Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / داستان کوتاه «اون قدیم قدیما…»

داستان کوتاه «اون قدیم قدیما…»

مریم شجاعی|

داستان کوتاه

دخترک به دنبال زن قدبلند و درشت‌هیکلی که بی‌بی صدایش می‌کردند به اتاق کناری رفت. اتاق با یک پردهٔ آبیِ رنگ‌ورو رفته از اتاق نشیمن، پذیرایی، یا هرچه که بود جدا می‌شد. یک تشک با روکش راه‌راه سفید مشکی کناری انداخته بودند و وسط آن پارچهٔ چهارگوش سفیدی به شکل لوزی قرار داشت. صدای خش‌دار بی‌بی گوشش را آزرد:

ـ لباس زیرتو در آر! بخواب رو تشک!

گوشهٔ اتاق رفت و پشتش را به زن کرد. کمی منتظر ماند تا بلکه بفهمد خجالتش را و از اتاق خارج شود. اما زن ایستاده و بر و بر نگاهش می‌کرد.

ـ چیه دختر جون؟ اینجا که مرد نداریم! گفتم شورتتو در آر دیگه! خانوم معطل می‌شن!

 گفت‌وگو در اتاق بغلی گل انداخته بود. صدای پیرزن که انگار همان ماما مسگرهای معروف بود به گوشش نشست:

ـ دختره اشک می‌ریخت به پهنای صورت و التماس می‌کرد که من دهنمو ببندم. بهش گفتم «دختر! من پنجا شصت‌ساله تو این محل زندگی می‌کنم. از کوچیک و بزرگ می‌شناسنَم! مگه می‌تونم دروغ بگم؟ اگه بفهمن…، حالا کار به کسی ندارم! آبروی چندین و چندساله خودم می‌ره!

صدای نچ‌نچ زن‌ها را هم شنید. نفهمید برای چی این‌طور نچ‌نچ می‌کنن. بی‌بی رفته بود پیرزن را بیاورد. دستورش را اجرا کرد و با اکراه روی تشک نه‌چندان تمیز نشست و نگاهش را به رویهٔ بالشی که انگار روزگاری سفید بوده دوخت. پیرزن درحالی‌که یک دستش عصا بود و دست دیگرش را به بی‌بی داده بود، به این‌طرف پرده آمد و به‌سختی روی زمین پایین تشک ولو شد. دخترک یک‌وری نشسته و پاهایش را به هم چسبانده و یکدستش را حائل بدنش کرده بود.

ـ راحت باش ننه! بخواب پاهاتو باز کن ببینم!

رو به بی‌بی گفت:

ـ اون چراغ‌قوه رو بده! این لامپ سقفم روشن کن!

بی‌بی فرز و چابک کاری که پیرزن خواسته بود انجام داد. پیرزن عینک از چشم برداشت و عینک دیگری که شیشه‌اش از اولی کلفت‌تر بود و آدم را یاد ته استکان می‌انداخت، از جیب پیراهن گشادی که تنش بود بیرون آورد و روی چشم‌هایش قرار داد. دخترک هرچه منتظر شد بی‌بی دور شود فایده‌ای نداشت. همان‌طور ایستاده بود و هیچ نشانی از رفتنش به چشم نمی‌آمد.

«کاش اقلا بره بالای سرم و این پایین وانَسته!»

ماما مسگرها دگمه چراغ‌قوهٔ قرمزرنگ را زد. روشن نشد.

ـ بی‌بی خانوم ببین این قوه داره؟

ـ بله خانم‌بزرگ! همین دیروز قوه شو عوض کردم. حکما دگمه رو درست نزدین!

پیرزن چند بار دگمه را بالا و پایین زد تا بالاخره نور سفیدِ چراغ‌قوه به اطراف پراکنده شد. بسم‌الله‌ الرحمن الرحیمی گفت و خودش را جلو کشید و نور را داخل بدن دخترک انداخت. سرش را دولا کرد و تا جایی که می‌توانست نزدیک شد. تماس دستش با بدنِ دختر، تکان و انقباضی غیرارادی در او ایجاد کرد. نهیب پیرزن به حال اول برش گرداند:

ـ چرا همچی می‌کنی دختر! کاریت ندارم که … شُل کن خودتو ببینم! شُل کن…!

کار تمام شد. از آن اتاق هیچ صدایی نمی‌آمد. ذهن دخترک اما شمارش معکوس آغازیده بود! خودش هم چرایی‌اش را نمی‌دانست! پیرزن با صدای بلند، طوری که همه بشنوند، گفت:

ـ بکر و باکر! مث غنچه! مبارک باشه!

 صدای لیل کشیدن به هوا برخاست. خاله‌اش بود یا خواهرهای داماد، یا هر سه‌شان؟ نفهمید! این را هم نفهمید که چرا باید چند روز مانده به عروسی آنجا بیاورندش؟

 

بیشتر بخوانید:

داستان کوتاه در سایه قهرمان

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *