Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / از خوانندگان: از سرزمین مهر؛ دریغ و امید؛ کوته سروده‌ها
تمدن باستانی ایران

از خوانندگان: از سرزمین مهر؛ دریغ و امید؛ کوته سروده‌ها

از سرزمین مهر

نوشته مهدی توکلی تبریزی

از بلندگو اعلام می‌شود که هم‌اکنون هواپیما بر فراز آسمان شهر ایروان مرکز جمهوری ارمنستان است، الیار از پنجره کوچک هواپیما به بیرون نگاهی می‌اندازد شهر در زیر پایش به فاصله چند هزار پای از هواپیما نمایان می‌شود. پاسپورت را از جیب جلیقه‌اش درمی‌آورد و آن را باز می‌کند، تصویری رنگ‌ورورفته از یک معصومیت ناب در میان دو برگ پاسپورت نشسته است.

نگاهش روی تصویر مکثی می‌کند و دوباره پاسپورتش را می‌بندد و آن را سر جایش می‌گذارد هواپیما در حال نشستن روی باند فرودگاه می‌باشد. الیار از سالن انتظار فرودگاه خارج می‌شود و نگاهی به اطراف می‌اندازد نمی‌داند چقدر زبان انگلیسی می‌تواند در این کشور به کمکش آید اما به لطف سال‌ها زندگی در محله‌ای ارمنی‌نشین در تهران و آشنای مختصر با زبان ارمنی امیدوار است که بتواند گلیم خود را در این کشور و شهر از آب بیرون بکشد.

الیار با نگاهش به دنبال ایستگاه تاکسی می‌گردد. بالاخره با دیدن تابلو ایستگاه و اتومبیل‌های یک‌شکلی که در ایستگاه پشت سر هم به خط شده‌اند به‌طرف آن حرکت می‌کند. هنوز چند قدمی از در خروجی سالن انتظار فرودگاه دور نشده است که کسی او را به زبان فارسی و لهجه ارمنی از پشت سر صدا می‌زند: جناب سروان مستشار، الیار می‌ایستد و متعجب نگاهش به پشت سر می‌چرخد. مرد جوانی با قدم‌های بلند به‌سوی الیار در حال نزدیک شدن است.

مرد جوان به یک‌قدمی الیار که می‌رسد مثل یک نظامی که به ارشدتر از خود می‌رسد پاشنه‌های دو پایش را با ضربه‌ای به هم می‌چسباند و ادای احترام می‌کند: سرباز پاتریک هستم قربان. الیار کمی بیشتر به چهره مرد جوان دقت می‌کند، مرد جوان برای یادآوری، بیشتر آدرس می‌دهد. الیار او را به خاطر می‌آورد و با لبخندی که بر لبش نشسته پاتریک را در آغوش می‌کشد و می‌پرسد: پاتریک اینجا چه‌کار می‌کنی؟ پاتریک: داستانش طولانیه جناب سروان و درحالی‌که چمدان.

الیار را از دستش می‌گیرد از او می‌خواهد با هم به‌طرف ایستگاه تاکسی روانه شوند. آن‌ها به ایستگاه که می‌رسند پاتریک در یکی از تاکسی‌ها را برای الیار باز می‌کند و چمدانش را در صندوق‌عقب اتومبیل می‌گذارد و رو به الیار می‌گوید: بنده با تاکسی خودم در خدمت شما هستم.

الیار ذوق‌زده رو به پاتریک می‌گوید: چه اتفاقی جالبی تو راننده تاکسی فرودگاه هستی؟ پاتریک درحالی‌که با اشاره دست از الیار می‌خواهد که سوار اتومبیل شود می‌گوید: از ایران که اومدم بعد از مدتی موفق شدم به‌عنوان راننده تو این شرکت تاکسیرانی استخدام بشم. الیار و پاتریک سوار اتومبیل می‌شوند، الیاراز پاتریک می‌خواهد که او را به هتلی برساند اما پاتریک می‌گوید: تا زمانی که در ایروان حضور دارید مهمون ما هستید.

مطمئنم آنوش هم خوشحال می‌شه، آنوش همسرمه، از اقوام دور مادرمه که چند بار به ایران سفر کرده بودن و مهمون ما در تهران بودن و بالاخره به پیشنهاد مادرم با هم ازدواج کردیم. الیار به پاتریک بابت ازدواجش تبریک می‌گوید. آن‌ها بعد از طی مسافتی در شهر به آپارتمان پاتریک می‌رسند، آپارتمان کوچک است اما دکوراسیون زیبا نشان از سلیقه صاحبان خانه دارد. الیار رو به پاتریک می‌گوید: ظاهراً همسرت خونه نیست.

پاتریک: شاغله و معمولاً ساعت ۵ بعدازظهر به خونه می‌رسه. الیار در غیاب پاتریک نگاهش به قاب عکسی بر روی میز کوچکی در گوشه اتاق جلب می‌شود، پاتریک از داخل آشپزخانه می‌گوید: عکس برادر آنوش که تو جنگ قره‌باغ کشته شده. الیار: متأسفم. الیار با خود فکر می‌کند اگر همسر پاتریک متوجه شود او هم اصالتاً آذری است چه واکنشی نشان خواهد داد. پاتریک همراه با یک بطری نوشیدنی و لیوانی به‌سوی الیار می‌آید و می‌پرسد: جناب سروان چه طور شد ارمنستان رو برای سفر انتخاب کردید؟.

الیار عکسی را که به همراه دارد به پاتریک نشان می‌دهد و می‌گوید: یک گمشده قدیمی که سراغش رو اینجا گرفتم. پاتریک نگاهی به تصویر می‌اندازد و می‌پرسد: آدرسی هم دارید؟. الیار: نه زیاد دقیق، سال‌ها پیش به ایروان مهاجرت کردن. و ادامه می‌دهد: پدرش یک کافه کوچیک در محله ما داشت و خودش هم در ساعات تعطیلی بعد از مدرسه به پدرش تو کافه کمک می‌کرد و من هم همیشه در راه برگشت به خونه از جلوی کافه که رد می‌شدم می‌دیدمش، روزهای اوج التهاب انقلاب بود یک روز صبح مثل همیشه از جلوی کافه رد می‌شدم که دیدم همه شیشه‌های کافه شکسته شده و پیرمرد هم خودش گوشه‌ای از کافه کز کرده بود و دخترک مشغول جارو کردن خرده‌شیشه‌ها بود اون روز آخرین نگاه بین ما ردوبدل شد.

صدای چرخیدن کلید در قفل در آپارتمان به گوش می‌رسد و در بر پاشنه به‌آرامی می‌چرخد و همسر پاتریک در آستانه در ظاهر می‌شود، پاتریک به استقبال آنوش می‌رود و به زبان ارمنی الیار را به همسرش معرفی می‌کند. آنوش به سمت الیار می‌آید و با لبخند به او خوش‌آمد می‌گوید.

بر سر میز شام پاتریک برای آنوش از دوران خدمت سربازی‌اش در ایران و تهران می‌گوید، زمانی که او و الیار هر دو در یک گروهان مشغول گذراندن خدمت بودند. پاتریک می‌گوید: جناب سروان مستشار از افسران گروهان ما بودن و منم سرباز آموزشی گروهان.

فرمانده گروهان از جناب سروان خواسته بود که سربازان ارمنی هرروز به‌وقت نماز ظهر در آسایشگاه بمونن و اون رو نظافت کنن، اما جناب سروان مستشار راضی به انجام این خواسته نبودن و همیشه سعی می‌کردن از سربازان غیر ارمنی که به دلایل مختلف برای رفتن به مسجد پادگان عذر داشتن برای نظافت آسایشگاه استفاده کنن.

به اینجای صحبت پاتریک که می‌رسد الیار رو به او می‌گوید: پاتریک! غلام یادته؟ از اون سربازای تخص گروهان بود که هر بار برای نرفتن به مسجد یه بهونه ای می‌آورد. یه بار برگشت گفت جناب سروان حقیقتش ما از اون خاک بر سریا خوردیم تا چهل روز نماز نداره، منم خندم گرفته بود از این حرفش و بهش گفتم پس تا چهل روز خاطرمون بابت نظافت آسایشگاه جمع. پاتریک (با خنده): بله یادمه، ولی در کل بچه لوطی‌منشی بود.

صبح روز بعد الیار از پاتریک می‌خواهد او را برای ادای احترام بر سر آرامگاه برادر آنوش ببرد. در آرامستان شهر الیار تاج گلی را که تهیه کرده است بر سر مزار می‌گذارد و به نشانه احترام به افسر جان‌باخته دقایقی را در مقابل صلیب مزار به سکوت می‌ایستد.

در روز چهارم حضور در ایروان الیار بعد از چند روز جستجو در شهر و عدم موفقیت در پیدا کردن گمشده خود قصد خداحافظی از پاتریک و آنوش را دارد، اما پاتریک می‌گوید: برای امشب به پیشنهاد آنوش می‌خوایم به سالن اپرا و باله ملی ارمنستان بریم و شما هم حتماً باید ما رو همراهی کنید.

الیار در آپارتمان پاتریک و همسرش از پشت پنجره که مشرف‌به شهر زیبا و قدیمی ایروان است به نظاره غروب خورشید در افق ایستاده است که هر شامگاه ققنوس‌وار در شعله‌های سرخ‌فام فرومی‌غلطد و سحرگاهان دوباره از خاکستر خود سر برمی‌آورد.

الیار احساس می‌کند کسی از پشت سر به او نزدیک می‌شود، سرش را کمی می‌چرخاند و آنوش را می‌بیند. الیار کاملاً به‌سوی او برمی‌گردد، جعبه کوچکی در دستان آنوش نظر الیار را به خود جلب می‌کند، آنوش در جعبه را باز می‌کند و یک مدال نظامی را از داخل آن بیرون می‌آورد و رو به الیار می‌گوید: از برادرم به یادگار مانده و می‌خواهم به شما تقدیمش کنم.

آنوش کمی به الیار نزدیک‌تر می‌شود و مدال را بر روی پیراهن او سنجاق می‌کند. الیار نگاهش که به چشمان آنوش می‌افتد می‌بیند که قطره‌های از گوشه چشمان او بر روی گونه‌هایش به پایین سر می‌خورند.

در مسیر سالن اپرا و باله ملی ارمنستان پاتریک مختصری درباره باله ارمنیِ «گایانه» که یکی از باله‌های مشهور ارمنستان است توضیح می‌دهد و می‌گوید به مناسبت روز ملی استقلال ارمنستان به مدت یک ماه از امشب بر روی صحنه اجرا می‌شود.

در سالن اصلی ساختمان اپرا تقریباً تمام صندلی‌ها از حضار پر شده‌اند. الیار و پاتریک و آنوش بر روی صندلی‌های از قبل رزرو شده‌شان می‌نشینند. تماشای اجرای زنده باله توسط بالرین‌ها بعد از سال‌ها برای الیار می‌تواند اتفاق جالبی باشد. بعد از پایان اجرای باله تمام حضار از روی صندلی‌ها برمی‌خیزند و ایستاده به تشویق هنرمندان می‌پردازند.

بالرین‌ها یک‌به‌یک از طریق بلندگوی سالن معرفی می‌شوند و در انتها نام سرپرست و مربی بالرین‌ها اعلام می‌شود. نام اعلام‌شده به گوش الیار آشنا می‌آید، لحظاتی بعد بانویی زیبا از گوشه سن وارد می‌شود و در جلوی صف نیم‌دایره‌ای بالرین‌های جوان می‌ایستد و با تکان دادن دستانش به ابراز احساسات حضار پاسخ می‌دهد. الیار خودش را از میان ردیف‌های صندلی‌های سالن دارد به مقابل سن می‌رساند.

حضار هنوز به‌صورت ممتد در حال تشویق هستند. حالا او کاملاً به مقابل سن رسیده است، بالرین‌ها یک‌به‌یک در حال ترک سن هستند و بانوی زیبا هم به دنبال آخرین بالرین در حال خروج از روی سن می‌باشد، الیار نامش را فریاد می‌زند، بانوی زیبا با شنیدن نامش به زبان فارسی سرجایش بر روی سن میخکوب می‌شود، کمی مکث می‌کند و به‌آرامی به‌سویی که صدا را شنیده است برمی گردد، انگار صدا برایش از سرزمینی آشنا در سالن طنین‌انداز شده است، نگاهش در نگاه الیار گره می‌خورد، حالا این نگاه هم برای او آشناست. / اسفند ۱۳۹۷

 

نامه دریافتی

دریغ و امید

نوشته زین‌العابدین بهرامی

 

با توجه به برگزاری اولین و دومین جلسه از سلسله‌کارگاه‌های «تمدن باستانی ایران» برای کودکان و نوجوانان در دانشگاه مک‌گیل در روزهای ۵ و ۱۲ می ۲۰۱۹، و نیز در پیش‌بودن دو اجرای دیگر از اجراهای چهارگانهٔ این کارگاه (در ماه ژوئن)، آقای زین‌العابدین بهرامی از ادب‌دوستان مونترآلی که به همراه نوه‌شان در این دومین سری کارگاه‌ها شرکت کردند، متن زیر را برای درج در صفحات ادبی هفته فرستادند که تقدیم می‌شود.

 

استاد محترم جناب آقای سادات‌شریفی

با احترام؛

غرض از تقدیم یادداشت، مایل بودم نظر خود را در خصوص نشستی که در روز یکشنبه دوازده می ۲۰۱۹ در دانشگاه مک‌گیل و با موضوع ایران‌شناسی برگزار گردید، به اطلاع برسانم.

کارشناسان محترم ضمن اطلاع کافی نسبت به موضوع، گویی در رشتهٔ چگونگی رفتار با کودکان نیز به‌خوبی آموزش دیده‌اند؛ زیرا به هنگام انتقال مطلب از حرکاتِ فیزیکِ جسمی و نیز گفتاری، و حتی هنر نقاشی به‌شایستگی کمک می‌گرفتند.

افسوس که استقبال از چنین کار ارزشمندی به‌اندازهٔ شأن و اهمیت آن نبود. باری خوشحالم که به همراه نوهٔ خردسال خود آبتین رمضان‌پور (که دانش‌آموز پیش‌دبستانی است)، در این برنامه شرکت نمودم.

از آنجایی‌که در عرصهٔ تاریخ، این فرهنگیان هستند که در تنگنای تاریخ هدایت جامعه را به عهده دارند، و این رسالت را شما و همکارانتان چه مسئولانه احساس می‌کنید، برایتان آرزوی توفیق می‌کنم.

همچنین با نگاه به این واقعیت که هم‌میهنان مهاجر عزیز از سرزمین مادری، عموماً برجسته و فرهیختهٔ جامعه‌شان بوده‌اند، انتظار و امید می‌رود که در این قبیل فراخوان‌ها، که آشنای با مسائل زیربنای و هویت ملی و شناسنامهٔ، نوباوگان خواهد بود و اثری مهم خواهد داشت، اولیا بیشتر عنایت فرمایند.

با احترام مجدد

۱۵ می ۲۰۱۹؛ مونترآل

 

شعر دریافتی

کوته‌سروده‌ها

از: مسعود هوشیار

 

۱.

بر تختی لُخت

خواهم خوابید

تا چشم‌های منتظرت

کوره‌راه‌های سقف حجله‌ام را درو کند

و هوس‌های شیادت را

بر سینهٔ دشت بپاشی.

آری

برای انتقام

بر تختی لُخت

خواهم خوابید.

 

۲.

کاش بره‌ای بودیم

بره‌ای

بره‌ای

در شکاف دره‌ای تنگ

فشرده

درهم‌تنیده

رهاشده در علف‌چرانِ منتشای چوپانی مست.

 

پی‌نوشت: مَنْتَشا (mantasha): چوب ستبر و گره‌دار که قلندران و درویشان به‌ دست می‌گیرند.

۳. سُرنانامه

[یک]

از نوازش‌های گنجشککان پستان‌هایت

لمسی ابراندود

به‌جا مانده است

که اشتیاق خشک لب‌ها را

از هزار اقیانوس متروک

دوباره عاشقان را فرامی‌خواند

[دو]

بر قله‌های آغوش‌ات

نوازشی به‌جا گذاشته‌ای

که برای دوباره چشیدنش

سینه‌خیز

           به فتح‌اش

بال می‌گشایم

[سه]

با تنی عریان‌زده

چشمی به‌درخشکیده

و

اسبی لگام‌دریده

نوازش‌ات را

کوه به کوه

صخره به صخره

خُرناس می‌کشم.

[چهار]

جهان به‌یک‌باره

زخم‌اش را چشم دراند

مرهم‌اش را در پستو گنجاند

تا

سفٌاک‌ترین دشنام‌اش را

در روزگار نفرین‌زده‌

تُف کند.

۴.

سان گرفتار زمان است.

زمان از ما جدا نیست و ما از زمان.

اما

زمانی برای بوسیدن،

لذت‌بخش‌ترین است:

بوسه‌های قلب‌دار

بوسه‌های صدادار

بوسه‌های آبدار

بوسه‌های وفادار

بوسه‌های آغوش‌دار

بوسه‌های لب‌نواز

بوسه‌های لب‌قیطانی

بوسه‌های قدرشناسانه

بوسه‌های غم‌شیرین‌کن

بوسه‌های خسته‌شادکن

بوسه‌های خستگی‌درکن 

بوسه‌های دل‌غنج‌زننده

و

بوسه‌هایی با زیرآهنگِ «مرا ببوس» گل‌نراقی...

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: حادثه‌ای شب (همراه با قسمت دوم و قسمت نهایی)

 نمی‌دانم چند ساعتی از شب گذشته بود که من با خیالات صبور راز و نیاز داشتم. شاید هم نیمه‌های شب بود که دروازه‌ای همسایه‌ای ما که متصل به  صالون ما بود، تک‌تک شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار