قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / عقاب نابینا از محمد اکرم عثمان
عقاب نابینا

عقاب نابینا از محمد اکرم عثمان

داستان‌های فولکلوریک از سرزمین افغانستان

بخش پایانی

حبیب عثمان

از آن پس عقاب در بند و زندان بود و مانند اسیری نابینا، بار دقایق و لحظه‌ها را‌ می‌کشید و قطره قطره آب‌ می‌شد. برای او دیگر زمانی وجود نداشت. لحظه‌ها، دقایق و روز‌ها همه در سیاهی مداومی خلاصه شده بود. همیشه شب بود و همیشه سکوت. عقاب با آن که نفس‌ می‌کشید و زنده بود با دنیا و تمام هست و بودش بیگانه بود. سرش را خموشانه به زیر‌ می‌گرفت. منقارش را از غصه به خاک‌ می‌سائید و با خیالش از احاطه حویلی بال‌ می‌کشید. آن گاه مغرورانه اوج‌ می‌گرفت و صفیر زنان از فراز خانه‌های شهر‌ می‌گذشت و سرانجام میان علف زاری فراخ و بیکران جفت زیبای خود را باز‌ می‌یافت و از شمیم طربناک هوای وادی‌ها بی خود‌ می‌شد. چنین خیالی همیشه باو جان‌ می‌بخشید، آن وقت‌ها انبساطی در پر‌هایش پیدا‌ می‌شد، دلش از شوق نا معلومی به تپش‌ می‌افتاد و با گردنی مستقیم و راست مثل این که از بلند جایی به هوا شود، بال‌هایش را چون چتری عریض‌ می‌افراشت و مانند موج نیرومندی به هوا‌ می‌جهید، لحظاتی بی خودانه اوج‌ می‌گرفت تا اینکه سرش به دیوار یا درختی‌ می‌خورد، پر شکسته و خون آلود به زیر سقوط‌ می‌کرد. آن وقت دقایق درازی از فرط درد بر روی خاک بیهوش‌ می‌ماند و از جا نمی جنبید. هنگامی که دو باره از زمین بر‌ می‌خاست طاقت پرواز نمی داشت و مثل خروسی آفت زده و ناجور کشان کشان از جایی به جایی‌ می‌رفت و کرمک‌های آب و دانه‌های درخت را کورمال کنان‌ می‌چید و کماکان خصلت حقیقی خود را از دست‌ می‌داد. ولی روشنایی عشق همچنان از دلش لبریز بود. با وصف کوری وقتی در خود فرو‌ می‌رفت و دیدگان تارش را به آسمانی که در آن ستاره گان و ماه مرده بودند‌ می‌دوخت مانند روز‌های بینایی به کمک احساسش باز هم خود را عقاب عاشق و آرزومندی‌ می‌یافت که با بال‌های سفید و توانا، بردوش ابر‌ها سوار است و از بلند ترین نقاط آسمان با اشتیاق یک موجود آزاد و شیفته، محبوب و گمشده اش را به خود‌ می‌خواند و خوشبختی خود را باز‌ می‌یابد.

بعد از مرور چند ماه که زمین یخبندان شد و از او مشت پری بیش نماند باز هم کوه و آزادی را فراموش نکرد، ساعت‌ها روی یک پا زیر باران و برف‌ می‌ایستاد و گوش به سرود‌های پگاهی و نیمه شبی میداد.

عقاب از اهتزاز و زمزمه هر بادی در‌ می‌یافت که طوفان با چه خشمی از پست و بلند کوه‌ها به زیر‌ می‌غلتد و سکوت دره‌ها را برهم‌ می‌زند. در آن دقایق سینه اش را به پیش‌ می‌کشید و مانند شب‌های آزادی بادی در گلو‌ می‌انداخت و از نعره طوفان لذت‌ می‌برد.

آخر امر در یکی از روز‌های بارانی که آفتاب ناپیدا و مرغانچه از آب گل آلود پُر بود او مثل هر روز سعی کرد که به کمک پا‌های لرزان و ضعیفش به بیرون بخزد و از گرمای روز بهره برد اما هر چه کوشید نتوانست روی پنجه‌های ناتوانش بلند شود، آب کثیف گل آلود از کناره بام بر سر و گردنش‌ می‌ریخت و مجرای تنفسی اش را تنگ و تنگ تر‌ می‌ساخت.

عقاب نمی دانست که بر او چه‌ می‌گذرد، گمان‌ می‌برد که زیر پا‌هایش حفره عمیقی ایجاد شده و همه اشیا با آهستگی در آن فرو‌ می‌روند.

بلاخره نیمی وجودش را چون پر کاهی سبک یافت. خیال کرد چیزی را از دست‌ می‌دهد که بسیار نمی ارزد، همه در‌های گیتی به رویش باز شده بود. مثل روز‌های آزادی و زمان در نظرش نا محدود آمد. گمان‌ می‌برد که دست نسیم نوازش گر و مهربان با پر‌های او بازی‌ می‌کند و در سراسر دنیا قفسی باقی نمانده که طایری از آن فرار نکند و فریاد آزادی بر نیاورد.

ستیغ‌ها، زنجیر از پای ابر‌های گریزان گرفته بودند و رودخانه‌ها سرود گر و خندان از قید قلاع سخت و نا هموار کوه‌ها‌ می‌رستند و در دل دشت‌های وسیع گم‌ می‌شدند. عقاب دیگر بندی نمی دید که از آن هراسان باشد و پرواز نکند. مثل گذشته چون مظهر کامل آزادی از قید زندان و حصار‌های بلند شهر به آهستگی اوج گرفت، بلند و بلند تر رفت و آخر کار بی آن که نیازی به کالبد بی جان داشته باشد به جایی رسید، که دیگر نشانی از بنده گی و ستم نبود.

منبع : «مرداره قول اس»

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سرباز استرالیا در افغانستان

اعتراف استرالیا به جنایت جنگی در افغانستان

نظامیان استرالیایی «به طور غیرقانونی» نزدیک به ۴۰ غیرنظامی افغان را کشتند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *