Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / پله‌های آخیر (بخش 1 از 3)
داستان کوتاه

پله‌های آخیر (بخش 1 از 3)

جمیله هاشمی/

بیشتر در این باره در هفته:

پله‌های آخیر (بخش 2) بخوانید.

پله‌های آخیر (بخش 3) بخوانید.

پله‌های آخیر: وقتی طماس نامزد شد، جهان را به  کام خودم تصور کرد. با خوشحالی زاید الوصفی او را در آغوش فشردم و با دنیای از امید گفتم: پسرگلم! حالا خاطرم جمع شد. دیگر به  خانه‌های خواهرانت نمی‌روم.

شوهران آن‌ها همرایم خیلی بدرفتاری می‌نمایند. مثل افغان کوچی بار وپَندکم سرشانه‌ام است؛ گاهی خانه‌ای یک خواهرت و زمانی منزل خواهر دیگرات. حداقل نزد عروسم باشم از خانه به دوشی نجات می‌یابم. طماس زهرخندی نثارم نموده گفت:

مادر من! این‌قدر پرتوقع  هم نباش. خواهرانم که شوهران افغان و هم کیش خود ما را دارند، دلتنگ‌اند و زندگی مشترک را قبول نمی‌کنند؛ زن من خو خارجی است که اصلا به زندگی مشترک عادت ندارد.

آب جوش بالای ذوقم پاشیده شد و آبله باران رهایم کرد و رفت. از آن روز به بعد برایم  تقسیم اوقات ساختند که دو دو شب خانه‌ای هر یک‌شان باشم تا سرانجام شنیدم وزن بدنم حتی به منازل هریک‌شان سنگینی می‌کند، تا مرا به این بیران شده آورده گفتند:

جای امن‌تر از خانه‌ای بزرگ‌سالان نیافتیم که روحا آرامش بیابیم. این‌بار تصور کردم جهان حلقه شده به گردنم افتاد. شاید منفی بافته باشم؛ ولی درک کردم که بار اضافی شده‌ام و آنان در پی آرامش خود بودند.

بعد از جروبحث فراوان با ضمیرم خودم گفتم: ای‌کاش از پول معاش خودم آپارتمانی در نزدیک‌شان برایم کرایه بگیرند، تا حداقل صبح و شام دیدارشان قوت قلبم شود. البته به کمک دولت دل خوش بودم. راضیه که قامت دو لایش را به زانوهای استخوانی‌اش تکیه داده بود و به حرف‌های هم اتاقی خود گوش می‌داد، آهسته گفت:

ها خیر ببیند دولت که ستون دل ماست ورنه. می‌گویند؛ ساختار زیربنایی کانادا ترکیبی از ملیت‌های مختلف است که دولت بدون تمایز به همه رسیدگی می‌کند. زرمینه گفت:

ها خدا خیرش بدهد. خوبی خارج تنها در همین است که دولت حامی فرد فردی از باشنده‌گان سر زمین خود است.  راضیه لب‌های نازک‌اش را لمس نموده گفت: خواهر جان از حق تیر نشیم در وطن ما خانه‌ای امن و آسایشگاه و این بلا و بدتر نبود. بچه یا دختر به هر نوع سختی تن می‌دهند و والدین پیر خود را از خانه بیرون نمی‌نمایند. راضیه آه کشیده افزود:

ها در آن‌جا از شر مردم پدر و مادر را قدر می‌کنند. بعد در حالی که دوای شبانه‌اش را می‌خورد؛ گفت: تا یک زمانی کمک مالی دولت کانادا مرا نیز سر پا نگه داشت. ولی بعدش ناگزیر شدند این‌جا روانم کنند زیرا کسی نداشتم که خبرگیرایی‌ام می‌کرد.

یک مدتی هموطنان خودم خدمت کردند ولی هرکس مصروف روزگار خودش است. تا این که  به گردن خواست‌هایم ریسمان محکمی بستم تا به کسی دیگر دل نبندم. با خود  فکر کردم که حداقل توقعات خویش را پائین بیاورم و راضی شوم که زرمینه میان حرفش دویده گفت:

بلی، راستی هم که نفس آدم اجازه نمی‌دهد، بیشتر باعث زحمت دیگران شویم. همان بود که من هم  قصدا از ایشان فرار نمودم و مصلحت را در انزوای خود دیدیم. می‌ترسیدم که وجود من باعث گسستن رشته‌ای زنا شوهری آن‌ها نشود.

عمر آدمی هم دراز است، هم کوتاه، کسی چی می‌داند. شاید همین حصه‌ای من از زندگی باشد. و حالا هم که این جا هستم دلم بال‌بال دیدارشان را می‌زند.

بغض گلوی زرمینه را بست. به راضیه چنان  نگاه کرد که گویی همه چیز و همه کس اوست. قطرات اشک شیارهای روی هر دو زن پیر و فرسوده را شگافت و برای فرورفتن راه باز نمود. چشمان خسته‌ای‌شان دریای خروشانی از اشک شد و سیلاب‌گونه اشک‌های داغ داغی از چشمان‌شان جاری گردید که بنیاد دل  هردوی آن‌ها را ویران ساخت.

زرمینه میان هق‌هق گریه گفت: درست است که به توجه و حمایت ضرورت داریم ولی حمایت ما از سگ و پشک و اولادهای خودشان مشکل‌تر نبود که به این زودی سر باری شدیم. راضیه گفت: همین است زندگی چاره نداریم.

وقتی سرنوشت آینده‌ای خویش را در خیال‌شان ترسیم می‌کردند، ناخودآگاه به گذشته‌های خویش برمی‌گشتند که چی‌ها کرده‌اند و چی خواب‌های تلخ و شیرین داشته‌اند. وقتی گذشته‌ها پیش چشم‌شان مجسم می‌شد و زحمات خویش را هدر می‌دیدند، زخم دل‌شان باز می‌شد و دردشان بیشتر.

زرمینه و راضیه سرنوشت پر از فراز و نشیب  زیادی را تجربه کرده بودند. زرمینه زن مرد عیاش، بی‌پروا و تنوع‌پسندی شد که سه بار سر زرمینه را ترقانده بود؛ برای این که زرمینه بیوه‌ای برادر متوفای سرور بود و دو فرزند از شوهر اولی‌اش هم داشت که سرور آن‌ها را زخ بلوط می‌گفت و سرباری و طفیلی می‌خواندشان.

زرمینه تاب دیدن چشمان اشک‌بار اطفال یتیم‌اش را نداشت و از آن‌ها دفاع می‌نمود که سرور چوب می‌یافت و سنگ نی. سنگ بدست می‌آورد و چوب نی؛ به فرقش وار می‌کرد. به خصوص که از خود سرور اولاد نداشت. تصور می‌کرد زرمینه قصدا اولاد نمی‌آورد که بچه‌هایش خوار نشوند.

همان بود که از اطفال برادر اندرش نفرت داشت و کوفت‌اش را از آن‌ها و خود زرمینه می‌کشید. زور بسیار سرور به حرف‌های ناسزا و توهین‌آمیزش بود که همیش می‌گفت: زندگی‌ام را تباه کردی آخر نی آخر فرق‌ات را می‌سوزانم.

زرمینه که راضیه را نیز در حال اشک ریختن می‌دید، آهی که رگ رگش را می‌سوختاند کشیده می‌گفت: ای کاش از اول قول نداده بود که همرای اولادهای یتیمم مرا قبول دارد. راضیه اشک‌های خود را پاک نموده گفت: سخت است، بسیار سخت است.

بعضی اوقات؛ آدم دربین دو سنگ آرد می‌ماند که کدامش را بر دیگری ترجیع بدهد. بعد دست زرمینه را گرفته هر دو به باغ آسایش‌گاه رفته بالای چوکی جفت هم دیگر نشستند. راضیه دست‌های چمبلک و استخوانی‌اش را لمس نموده گفت: تو از شوهرت  گله‌ داری که زبانش لت و کوب و دو و دشنام بود. 

این دست من خاطره‌ای فراتر از لت و کوب را به یاد دارد. یک روز بسیار گرسنه شده بودم، پدر اندرم  روی بامچه‌ای که رو به پنجره‌ای آشپزخانه ما بود، دراز کشیده بود.  فکر کردم خواب است. از دسترخوان یک بولانی باسی را که روز گذشته پخته شده بود برداشتم و به شتاب به خوردن شروع  کردم. راضیه دستش را فشرد و اشک از چشمانش جاری گردید./ ادامه دارد. خانم جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال.

 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: صدای خالی عشق

جمیله هاشمی | بخش 1 از 3 نیمه‌ای فصل رنگین‌کمان خزان بود، همه ساکنان زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار