قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان فولکوریک: مغز متفکر خانواده /قسمت اول از دو بخش
اکرم عثمان

داستان فولکوریک: مغز متفکر خانواده /قسمت اول از دو بخش

اکرم عثمان/
اوسانه سی سانه چل مرغک ده یک خانه، آش پختم دانه دانه یک چمچه بابه دیقانه دادم بابه دیقان مره گندم داد، گندم به آسیا بردم، آسیا مره آرد داد، آرد به نانوا دادم، نانوا مره نان داد ….

این است یک افسانه خوب که مثل طعم لذیذ و تند و تیز یک آش داغ خانگی خوش‌مزه و خوش بوست. اما وای از دست افسانه‌های امروزی که نه نور دارد و نه نمک، نه تلخ است و نه شیرین، نه خوب است و نه خراب، چیزی است مثل پرهیزانه که آب پز برای بیماران مبتلا به اسهال و سوء هاضمه می‌پزند. خوب چه باید کرد؟ افسانه‌گویی هم در این دور و زمان مرضی است باید به بیانی غم غلط کنیم و لب به غیبت و پشت سر گویی‌تر نماییم تا از قافله پس نمانیم چه از قدیم گفته‌اند:

سیال که از سیال پس بمانه بینی‌اش از بریدن است!

خلاصه ما این قصه را سر می‌کنیم تا بینی خمیری‌یی کمایی کنیم و در کنار آن نام‌آوران مو دماغ که شان و شکوه‌شان از دماغ‌های قلمی و عقابی‌شان سرچشمه می‌گیرد صاحب سر و گردنی شویم.

چه درد سر بدهم چشم و چراغ خانواده ما عبدالصمدجان، بچه کاکای کلانم بود که صرف پنج سال از پدرم کوچک‌تر بود. چه مرحوم مغفور پدر کلانم تا جان در بدن داشت از تولید نرینه و مادینه دمی نیاسود و هر نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه از چار زن شرعی و نکاحی‌اش کلمه گوی تحویل جامعه داد و اولاد پشت اولاد قطار کرد.

به این حساب بین اولاد اول و آخرش چهل سال تفاوت سن موجود بود و تولد آخرین پسرش مقارن با تولد اولین نواسه‌اش بود. لذا عبدالصمد پنج سال از عبدالغفور خان پدرم، جوان‌تر بود و ما به خاطر کبر سن او را نیز عوض «آغا عبدالصمدجان» و «کاکا جان» خطاب می‌کردیم و بدین منوال چشم بد دور، ماشاءالله و هزار نام خدا پانزدهمین کاکایم هر چند نیمه رسمی و اعزازی، عرض اندام کرد.

این کاکای جدید اولاده کاکای کاکاها بود با تمام محاسنش یک عیب داشت و آن این که با هزار حیف و صد دریغ کمی (لولو) بود. لولو به فتح (ل) اول و ضم (ل) دوم صفتی است ابداعی خلق الله که آن را فی‌المجموع به آدم‌های کودن و بی‌سواد نسبت می‌دهند و به همین اکتفا می‌کنند. اما یقین دارم با همین مختصر توضیح، حق مطلب ادا نمی‌شود و ستم ناروایی بر آن جمع غفیر و کثیر می‌رود، از نظر من می‌ترسم خود نیز موصوف آن صفت معلوم نباشم این کلمه در معنی وسیع‌تری مطرح است:

(لولو) یعنی آن که از تکرار حماقتش ابا ندارد. معصوم است چون حماقش عمدی نیست. گنهکار است چون زیانش به دیگران می‌رسد. حتمی نیست لولوها بی‌سواد و بی‌دانش باشند. هر باسوادی لولو نیست و هر لولو یی بی‌سواد نیست. پس سواد و سویه تحصیل، کاری به (لولو گری) ندارد پس ای چه بسا باسوادی که لولو ست و ای چه بسا بیسوادی که لولو  نیست.

به بیان دیگر(لولو) یعنی آن که به خاطر لوده‌گی، پریشان اندیشی و پریشان‌گویی‌اش همواره مورد طعن و لعن و استهزاء واقع می‌شود اما باز به لطف قریحه سرشار و طبع خدا داد، گذشته را به سهولت از یاد می‌برد و افسانه سر مگسک! را از سر می‌گیرد، بنابراین به این آدم می‌گویند لولو و مکتب فکری‌اش را می‌گویند لولوگری.

چطور آیا شما نیز موافق‌اید؟ انشاءالله شما هم به طفیل عنایتی که به دل آزرده‌گان و سنگ تی پا خورده از لوده‌گان دارید محض رضای خدا در همین یک مورد جزیی با من همنوا هستید و عادلانه فتوا می‌دهید که صد رحمت به هفت پشت پدرت که با لولویی ساخته‌یی، اما نه من در تبانی با «عبدالصمدجان کاکا» نیستم. چه از تبانی بوی سازش می‌آید در حالی که من از سازش کاری سخت بدم می‌آید.

وقتی در برابر او کوتاه می‌آیم (بلی گویکی) تمام عیار می‌شوم مردانه‌وار خپ می‌زنم و کوچه و پس کوچه بدل می‌کنم.

القصه برگردیم بر سر اصل مطلب که کاکاگکم هر چند تحصیل یافته آلمان بود با کمال تأسف همان بود که اشاره کردم! (جان آغا عبدالصمدجان) قد بلندی داشت اما چاغ بود و این (اما) را به خاطری گفتم که این چاغی متناسب از زیبایی‌اش می‌کاست و به جلالش می‌افزود و از خود علاقه‌مند بود تا او را بیش از هر چیزی صاحب صولت و دبدبه بشناسند.

راویان اخبار حکایه می‌کنند که او در جنگ عمومی دوم داوطلبانه و فی سبیل الله در اردوی (رایش سوم) ثبت‌نام کرده بود تا به سایقه احساس هم نژادی، متفقین را شکست دهد و از «ادولف هیتلر» مدال طلا بگیرد، اما حیف که کاکای محترمم فقط در همین یک مورد با پیشوایش یکجا شکست خورده بود و گناه تباهی آلمان را می‌انداخت به گردن «موسیلینی فقید» آن هم گردنی نداشت و مردم ایتالیا به خاطر خدمات شایانش گردنش را بر دار کرده بود ولی با تمام این‌ها کاکایم دست خالی از «دوچلند» برنگشته بود، چیزهایی درباره نظرات «هگل» و «په رتو» فیلسوف فاشیست می‌دانست که هنگام میدان‌داری چون مرغ کلنگی با آن مجموع معارف نامتعارف به دیگران نول می‌زد و عربده می‌کشید.

او پسان ترها به همان نتیجه سیاسی جالبی رسیده بود که همتای اسپانیایی موسیلینی، «فرانکو» در آخرین روز‌های جنگ به «چرچیل» پیشنهاد کرده خواسته بود تا اروپای غربی پیش از این که اتحاد شوروی نفس تازه کند بر آن بوم و بر بتازد و هم خُرما و هم ثواب کمایی کند، اما هیهات که دنیا به رغم مراد کاکای نا مرادم به گونه دیگر گشت و آفتاب طالع مغرب‌یان در محاق بدبختی رنگ باخت.

می‌بینید که چه کاکای عاقل و دوراندیشی داشتم! نگویید که ما از تبار هوشمندان و فرزانه‌گان نیستیم! مختصر این که کاکایم در دنیا از دو کس بدش می‌آمد یکی من و یکی «چرچیل» و یا بالعکس می‌بخشید که نامم را در قطار نام آن مرد صاحب کمال که دست «برسیسا» را از پشت بسته بود آوردم./ ادامه دارد.

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان‌ فلکلوریک؛ مغز متفکر خانواده/ بخش دوم و پایانی

محمداکرم عثمان/ آخر تقصیر از کاکایم بود که هر دوی ما را به یک چشم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *