قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / قیام خونین.. / قسمت دوم و پایانی

قیام خونین.. / قسمت دوم و پایانی

جمیله هاشمی /

«قسمت اول داستان را در این‌جا بخوانید»

این انقلاب و یا انفلاق برای ما دردسرساز شده که خلاف موازین و ارزش‌های دینی و فرهنگی ما عمل می‌نماید.  سایه‌ای مخرب بی‌اعتمادی و سوءذهن بر کانون خانواده‌های ما موریانه‌وار افتاده که باعث آزادی‌های بی‌حد و حصر گردیده و دامن هر یک ما را بالا زده است. وقتی نان‌آور و سرپرست فامیل ناپدید می‌شود، زنان ناچاراند، برای قوت و لایموت خانواده تن به هر ننگی بدهند. کسی قصه کرد که منشی سازمان در حالت نشه به دختری تجاوز نمود که  بیچاره دختر مجبور به خودکشی گردید. یک ماه قبل سال پری مرحوم آغا صاحب حاجی فاروق بود؛ بنابر راپور غلط، تمام قریه معاصره شد و تعدادی از مهمانان را بردند که برای فامیل متوفا تخم کینه و انتقام کاشتند. هم‌چنان از واقعه‌ای دلخراش مسجد قلعه‌ای غیبی که بعد از ختم نماز خفتن همه نمازگذاران برده شدند، خبر دارید. به خدا، یادش مو را بر اندام آدم راست می‌نماید.

خداوند در قرآن پاکش می‌فرماید: «خداوند میان شخص و قلب او حایل است و همه به سوی او محشور خواهد شد. بترسید از بلائی که چون آید تنها مخصوص ستم‌گاران نباشد.(بلکه  ظالمان و مظلومان همه را فرا گیرد.) و بدانید که عقاب خدا بسیار سخت است.»

نعره‌ای الله و اکبر از خلال بیرق‌های سفید گذشت و به چار دیوار منازل نفوذ کرد، تازه عروس سید علی که سر از پا نمی‌شناخت به بام بالا شد؛ دید که مسوولین دولتی آمد و به طور مسالمت‌آمیز صدای مردم را شنید و به خواست‌های شان اهمیت داد. از خرسندی شتابان از بام پائین آمد که به همه چشم روشنی بدهد. خشویش او را در آغوش گرفته گفت:

بمیرم که خوش‌ترین ایام زندگی‌تان را با ترس و وحشت می‌گذرانید. دعا کن، دخترم دعا کن. دعای تو قبول می‌شود.

محمد عمر بعد از تائید مردم با صدای رساتر افزود: انتظار هر نوع حادثه‌ای را داشته باشید. همین حالا ذره، ذره راپور ما را به دولت رسانده‌اند. ولی از آن جائی‌که ما به منظور احیای حق خویش دادخواهی می‌نمایم، سعی کنید مدافع باشید نه متعرض. فقط  صلح‌جویانه درخواست مسالمت‌آمیز خویش را به گوش زمام‌داران دولتی می‌رسانیم، هرگاه  حرف ما به کرسی نشست خوب در غیر آن، شهادت و تعهد شعار ماست.

گروه‌های قرات دیگر در جمع پیوستند و صداها دل فضا را شگافت. همه پچ‌پچ می‌کردند؛ شاید ما و شما نباشیم؛ ولی حداقل راه را برای نسل‌های بعدی هموار خواهیم کرد. کسانی که با خدا جویان همنوا هستند، از خدا مدد بخواهند. صداها چنان از اعماق گلوها برخاست و بر دل‌ها نشست که زنان نیز کمر بستند و به بام‌ها بالا شدند. اللهُ و اکبر.. الله اکبر..الله اکبر.. شور ملکوتی و ندای مملو از خلوص ابرها را شگافت و در عرش بالا رسید. الله و اکبر..الله واکبر.. الله واکبر.. لحظات نازک و نازک‌تر می‌شد. مردم گروه، گروه با بیرق‌های سفید و حک شده به کلمه (لا اله الا اللهُ محمدُ الرسول الله) پشت هم می‌ایستادند.

حاجی محمد عمر بیرق را بدست سید علی نو داماد که قد بلند داشت، داد که پیشاپیش در حرکت شود. گروه‌ها بهم نزدیک شده در چهارراهی سرک عمومی بازار دهدانا اجتماعی بزرگی را تشکیل دادند. موجی از مردم با دل‌های بهم آمیخته از امید فراوان و با یک هدف خدا را شاهد گرفته به صف ایستادند. صف‌ها پی یک دیگر در حرکت  شدند، زنان عقب‌شان آب می‌پاشیدند ولی با هر قدم آن‌ها قلب‌های‌شان از جا کنده می‌شد. نو عروس سید علی  می‌لرزید و اشک به سان باران‌های بهاری از چشمانش جاری بود. هیجانات اوج می‌گرفت، صدای نعره‌ای اللهُ اکبر با تَرق تَرق فیر تفنگ به هم آمیخت. ظرف آب از دست تازه عروس به زمین افتاد و فواره‌های خون در فضا پراگنده گردید.  غریو در فضا پیچید و ستر و پرده میان خانه‌ها و بیرون دریده شد، همه به سوی صدای فیر در حرکت شدند. جوی‌های خون جاری شد و کربلاوار هفتاد و دو تن از مردان نیرومند چاردهی به دور حاجی محمد عمر آهنگر به  خون غلتیدند. زنان با چادرهای خویش سرهای شهیدان و زخمی‌ها را بستند و به عوض مردان در خلال گریه و فغان  الله اکبر می‌گفتند. بعضی نوجوانان که از اشتراک در گردهمائی معاف شده بودند گریه‌کنان می‌گفتند:

دو موتر سبز نظامی از مقابل صف‌ها به سرعت عبور کرد، مردان پوز بسته با کلشینکوف‌ها همه را با مسلسل بستند و به سرعت فرار نمودند.

چاردهی بوی خون می‌داد. بوی ماندگاری که سال‌ها دوام کرد و جوانه زد، ملیون‌ها جان را گرفت. بوی غم و رنگ ماتم، سیاهی و تاریکی یادگار سینه‌های پردرد شد و عروس‌های زیادی را در خود پیچید. مادر علی با داد و فریاد آواز می‌انداخت؛ تنهای علی من تیر باران نیست. محمد عمر با سه پسرش، یونس سلمان با دو پسر جوانش و…

برای  لحظه‌ئی عقربه زمان متوقف شد. صداها در گلوها خفت و همه حیرت‌زده و مبهوت بر جاهای‌شان میخ‌کوب  شدند. نو عروس سر به بالین علی گذاشت و دیگر گریه نکرد، مادر فرید از لبه بام افتاد و با یگانه پسر یتیم‌اش  پیوست. مادر علی چوری‌های تازه عروس را شکست و خاک‌ها را به سروروی خود پاشید، دست‌های پر حنای پسر تازه دامادش را به چشمانش مالید و دیوانه‌وار جوانان غرقه به خون را لمس کرد. هنوز لبان حاجی محمد عمر آهنگر شور می‌خورد و تبسم شیرینی بر لب داشت، گوئی با هزاران شهید، دهقان، کارگر و مزدور  قیام‌های هم‌زمان  چند اول، خیرخانه و کارته پروان شهر کابل و ولایات مصافحه می‌نمود.

شهر کابل- سه حوت 1357- جمیله هاشمی

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

یکم اسب در کوله پشتی من گریه می کند

داستان کوتاه؛ یک اسب در کوله‌پشتی من گریه می‌کند

الکی میگه! من یک اسبم. این حرف‌ها یه مشت حرف چرنده. پرت و پلاست. من یک اسبم. شیهه می‌کشم، یورتمه میرم. علف و یونجه می‌خورم. اصلا اون خانمه رو هم نمی‌شناسم. همون که اومده اینجا و می‌گفت اسمش مرجانه، مژگانه، چه می‌دونم! حالا هر چی. می‌گفت من زنتم. یعنی زن من! گریه می‌کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *