Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان: سردی عشق(بخش 1 از 2)

داستان: سردی عشق(بخش 1 از 2)

جمیله هاشمی/

بخش دوم و پایانی را می‌توانید در اینجا بخوانید.

نامه سربسته‌ای به دستم رسید. از خوشی بال پرواز در آوردم. باناباوری نامه را گشودم؛ دوستی که سال‌ها در انتظارش بودم و هیچ خط و خبری از وی نداشتم برایم نامه فرستاده بود. از یاد عشق آتشینی که دل‌های ما را به هم بخیه‌زده بود، قطرات سیل‌آسای اشک رخسارم را شست و تا رسیدن به دیار یار انبوه‌ای از یاد و خاطره‌های  گذشته موج‌وار به ذهنم هجوم آورد، شیرینی لحظات پرخاطره‌ی را که با وی گذرانده بودم، مضمضه کرده با خودم گفتم:

ای کاش زمان به عقب برگردد که باز هم‌باهم باشیم، باز هم از لحظه‌لحظه‌ای باهم بودن خاطره بسازیم. بار دیگر از سدها و موانع بگذریم، ناشدنی‌ها را لگدمال نمایم. در بام‌های گلی منازل بهم چسپیده‌ای چاردهی کابل، زیر سقف  کاه‌گلی بامبوتی دود زده‌ای که از راهروی طویل و تاریک حویلی ما دهن‌باز نموده بود بنشینیم و خلوت کنیم. بگویم‌، بشنویم، بخندیم و از گرمی و شور دوران مطلایی جوانی عظ ببریم. از وصل و از فراق، از خواست‌ها و امیال قلبی تا خواب‌های خیالی و ساختن قصرهای سعادت برای آینده‌ای ما قصه کنیم و یاد خاطره‌های تلخ و شیرین را زنده  نماییم.

آن روزها هم تهلکه داشتیم؛ مادران هردوی ما راضی نبودند که ما بیشتر به تماس باشیم، کجا بود گوش شنوا؛ در تب و تاب عشق جوانی چنان گرم و گیرا سرگرم بودیم که اصلا هیچ مانع سد راه ما نمی‌شد، یا که به آن اهمیت نمی‌دادیم. نه به دل‌های پرخون مادران می‌اندیشیدیم و نه به دهن‌لقی مردم محله. به خصوص یاد عشق گرم و آتشین زهره و جنید که طبل رسوایی در ده و محله نواخته بود برای ما لذت می‌آورد. دلدادگی آن‌ها قصه‌ای عام و خاص گردیده بود که با شوق تمام به یاد همان عشق، دور از نگاهی دیگران به بام بلند پناه می‌بردیم و از دلدادگی  زهره و جنید، آب‌دهن فرو برده، عشق و حال می‌کردیم.

مگر می‌شد، دکمه‌ای گردش زمان تنها به دست ما دو نفر باشد؟ تصمیم‌گیری فامیل من پرده‌ای جدایی را کشید  و من به ذوق آن‌ها حلقه ازدواج پوشیدم. جبر زمان ما دو تا را از هم دیگر جدا کرد.

هر چند عرابه‌ای ذهنم را به طرفی دور می‌دادم، گرمی و اشتیاق عشق زهره و جنید که سرآمد محبت‌های جوانان قریه‌ای ما بود ذهنم را درگیر می‌ساخت. عشق رسوا کن و آتشین. مانند، عشق لیلا و مجنون، شیرین و فرهاد.

ازدواج من بین ما فاصله‌ای عمیقی انداخت که یکی به مشرق و دیگری به مغرب متواری گردیدیم. گاه‌گاهی پرنده‌ای  افکارم پرمی‌کشید و به گذشته‌های که حسرتش را داشتیم، می‌رفت. مکتب رفتن جوره‌ی من و زهره، روزهای با هم بودن ما در بام بلندی که قریه را زیر نگین داشت، دید و بازدید زهره با جنید که قصه‌ساز شده بود. تلاش‌های  بیش از حد جنید که بدون وقفه سر راه زهره سبز می‌شد و گزارش زهره از صحبت‌های یار و گرمی دیدار، ساعت‌های ما را پر می‌نمود. آن زمان سرنوشت هر دوی ما را چون دو روح در یک کالبد ساخته بود. غافل از این که  روزی چرخ گردون بُخُل ورزد و سر راه ما هزاران سد و موانع  را بی‌اندازد.

زهره و جنید با وجود ترس از رسوایی و عکس‌العمل فامیل‌ها چنان با هم دلباخته شده بودند که اصلا تصور از هم  دور شدن در ذهن‌شان نمی‌گنجید. دنیا برای‌شان کوچک‌تر از یک تخم‌مرغ  شده بود که خویشتن را دو جزی از کل می‌دانستند. هر روز بی‌پرواتر و آتشین‌تر به ملاقات هم دیگر می‌رفتند و زمزمه محبت می‌سرودند.

با ذهن انباشته از یاد و خاطره‌های چهل سال پیش به آدرس رسیدم. قلبم به ضربان شد و عرق هیجان پیشانی‌ام را نمناک ساخت. مادر کلانم راست می‌گفت:

«راه زنده سوراخ است یا کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد.» زهره را صمیمانه به آغوش گرفتم. هر دوی ما اشک شادی می‌ریختیم و قلوب ما به جای زبان‌های ما حرف می‌زد. زهره که مانند خودم چون بید می‌لرزید. پرسید:

خواب هستم یا بیدار، واقعا تو هستی؟ اشک‌هایم را پاک نموده بار دیگر او را به آغوشم فشردم. قبل از همه از عاشق سر به کف‌اش پرسیدم: او با همان نگاه‌های چهل سال قبل گرم و دلپذیرش طرفم دید. سعی داشت از جواب دادن طفره برود. از جنیدی که زندگی‌اش را در پای عشق او گذاشته بود، هیچ  چیز، نگفت. وسوسه برانگیز به چشمانش نگاه کردم. در پشت مژه‌ها انبوه وی غمی غنوده بود که بدنم را لرزاند. با تمنا و اشاره ازش جویای  احوال شدم. کنارم نشست و دست‌هایم را به دست گرفت و با تبسم نمکینی گفت:

می‌دانم که رهایم نمی‌کنی. ولی برایم حق بده که همین حالا آرزو کنم؛ خوشی‌های گذشته و حالم را بدهم و زمانی را برگردانم که من و تو با هم بودیم. گفتم: من هم. باز گفت:

می‌دانم قانع نمی‌شوی، ولی خوش دارم بدانم؛ چه کردی که همان گرمی و شور چهل سال پیش را داری؟! دست‌های گوشتی و کلوله، تبسم ملیح، سادگی و بی‌آلایشی، وقار و باهوشی و همان حالت گذشته…؟ خندیده پرسیدم: بدون هیچ تغییری..؟! آه کشیده گفت: یعنی؛ نه آن قدر زیاد. حیرت‌زده طرفش نگاه کردم. خندید و با جدیت  سرش را شور داده گفت:

جدی می‌گویم. گره به پیشانی انداخته گفتم: لطفا با سخنان چرب و شیرین‌ات مرا تیر نکن و بگو که تا خواست چیزی بگوید؛ میان حرف‌اش پریدم: می‌گفتند؛ «مسجد هر قدر ویرانه شود، محراب و منبرش باقی می‌ماند.» تو همان استی که بودی. جلد سفید تباشیری و شفاف، چشمان نافذ و بزرگ، ابروان درشت و مژه‌های انبوه، قد بلند، دستان سفید و انگشتان قلمی، موهای خرمایی افتاده و جذاب. زهره خنده‌ای بلندی نموده گفت:

بس بس. تشکر، که مرغ‌های هوا عاشق نشوند. تمام تعریف‌های که از من کردی؛ تنها به موهای قمچین مانند تو که چندین نفر را دست بندزده بود، نمی‌رسید. هر دو مانند گذشته عاشقانه و به دل خندیدیم. چند لحظه بعدش  چنان گریستیم که هم‌چو توپ بادی خالی شدیم. مگر می‌شد عقربه‌ای زمان بی‌ایستد؟ زمان می‌گذشت و آه و حسرتش باقی می‌ماند. زهره ناگزیر گفت:

زندگی در تغییر است. هر قدر من و تو تعریف هم دیگر را بنمایم، زهر خند تلخ  زمانه کام آرامش ما را شیرین نمی‌کند. ای کاش نزدیک هم می‌بودیم. تا سنگینی‌باری را که شانه‌هایم را شکسته‌اند همراه تو تقسیم می‌نمودم. خدا گفته که «بعضا آدم‌ها ناسپاس‌اند.» واقعا نمی‌شود بالای آن‌ها اعتبار کرد. باور نخواهی کرد؛ آن مردی که به خاطر عشق من خودش را حلق‌آویز کرد، آدمی شود که بار بار من و خانواده‌ام را به دار آویزد. او را گرفتم و با تمام  اعضای خانواده جنگیدم، مالک دلم شد ولی در دامم نه افتاد. با آن هم گرمی عشق او چارجم می‌کرد و نیروی زنده ماندن به من می‌داد. با مبارزه و مقابله، رضایت فامیلم را برای نامزد شدن حاصل کردم. گرمی عشق او چارجم می‌نمود که نیروی زنده ماندن داشته باشم، همان بود که پیشانی ترشی اعضای خانواده برایم لبخند با معنا می‌شد و درخت صبر و استقامتم را آبیاری می‌کرد./ ادامه دارد.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *