Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان طنز «کانکور»
جلال نورانی

داستان طنز «کانکور»

کاندیدهای که کانکور را گذشتانده بودند با بی‌صبری انتظار نتیجه خود را می‌کشیدند. همه در دهلیز جمع شده بودند. فضای دهلیز را دود سگرت غبارآلود ساخته بود. ۴۳ نفر کاندید به خاطر یک کمبود ماموریت در وزارت مذکور امتحان دادند تا اول نمره‌شان مقرر گردد. یک جوان لاغراندام قد بلند که از همه بی‌صبرتر و بی‌حوصله‌تر بود، گفت:

این دیگر تراژدی‌ست.

چند نفر به یک آواز گفتند:

چی؟

همین کانکور … مثل این که شما برای اولین‌بار در چنین کانکوری شرکت می‌کنید؟

بلی برای اولین‌بار.

بلی … پس به این صورت نابلد هستید … این کانکور و کانکور بازی یک بهانه است. آن نور چشمی‌ای که باید مقرر شود قبلآ مقرر شده است. این کانکور فقط برای گمراه کردن ما و شماست.

قبل برین طریقه دیگر مود روز بود. در روزنامه اعلان می‌کردند که به یک نفر … با تحصیلات ضرورت داریم، هنوز نوشته‌های روزنامه خشک نمی‌شد که اشخاص مراجعه می‌کردند و کار می‌خواستند ولی چه جواب می‌شنیدند؟ طبعا این طور: والله همین چند دقیقه پیشتر شخص دیگری مراجعه کرد و مقرر شد. این بهانه بود. این شخص «دیگر» در حقیقت نور چشمی‌ای بوده که قبل از اعلان مقرر شده ولی برای این که کسی خرده‌گیری نکند یک اعلان هم می‌دادند و کار تمام. ولی حالا از این طریقه استفاده نمی‌کنند زیرا این طریقه بسیار کهنه و خیلی تکرار شده. چه مدت طولانی که مردم ساده‌لوح نظیر من و شما را با این طریقه زنگ زده بازی داده‌اند. حال روش خود را تغییر داده مسئله کانکور را به میان آورده‌اند. کسی که مقرر شود قبلآ مقرر شده ولی از ما امتحان کانکور گرفتند که چی. هیچ، برای گمراه کردن ما، یک نفر صدا کرد:

در صورتی که میدانی موضوع از این قرار است، چرا حاضر شدی امتحان کانکور بدهی؟

جوان لاغر اندام جواب داد:

برای این که پش وجدانم خجالت نباشم، همان طوری که می‌دانم دو جمع دو چهار می‌شود این را هم می‌دانم که آن‌ها نفر خود را مقرر می‌کنند و دیگران بیهوده دل خوش کرده‌اند.

یک نفر دیگر گفت:

با این حرف‌ها ما را دلسرد ساختی. جوان لاغر اندام به جواب او گفت:

نمی‌خواهم شما را دلسرد بسازم و نه هدف متردد ساختن شما را دارم چون نتیجه برایم معلوم است از این سبب ‌این حرف‌ها را می‌زنم.

بلی… گفتم که یک نور چشمی مقرر می‌شود، کسی که واسطه دارد مقرر می‌شود، کانکور اهمیت ندارد. شخصی که باید مقرر شود قبلا مقرر شده… ولی شما مأیوس نشوید که مثلا لیاقت ندارید… شما همه‌تان ممکن است لیاقت داشته باشید. من هم لیاقت دارم ولی آیا لیاقت را کسی در نظر می‌گیرد. خدا می‌داند چه کله پوکی را مقرر خواهند کرد… ما و شما صرف گول خورده سرگردان شده‌ایم و وقت گران بهای ما تلف شده است. یک نفر با قهر و غضب گفت:

شما این حق را ندارید… حق ندارید افکار همه را مختل بسازید. شما شخص منفی بافی هستید.

روز دیگر باز هم کسانی که کانکور را گذشتانده بودند در همان دهلیز جمع شده بودند. باز هم دود سگرت فضا را پر کرده بود همه منتظر اعلان نتایج کانکور بودند، صدای همه به صورت یک باره‌گی قطع شد و خاموشی مطلقی در دهلیز حکم‌فرما گشت. رئیس و معاون از اتاق خود بیرون شدند. رئیس عینک خود را از چشم کشیده سرفه‌ای کرد و گفت:

از بین تمام کاندیدها که کانکور را گذشتانده‌اند یک نفر انتخاب شد. شخص مذکور آقای میتورالیف است. دفعتا چهل و دو نفر دیگر قیافه‌های غم‌انگیزی به خود گرفتند و نفر چهل و سومی با عجله دویده خود را نزد رئیس:

میتو… خودم هستم میتور الیف.

نی نی … نی … نی … نی…

معاون صدا کرد.

ایشت… ایشت… خاموش.

ایشت ایشت ندارد… این کانکور درست نیست، ما آن را قبول نداریم، این موضوع را از طریق وزارت حل و فصل می‌کنیم. این کانکور فقط بهانه بود. نفر انتخاب شده واسطه‌دار است. ما صدای خود را به هر جای خواهیم رسانید. اعضای هیات کانکور دست‌های خود را اعتراض‌کنان بلند کرده گفتند:

شما جفنگ می‌گویید… چه حرف‌های احمقانه‌یی می‌زنید.

یک نفر صدا کرد:

بلی ما حرف احمقانه می‌زنیم. بیآیید از این جوان لاغر اندام یعنی میتورالیف بپرسید که قبل از اعلان نتایج چه می‌گفت… او خودش می‌گفت کانکور یک بهانه است. تنها یک نفر واسطه‌دار مقرر می‌شود.

رئیس هیات کانکور با آواز آهسته و مهربان از میتو پرسید:

آیا حقیقتا شما گفتید کانکور یک بهانه است؟

میتو همان جوان قد بلند و لاغر اندام متفکرانه جواب داد:

بلی گفته بودم.

یک نفر صدا کرد:

آیا نگفته بودی که همه چیز را رئیس خودش درست می‌کند؟

بلی گفته بودم حتی گفت همه کانکورها همین‌طور است.

او گفت این یک بهانه و چال اداری است. این‌ها فقط یک نور چشمی واسطه‌دار را مقرر می‌کنند.

سر و صدا به اوج خود رسید. رئیس در حالی که از غضب سرخ شده بود گفت:

آقایان خاموش باشید… این نتیجه فسخ شد… منتظر اعلان بعدی باشید ما دوباره امتحان می‌گیریم تا هر نوع سوء‌تفاهم رفع شود.

وقتی همه متفرق شدند رئیس به رفقای خود گفت:

لعنت بر شیطان… دیدید… حالا خوب دیدید که کار درست چه نتیجه دارد؟ سال‌ها تقلب کردیم و خویشاوندان خود و یا واسطه‌دارها را مقرر نمودیم هرگز صدای کسی بلند نشد، فقط همین یک‌بار که خواستیم از درستی و صداقت کار گرفته، واقعا امتحان بگیریم مورد اعتراض واقع شدیم … نه بعد از این مثل سابق عمل خواهیم کرد.

منبع: مربای مرچ، اثر یوردان پوپوف، ترجمه جلال نورانی

ادبیات افغان
حبیب عثمان

 

 

 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه: کاش مادرم بود

بخش 1 از 2 بخش جمیله‌ هاشمی| سرنوشت من و او چقدر شبه هم بود، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار