قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / فرهنگ و هنر / به بهانه اکران دوباره «ایثار» آندره تارکوفسکی در مونترال
the-sacrifice

به بهانه اکران دوباره «ایثار» آندره تارکوفسکی در مونترال

چشمه‌‌های اعجاز و شهود ایثار تارکوفسکی

فرهاد جلیلی

فیلم «ایثار»  از هشتم ژانویه در سینما پارک (Cinéma du parc) به نمایش درآمد. نخستین شب اکران است سالن سرریز شده از سایه‌‌های روی پرده نقره‌ای که به نظاره آمده‌اند. در نگاه اول سن و سالِ بیشترشان از «ایثار» کمتر است، گفتی تارکوفسکی را در کتاب‌ها کشف کرده‌اند یا فیلم‌هایی که حالا لابد بدون نگرانی حق کپی رایت‌ می‌توان در این ولایت بی‌مرز مجازی تماشا نمود. صحبت از نوستالژی نیست دوبارگیِ «ایثار» آن‌‌ها را به یاد شب‌‌های سرد بهمن ماه و صف‌‌های جشنواره‌ نمی‌اندازد. اعجاز شعر است و نیروی خودرانه تصویر که نسل جدید را به دیدار ایثار میهمان نموده است.

ایثار واپسین ساخته کارگردان در تبعید است. پیش از آن اولین فیلمش را در غربت ساخته بود –نوستالژیا- که از نگاهی، داستان خودش بود. شاعری آواره که در جستجویی بی‌پایان پا‌ می‌فرساید. شمعی که قرار است جهان را نجات بدهد و این همه دنیای تارکوفسکی است. واقعی شدن اشیا در تماس با انسان و یکی شدن در خواهش روح و آنگاه مرکزیت قرار گرفتن یک مفهوم و از دست رفتن آن و تصویر که تنها موجودیت محض است که واقعیت در نگاه آن معنا‌ می‌یابد.

ایثار با تکرارِ تکرار آغاز‌ می‌شود. کاشتن درختی خشک به دست پدر و پسر. نمادی از قحط‌سالی، از زوال معنا. تصویری از بیهودگی پرومته‌وار در خالی کردن هرروزه‌ی یک لیوان آب در سینک دستشویی یا آبیاری درختی خشک. پدر نماد ایمان است. باور دارد همین تکرار به ظاهر بیهوده یک روز به بار خواهد نشست و کیست که نداند نزدیک‌ترین مقصد یک قطب، سوی مخالف آن است. اما نقطه مخالف ایمان چیست؟ بی‌ایمانی؟ نه! بی‌ایمانی نیز شبیه ایمان درجه‌ای از ایمان را در خود دارد. نقطه مقابل ایمان شک است. پسر سخن‌ نمی‌گوید حنجره‌اش جراحی شده: آیینه‌ی سکوت و بی‌خبری نسل جدید در آخرین نفس‌های بی‌رمق اما سخت فرسوده‌کننده‌ی جنگ سرد. این‌هم راز دیگری‌ست در آثار تارکوفسکی. اگر شخصیت‌‌های ساخته داستایوفسکی از بیماری‌‌های روانی رنج‌ می‌برند کاراکترهای تارکوفسکی معلولیت‌‌های جسمانی دارند. بازتابی از نزول بلا در داستان‌‌های کتاب مقدس که معنای وقوع معجزه را معنا‌ می‌نماید. ایثار گویی قرن آینده را بدون آنکه هشدار دهد، نقاشی‌ می‌کند: شهر طی حمله‌ای اتمی نابود خواهد شد. آدلاید همسر زیبای الکساندر که نماد عقل است از ترس به رعشه‌ می‌افتد. درمانش آمپول آرام‌بخش است. در لحظه‌ای که صدای مهیب هواپیما و لرزش شیشه‌‌ها شنیده‌ می‌شوند، دیگر عقل به کار‌ نمی‌آید. پدر در انتظار حمله هوایی گرفتار شک‌ می‌شود. شاید بابت نجات خود از این شک و ویرانگری است که سخت‌ترین راه را بر‌ می‌گزیند: ایمان به ایمانش. او از خدا‌ می‌خواهد که اگر از این حمله جان به در بردند همه دلبسته‌گی‌‌هایش حتا پسرش را قربانی نماید.

دو شخصیت محوری دیگر هم در فیلم هستند: نامه‌رسان که راه بلد است. همان کاراکتر استاکر این بار در هیبتی دیگر که آمده تا راه نجات را نشان بدهد. چون مشکل خویش بر او برند با داستان‌‌های عجیبی که‌ می‌داند حل معما‌ می‌کند. پس نامه رسانی پیشه مناسبی برای اوست که پیام آور است. نمایش عینی این پیام آوری وقتی است که نقشه دنیا را به الکساندر (پدر) هدیه‌ می‌کند و بعدتر وقتی که به الکساندر‌ می‌گوید تنها راه نجاتشان، عشق بازی او –الکساندر- با ماریا خدمتکار خانه است. عشق در سینمای تارکوفسکی مفهومی کلبی از لذت جویی دارد از تنانه گی میگذرد، ماهیت انتزاعی به خود‌ می‌گیرد و در مرزهای ماورای جسم معلق‌ می‌ماند. ماریا بار نمادین نامش را همراه دارد. رها از چارچوب بدن و آنچنان وارسته که در برابر الکساندر که التماس‌ می‌کند «لطفا ما را مکش!» تنش را قربانی‌ می‌کند. از دولت سر اوست که از هولوکاست اتمی جان به در‌ می‌برند و حالا نوبت ایثار الکساندر است که خانه خود را به آتش‌ می‌کشد. برگذشتن از همه آنچه که اجازه ی از خودگذشته گی‌ نمی‌دهد. آتش گرفتن خانه یادآوری‌ای از فیلم “آیینه” نیز هست. تماشای خانه‌ای که‌ می‌سوزد و تصویری از کابوس دوردست کودکی کارگردان که فراموش‌ می‌شود. تصویر آتش گرفتن خانه به رسم قربانی کردن در مقابل خدایان‌ می‌ماند. الکساندر نذر خود را ادا‌ می‌کند و یکراست به دیوانه خانه برده‌ می‌شود.

در آغاز فیلم الکساندر داستان راهبه‌ای را تعریف‌ می‌کند که هر روز بر بلند کوهی به آبیاری درخت خشکی‌ می‌رفت و این که سرانجام درخت سبز‌ می‌شود، سرانجام معجزه رخ‌ می‌دهد. در پایان قصه درخت خشکی که پدر و پسر کاشته‌اند، تنه‌ی تناوری شده و پسر خسته از همان تکرارِ تکرار آب دادن، لمیده به زیر سایه‌ی آن بالاخره به سخن‌ می‌آید: «نخست تنها کلمه بود.» جمله‌ای برای آغاز. کارگردان پایان نسل خودش را اعلام‌ می‌کند و حالا‌ می‌بایست چشم به نمایش آیندگان دوخت و سپس جمله‌ی دیگر که پسر به زبان‌ می‌آورد: «چرا بابا؟» پرسشی که نه پاسخی دارد، چرا که هیچ‌کس‌ نمی‌تواند همه آنچه را که انجام نداده در مقابل آنچه انجام داده توجیه نماید، و نه کسی که آن را طرح‌ می‌کند الزاما در صدد شنیدن پاسخ است.

تارکوفسکی در زمان تدوین ایثار سخت بیمار بود. اما همچون قوی سپیدی که‌ می‌داند پیش از مرگ‌ می‌باید زیباترین آوازش را سر دهد به هر زحمتی بود فیلم را تمام کرد. فیلم در ماه مه 1986 اکران شد و در همان سال جایزه بزرگ جشنواره کن  و جایزه نقادان بین‌المللی را به دست آورد که بیماری تارکوفسکی مانع از حضورش در جشنواره شد. تارکوفسکی به واقعیت‌ می‌پیوست قطعه‌ای از جاودانگی که مرگ را از روی زمین کنار‌ می‌زند آنگونه که پدرش در آیینه خواند: در زمین مرگ نیست، همه جاودانگی است. جست و جوی شاعر سینما از واقعیت تا خلق معنا آن چنان درهم‌تنیده شدند که معلوم نیست کدام یک از دست دیگری بازتولید شده‌اند. اما آنچه که تارکوفسکی به عنوان حقیقتِ خود، در جان تصویر قاب نمود، معنای خود را با شهود، الهام و پیام رسانی بازیابی نمود و دوباره‌گی کرد. شاید به همین دلیل بود که در فیلم «آیینه» نقش کوتاه بیمار رو‌به‌مرگ که پرنده‌ای در دست داشت را خودش بازی کرد. چند سال بعد که در بیمارستانی در پاریس بستری شد‌ می‌گفتند در روزهایی که هوا خوب بود پنجره را باز‌ می‌گذاشت و پرنده‌ای به داخل اتاقش‌ می‌آمد روی شانه‌اش‌ می‌نشست و آنگاه پر‌ می‌کشید و‌ می‌رفت.

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *