هم دوست دارم تو دختر محکم و مقاومی باشی» و من به خاطر تو تمام تلاشم را کردم. با سینه‌ای پر از درد، با قلبی که زجر می‌کشید و حسرتی که تا آخرین روز عمر همراهم است. می‌گفتی: « هر وقت طاقت طاق شد و نمی‌دانستی چه کنی،  به  زندگی آدم‌های بزرگ نگاه کن، راه آنها را انتخاب کن.» و من یادم است روزی که کتاب زندگی مادر «توران میرهادی»، زنی که آموزش و پرورش ایران را متحول کرد به تو در آخرین روزهایی که کنارت در ایران بودم هدیه دادم، چقدر تحت تاثیر قرار گرفتی.

می‌گفتی: « این همه سال در آموزش و پرورش برای بچه‌ها کار کردم و نمی‌دانستم زنانی اینچنینی در سرزمینم دارم.» البته که گناه تو نبود. در آن کتاب، جمله‌ای هست که از من خواستی آن را همیشه در لحظات سخت به یاد بیاورم: «غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن» و من این تصمیم را دارم. کار می‌کنم بیشتر از قبل، تا غم نداشتن مادری مثل تو را با کاری بزرگ در روزگارم جاودانه کنم.

مادر، مامان‌پروین، عزیزترین، از لحظه‌ای که تنهایم گذاشتی و رفتی، حسی در من متولد شد. حسی که انگار، تو در من امتداد می‌یابی. با من دوباره زندگی می‌کنی. وقتی در آینه به چشمانم نگاه می‌کنم تو را می‌بینم. همان لبخند همیشگی. من به خاطر تولد دوباره‌ات بهترین تلاشم را خواهم کرد. جسم تو در ایران، سرزمینی که هیچ گاه ترکش نکرده‌ای باقی ماند، اما تو در کنار منی. من تو را در آغوش مادران و زنان پر مهری که من را دوست دارند، پیدا می‌کنم من تو را در بهترین و زیباترین لحظات زندگی‌ام، پیدا می‌کنم. در آغوش می‌کشم و می‌دانم این گونه خوشحال‌تری! تو همیشه در کنار منی.

مادر، مامان پروین عزیزم… این نامه را  برایت نوشتم که در ضیافت وداعت بخوانم، چون همیشه تو برایم با قلم خودت می‌نوشتی، در همه کتاب‌هایی که به من هدیه دادی. در همه پاکت‌ها، کارت‌ها، و کاغذ کادوهایی که از تو دارم، تو با قلم نازنینت برای من نوشتی و امضا کردی: « مامان پروین».

حالا من نیز برایت می‌نویسم: «دوستت دارم، دوستت دارم تا ابد.»

شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت

بگریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

 

دخترت مریم

در عصری که برای همیشه با تو وداع کردم.

 

بیشتر بخوانید:

به یاد معلمی که تلاش فرهنگی را راه سعادت جامعه می‌دانست؛ یادبود بانو پروین سندسی

 

نویسنده: مریم ایرانی

مطلب پیشنهادی:

آن‌که نمی‌میرد، زندگی نمی‌کند

متن زیر توسط رضا داودی در مراسم یادبود بانو پروین سندسی، مادر گرامی مریم ایرانی، همکار مجله هفته ارائه شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار