Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / دلنوشته یک تازه مهاجر: بهار است، بهار…
مونترال

دلنوشته یک تازه مهاجر: بهار است، بهار…

حمیده لامعی|

 

هر صبح پرده را از پنجره کنار می‌زدم تا ببینم آسمان در چه وضعی است. از وقتی به مونترال آمده‌ام بیشتر روزها یا برف می‌بارید یا لرزش درخت کاج آنطرف خیابان حاکی از باد شدید بود. بادی که می‌دانستم به اندازه پنج شش درجه احساس سرما را تشدید می‌کند. اما از وقتی حجم برف کم شد و من هر روز با چشم، کم‌شدن ارتفاع آن را اندازه می‌گرفتم، امیدوار شدم که بهار در راه است.

یک روز که صدای ناآشنای یک پرنده را هم شنیدم، امیدواریم تقویت شد. آن روز که هوا آفتابی بود و آسمان آبی و زیبایی مونترال با ابرهای سفید و پراکنده آدم را به بیرون رفتن تشویق می‌کرد، وقتی دیدم که یخ کلفت روی دریاچه پارک شل شده باور کردم که بهار دارد می‌آید. با ناز می‌آید و آرام‌آرام نمادهای زمستان و سرما را پاک می‌کند.

فروردین و نوروز که از راه رسید داشتم چمدان می‌بستم که برگردم. برگردم به خانه‌ام که بهارش از اول اسفند ماه شروع شده بود. پرنده‌ها لانه ساخته بودند و تخم گذاشته بودند. همسایه‌ها فرش‌های شسته‌شده را پهن کرده بودند و پرده‌های سفید و درخشان هنوز از دوده تهران سیاه نشده بود. بچه‌ها و مخصوصا نوه‌ها نگذاشتند.

نوه‌ها که از قدیم دلیل بودنشان این بود که «دشمنِ دشمن! دوست می‌شود» با لهجه‌ی خنده‌دار و کلمات یکی در میان فرانسه استدلال کردند که: «بهار می‌آید، تابستان می‌شود، باید بمانید و ببینید که همه جا چقدر زیبا می‌شود. پرنده‌ها هم می‌آیند» و مهم‌تر این که: «شما زمستان سخت را گذراندید و حالا که هوا خوب است می‌خواهید بروید؟»

گفتم: بچه‌ها دلم تنگ است و هوای وطن دارد.

گفتند چرا تلاش نمی‌کنید دلتنگی را چاره کنید!

گفتم: چگونه؟

گفتند: دل بکن! برای تولد دوباره خودت را آماده کن!

گفتم: آن بار که متولد شدم عده زیادی منتظرم بودند، مرا در آغوش گرفتند و شادی کردند. این جا چه کسی از من استقبال می‌کند؟ همین قدر که راهم داده‌اند هم بدهکارشانم. جشن و سروری هم در کار نیست. آن بار که بدنیا آمدم امتحانی در کار نبود. حالا چه! باید تمام تاریخ کانادا و کبک را حفظ کنم و تازه وفاداریم را به ملکه انگلستان ثابت کنم!

گفتند: بند ناف را پاره کن! گفتم به دور گردنم بدجور پیچیده و دارد نفسم را بند می‌آورد!

گفتند: اَ چقدر ادا داری!.

دلم بیشتر گرفت! بند ناف وطن کلفت و محکم به دور گردنم پیچیده و به دور قلبم گره خورده!

حالا بهار است. درخت‌ها دارند رخت سبز به تن می‌کنند. بنفشه‌های وحشی و فراموشم مکن‌های آبی لابه‌لای چمن‌های سبز خودنمایی می‌کنند. در حیاط جلویی یک ماگنولیای صورتی غرق گل است. حتی در قبرستان «کت دونز» هم بهار جلوه‌گری می‌کند. روی زمین لابه‌لای سنگ‌های سیاه، چمن‌های سبز و بالاتر برگ‌درخت‌ها که هنوز کم‌رنگ و کم است بهاری را که شتابان آمده، به نمایش گذاشته است.

مرغ‌های ماهیخوار، پرنده‌های سیاهی که زیر بالشان زرد و قرمز است و حتی در حال پرواز هم داد و فریاد می‌کنند، همه آمده‌اند تا مبادا بهار که دیر آمده، زود برود و فرصت استفاده از آن کوتاه باشد. همسایه‌ها روی طناب‌های عجیبی که فقط در مونترال می‌بینید رخت و لباس‌های شسته را پهن می‌کنند و شادی زندگی را برفراز بند رخت‌ها فریاد می‌زنند.

بچه‌ها حق دارند، بهار شادی می‌آورد، دلتنگی‌ها کم‌رنگ می‌شوند ولی بریدن بند ناف به این آسانی‌ها ممکن نیست. بار اول فقط نه ماه و نه روز در رحم مادرم (خدا بیامرزدش) به جفتم چسبیدم و از یک قطره به انسان مبدل شدم. این بار شاید نه سال و نه ماه و نه روز لازم است تا به شهروندی کانادایی تبدیل شوم!! اگر این بند ناف زودتر خفه‌ام نکند! / مونترال 10 می 2019

 

 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

گفت‌وگو با مرتضی عبدالعلیان، روزنامه‌نگار: روزنامه‌نگاری بدون اخلاق بی‌معناست | پرونده3

او روزنامه‌نگاری است که از ابزار و رسانه‌های موجود استفاده می‌کند تا بتواند به جریان آزاد اطلاعات کمک کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار