Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / فرهنگ و هنر / اندیشه / فلسفه چه فایده‌ای دارد؟ مقاله‌ای از آندره کونت-اسپونویل درباره هدف فلسفه
فلسفه چه فایده ای دارد؟
آندره کنت-اسپونویل

فلسفه چه فایده‌ای دارد؟ مقاله‌ای از آندره کونت-اسپونویل درباره هدف فلسفه

فلسفه چه فایده‌ای دارد؟

نویسنده: آندره کونت-اسپونویل

اگر این پرسش مطرح شود که فلسفه چه فایده‌ای دارد، اولین پاسخی که به ذهن متبادر می‌شود این است: هیچ فایده‌ای. این ضرورتا شیوه‌ای برای محکوم کردن فلسفه نیست. بسیاری فلاسفه به شما خواهند گفت که این بی‌فایدگی بر عکس فلسفه را بسیار ارزشمند می‌کند در جهانی که هر چیزی به دردی می‌خورد. تئوفیل گوتیه می‌گفت: «مفید همیشه زشت است.» و برخی تمایل خواهند داشت تا فکر کنند که فلسفه همان مقدار که زیباست، بی‌فایده هم است. البته من اینطور فکر نمی‌کنم.

من با صحبت ژیل دولوز موافق هستم که اگر درست به خاطر بیاورم می‌گفت: «اگر فکر می‌کنید فلسفه به دردی نمی‌خورد، به آن نپردازید.» بدیهی است که بسیاری چیزها وجود دارند که به کاری نمی‌آیند. موسیقی، عشق، لذت، در معنایی، به هیچ دردی نمی‌خورند. برای مثال خوشبختی به چه کاری می‌آید؟

قطعا، به هیچ کار. اما این باعث نمی‌شود که ما به موسیقی نپردازیم، عشق بازی نکنیم، یا تلاش نکنیم که خوشبخت شویم… اما حقیقت این است که ما در جستجوی لذت، عشق یا خوشبختی خود هستیم: موافقت ما با لذت بردن، دوست داشتن و خوشبخت بودن برای خود کافی است. آیا این در مورد فلسفه نیز صادق است؟

آندره کنت-اسپونویل

صادق باشیم: فلسفه بیشتر ما را با دشواری مواجه می‌کند و اینکه فقط موافق انجام آن باشیم، کافی نیست. خسته کننده، ملال‌آور و گاهی دلهره‌آور است. به طوری که اگر واقعا به هیچ دردی نمی‌خورد، انجام آن را به هیچ کسی توصیه نمی‌کردیم. فلسفه بیش از اینکه یک لذت و یا یک هنر باشد، یک کار است. فلسفه فقط همین است. اما گمان کنم که فلسفه قبل از هر چیز یک کار است با زحمت و اغلب ناسپاسی که در کار است. از آنجایی که هر کاری باید به دردی بخورد، سوالی که پیش می آید این است: فلسفه به چه دردی می خورد؟ آیا فایده‌ای عملی در آن است؟ به گمانم بله. فلسفه به سادگی به درد زندگی کردن می‌خورد. به نظر من، هدف آن زندگی بهتر است، یعنی همان خوشبختی یا چیزی که ما را به خوشبختی نزدیک می کند.

با تبدیل خوشبختی به هدف فلسفه، من بر یک سنت قوی قدیمی و چند شکلی و ابتدای به ساکن به سنت فلسفه یونان اتکا و تاکید می کنم. از این سنت تعریف زیبایی را که اپیکور می‌داد و مغایر با عقیده معمول است که می‌گوید نمی‌توان فلسفه را تعریف کرد. اپیکور می‌گفت: «فلسفه فعالیتی است که با کلام و استدلال زندگی سعادتمندانه را برای ما فراهم می آورد.» تمام اجزاء این تعریف را دوست دارم. اینکه فلسفه در این تعریف یک فعالیت عملی است و فقط نظری نیست. اینکه فلسفه به استدلال و گفتار مرتبط است و فقط شهودی نیست و اینکه به سوی خوشبختی میل دارد.

من تقریبا در زبانی مدرن شاید مدرن‌تر همین تعریف را ارائه می‌دهم: فلسفه فعالیتی گفتاری است که موضوع آن زندگی است، خرد وسیله آن و خوشبختی هدف آن است. به این ترتیب فکر می کنم چگونه بتوان به این دو پرسش پاسخ داد : «فلسفه چیست و به چه دردی می‌خورد؟» زیرا این دو پرسش یکی هستند. تاکید این بی‌فایده است که بگویم این تعریف من است. ادعای این را ندارد که برای تمامی فلسفه‌ها معتبر باشد. اما خود این نیز فلسفی است.

دوباره باید ذکر کرد که گفتن اینکه فلسفه برای زندگی بهتر و خوشبخت زیستن است، به این معنی نیست که بگوییم متخصصانی وجود دارند که قادر هستند به جای شما خوشبختی را برای شما فراهم کنند، همانطور که یک خدمتکار منزل کار خانه شما را انجام می‌دهد تا شما مجبور نباشید این کار را بکنید. فیلسوفان خدمتکار خانه ذهن شما نیستند. وجود آنها شما را معاف از فلسفیدن نمی‌کند. آنها فقط می‌توانند به شما کمک کنند تا خودتان برای خودتان بفلسفید.

از آنجایی که فلسفه به درد زندگی کردن می‌خورد، به همین خاطر نمی‌تواند فقط مختص فلاسفه باشد. به همین خاطر هیچ کس از فلسفیدن معاف نیست. به محض اینکه سعی می‌کنیم در مورد زندگی خود فکر کنیم و فکر خود را زندگی کنیم، کم و بیش در حال فلسفیدن هستیم. نویسندگان بزرگ فقط به ما کمک می‌کنند تا کمی بهتر بفلسفیم.

چیزی که باقی می‌ماند این است که گرچه خوشبختی هدف فلسفه است، اما هنجار فلسفه نیست. اینکه تنها یک فکری من را سعادتمند می‌کند، برای داشتن آن کافی نیست؛ این فقط به این خاطر است که به نظرم آن ایده درست می آید. در نتیجه فقط این مطرح نیست که چه چیزی من را خوشبخت می‌کند، چون این باعث می‌شود که خوشبختی هنجاری شود و فلسفه تابع نوعی عملگرایی اخلاقی گردد. موضوع تفکر در باب آن چیزی است که به نظرم درست می‌آید. بنابراین اگر تناقضی میان این دو خواسته وجود دارد، هنجارمندی حقیقت و هدف قرار گرفتن خوشبختی، شرافت فیلسوف در این است که در واقع باید حقیقت را انتخاب کند. اگر کسی میان خوشبختی و حقیقت باید انتخاب کند، فقط در صورتی که حقیقت را برگزیند، فیلسوف است.

عشق به حقیقت به نظرم میان تمام فیلسوفان مشترک است. به نحوی که کسانی که خود را تابع این هنجار حقیقت ندانند، دیگر فیلسوف محسوب نمی‌شوند، بلکه به سنت سوفسطایی نزدیک می‌شوند. زیرا اگر فلسفه به دردی بخورد، جستجوی خوشبختی در حقیقت است. هدف و هنجار فلسفه را در اینجا ملاقات می‌کنیم و این ملاقات وقتی که موثر باشد، تعریف‌کننده حکمت است. این خوشبختی به مانند آنچه که بیشتر لذت‌های حادث و گذرا هستند، اتفاق نمی‌افتد. نه از توهم است و نه از دروغ. این خوشبختی از حقیقت ناشی است و سعادت نامیده می‌شود: خوشبختی در حقیقت یا عشق حقیقی به حقیقت.

 

نویسنده: رضا داودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *