Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دانش و اندیشه / یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی در فضای عمومی
یورگن هابرماس

یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی در فضای عمومی

نوشته کلوتیلد نوئه

در این پرتره فکری از فرزند فوق‌العاده مکتب فرانکفورت، اس. مولر دوهم، جدل‌کننده خستگی‌ناپذیری را به ما نشان می‌دهد که موضع‌گیری‌های او در نیمه دوم قرن گذشته تاثیرگذار بوده است. هم‌چنین در این زندگینامه، دعوت می‌شویم تا تاریخ پس از جنگ جهانی دوم را مرور کنیم.

یورگن هابرماس

استفان مولر-دوهم با نقل‌قول از سخنرانی اُسکار نگت، در اولین زندگینامه اختصاص یافته به یورگن هابرماس می‌نویسد: «هرگز در زندگی‌ام انسانی را که برای جست‌وجوی حقیقت و تبادل استدلال چنین اهمیتی قائل باشد، ندیده‌ام.»

یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، در پایان ماه جولای سال ۱۹۵۳ تازه ۲۴ ساله شده بود که با «مقدمه ای بر متافیزیک» هایدگر، این درس معروف سال ۱۹۳۵ هایدگر آشنا شد که در آن به «حقیقت درونی و {…} عظمت جنبش» ناسیونال-سوسیالیست اشاره کرده است.

در مقاله‌ای که در فرانکفورت آلگماینه تسایتونگ منتشر شده، او ابراز انزجار می‌کند از این‌که «یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه ما» بدون هیچ صحبتی در مورد مواضع سیاسی خود در آن عصر، اقدام به انتشار مجدد این درس که به تازگی بازبینی شده، کرده است. این مقاله که باعث بروز جدلی شدید شد، جایگاهی نمادین به خود گرفت.

در آن زمان هابرماس به شهرتی نسبی رسید و به واسطه هایدگر به ورشکستگی اخلاقی نسلی پرداخت که پس از جنگ کمترین پشیمانی نسبت به مصالحه با نازیسم از خود نشان نداد: ورشکستگی اخلاقی استادان خود در دانشگاه بُن، که از بین آن‌ها می‌توان به استاد راهنمای او، اریک روتاکر اشاره کرد و هم‌چنین پدرش ارنست هابرماس که از بهار سال ۱۹۳۳ به حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان پیوسته بود.

این متن کنجکاوی آدورنو را برانگیخت. هابرماس، فیلسوف آلمانی، با او در سال ۱۹۵۵ ملاقات کرد. در اولین مقاله مهم خود با عنوان «دیالکتیک عقلانی کردن»، منتشره در ۱۹۵۴، هابرماس از عقلانیت تکنیکی و پوپریسم خیلی نزدیک به هم در موضوع و سبک و هم‌چنین نقد آدورنو از فرهنگ انتقاد کرد.

در فوریه سال ۱۹۵۶، به عنوان یک جوان بالزاسی «نتراشیده و نخراشیده» نسبت به دنیای کوچک نخبگان وارد موسسه‌ای می‌شود که «کافه مارکس» هم نامیده می‌شد و در آن‌جا «آموزش فکری» او در تماس با آدورنو شروع شد. او دستیار شخصی آدورنو بود و با او ارتباطی دوستانه، حرفه‌ای و تنگاتنگ داشت.

در پی آشنایی با تحقیقات اجتماعی تجربی، او جامعه‌شناسی و هم‌چنین روانکاوی را کشف کرد. نوشته‌های مارکوزه در سال‌های ۱۹۳۰ برای او «مکاشفه‌ای» بود. 

اما روابط او با ماکس هورکهایمر صادقانه بد بود. هورکهایمر گزارش کتاب‌شناختی هابرماس در مورد مارکسیسم را که در دسامبر ۱۹۵۶ در مجله فلسفی گادامر منتشر شد، دوست نداشت و به نظر او یک فعالیت سیاسی غیر منطبق با مفهوم نقادانه مکتب فرانکفورت بود.

او خواست که هابرماس فرانکفورت را ترک کند. با این حال هابرماس به لطف حمایت آدورنو تا سال ۱۹۵۹ در موسسه باقی ماند و در آن تاریخ او تز استادی خود را در مورد فضای عمومی در ماربورگ زیر نظر استاد علوم سیاسی مارکسیست به نام وولفگانگ آبندروت به پایان رساند و سپس در سال ۱۹۶۱ در دانشگاه هایدلبرگ به سمت استادی رسید.

در این سال، کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی آلمان برگزار شد و پوپر و آدورنو در آن شرکت کردند: نبود نظری برنده و قطعی در مکالمات این دو هابرماس را ناراضی نگه داشت و دو سال بعد با لحنی شدید از عقل‌گرایی انتقادی پوپر انتقاد کرد و این باعث تشدید آن چیزی شد که ما تحت نام «مجادله پوزیتیویسم» می‌شناسیم.

همزمان، تحقیقات جامعه‌شناختی که در مورد ارتباط دانشجویان با سیاست داشت با عنوان «دانشجو و سیاست» در انتشارات لوخترهند منتشر شد، مورد استقبال قرار گرفت و روابط این فیلسوف آلمانی با هورکهایمر بهتر شد، به طوری که وقتی هورکهایمر کرسی استادی جامعه‌شناسی و فلسفه دانشگاه گوته در فرانکفورت را ترک می‌کرد، این هابرماس بود که در سال ۱۹۶۵ جانشین او شد.

این مراحل از فعالیت آکادمیک هابرماس در هماهنگی با تکامل نظری او تا پایان دهه ۶۰ میلادی بود. در گزارش مربوط به مارکسیسم، هابرماس سعی می‌کند تا ماتریالیسم تاریخی را در چارچوب «فلسفه تاریخ مبتنی بر تجربه» به روز کند و این اجازه می‌دهد تا شرایط امکان تاریخی و عملی تغییر انقلابی جامعه مشخص شود.

این مقاله هم‌چنین بیانگر ملاحظه‌ای خاص برای تحلیل‌های اولین نظریه انتقادی بود. در سال ۱۹۶۰، مقاله «میان علم و فلسفه: مارکسیسم به مثابه انتقاد» در مورد نبود آگاهی طبقاتی در جوامع صنعتی به پرسش‌گری می‌پردازد، در جوامع صنعتی دولت رفاه با اتخاذ تدابیر اجتماعی جبرانی، رویارویی سرمایه و کار را پنهان می‌کند؛ دموکراسی به مثابه تنها راه حل برای اهلی کردن کاپیتالیسم ظاهر می‌شود.

انتشار تز استادی هابرماس در سال ۱۹۶۲ با موفقیت زیادی روبه‌رو شد. هابرماس با علاقه نشان دادن به تشکیل مدرن فضای عمومی بورژوا، تاثیرات زیان‌آور سازمان کاپیتالیستی رسانه‌های عمومی را بر روی کیفیت عقاید عمومی محکوم می‌کند.

فاکتورهای مهم احیای سیاسی عقل عملی- ضد تکنوکراسی- در بطن نوشته‌های او در دهه ۱۹۶۰ و درس آغازین او در ماربورگ بر روابط میان فلسفه کلاسیک و مدرن قرار داشتند و در مجموعه رسالاتی به نام «تکنیک و علم به مثابه ایدئولوژی» (۱۹۶۸) ذکر شده است و این رسالات به مارکوزه اهدا شدند.

در جدال پوزیتیویسم، هابرماس سعی دارد تا نظریه انتقادی را بر روی نظریه انسان شناختی از شناخت بنیان گذارد و سپس به یک باره چنین چشم‌اندازی را در سال‌های ۱۹۷۰ کنار می‌گذارد. پایان دهه شصت میلادی به این ترتیب بیان‌گر جهت‌گیری او در تکامل فکری است. در اوت سال ۱۹۶۹، در زمان مرگ آدورنو، پایه‌های نظریه ارتباطی ریخته شد.

 

نویسنده: رضا داودی

مطلب پیشنهادی:

خیر و شر

تاملی در باب شر

شر حرکت در مسیر نادرست در زندگی است؛ شر عادات غلط در زندگی است؛ شر همان دو رویی است؛ دورویی همان گرفتن دو جهت متناقض در اعمال و رفتار است؛ دورویی گفتن چیزی و قصد چیزی دیگر است. شر ما را به بند می‌کشد و خیر رها می‌سازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار