Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / قـــــیـام خونین../ قسمت اول از دو بخش

قـــــیـام خونین../ قسمت اول از دو بخش

جمیله هاشمی/

 

سوم حوت بود و زمستان  افغانستان آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. صدای (الله اکبر) فضای شهر کابل را انباشته  بود. از هر خانه و محله صدای (الله اکبر) بلند بود که تهلکه‌ای خوف ناک و هول انگیزی به دل‌ها انداخته بود. مردان همه به شمول بچه‌های نوجوان گلو دریده با احساسات تمام نعره الله و اکبر سر می‌دادند، زنان سراسیمه و جگرخون دست زیر الاشه نشسته و گفته خودشان «دست‌شان به کار پیش نمی‌رفت»، عاقبت آن گردهمایی را به خیر مردم نمی‌دیدند. مادر سیدعلی در حالی  که اشک‌هایش را با نوک  چادر رنگ رفته و مندرس‌اش پاک می‌نمود، آهسته می‌گفت:

خدا خیر کند، مردم دست خالی است؛ از قدیم گفته‌اند: «مشت و دروش برابر نمی‌باشد.» هرگاه دولت خبر شود، قیامتی برپا خواهد شد.

صداها با هم می‌پیوست، بلند و بلندتر می‌گردید، دل در دل خانه‌ای عروس یک شبه‌ای سید علی نبود، به حنیای  سرخ دستانش خیره می‌گردید و سیل‌آسا اشک می‌ریخت. ترس لرزه برانگیزی از گم‌شدن پدر و برادرش در مخفی‌گاه ذهنش هنوز هم زنده بود و وجود داشت. دیگر توان از دست دادن یگانه حامی‌اش را که تازه داماد بود نداشت. یاد آن خونش را منجمد می‌ساخت.

اطفال وحشت‌زده و هراسان دامن مادران خویش را محکم می‌گرفتند. غریو مردان قلب آسمان را می‌شکافت و تن و بدن همه را می‌لرزانید. حاجی محمد عمر که سازمانده همچو قیامی بود، کلاهش را به زمین زده می‌گفت:  

برادرها! شما شاهد هستید؛ هر روز و هر شب یکی دو نفر از قریه‌های ما به بهانه‎ای اشتباه و راپور دهی، برده  شده هم‌چو قطره آب به زمین فرو می‌رود. تا کی و تا چی وقت این ظلم را تحمل نمایم؟ ما و شما حتی در خانه‌های  خویش مصئون نیست.

انبوه‌ای از صداها با نعره اللهُ‌اکبر به سخنان او مُهر تائید می‌زد، صداها بلند و بلندتر می‌گردید. دل‌ها به پشت همه  می‌خورد، اماجی از غم و اندوه فراوان به خانه‌ها سرک می‌کشید و مردم کارد را به استخوان خویش احساس می‌کردند. مردها با یک صدا می‌گفتند: بلی راست است؛ دیگر کاسه‌ای صبر ما لبریز گردیده، نمی‌توانیم سکوت اختیار نموده چون کلوخ چشم‌دار تماشا کنیم، تا به کی مثل دنبه‌ای سر چراغ آب شویم و دم نزنیم، آدم یک روز به  دنیا آمده  و یک  روز از دنیا می‌رود. دیگر نمی‌توانیم شاهد ناله و زجه زنان بیوه و اطفال بی‌پدر باشیم. ملای مسجد می‌گفت:

 والله به مرگ خود راضی شدیم؛ سه برادرم را بردند که خرچ عیال‌شان شانه‌هایم را خم کرده است؛ به بندی‌ها علیحده خرج می‌بریم و به فامیل‌های‌شان جداگانه، درد فراق‌شان را خو نگوئید. ما خود زن و بچه داریم و باید خرچ و برچ آن‌ها را به دوش بکشیم. مرد  دیگری در حالی که از شیارهای ریش سفیدش اشک جاری بود می‌گفت: راست راستی دیگر صبر ما هم تمام شده، پدران ما در طول حیات‌شان این قدر بی‌غیرتی را تحمل نکرده بودند که ما کردیم. برای ما ننگ است، ننگ؛ در بستر خواب هستی که چند لُوکُندر داخل اتاق خواب‌ات شده با بی‌حیائی، هتک حرمت و توهین و توبیخ، دست و پایت را چون حیوان می‌بندد و کش‌کشان ترا با خود می‌برد. حتی حق نداری که از خود و ناموس خود دفاع کنی، این جا خو جنگل نیست، مردم ما یک عمر به عزت و آبرو زندگی کرده‌اند.

صداهای پر از صلابت و هیبت میان مردم  دویده و موجی از احساسات را برمی‌انگیخت. گروه‌های کوچک به  مجموعه‌ای بزرگتر می‌پیوستند که جمع کثری در مقابل مسجد ده قلندر چاردهی چشم‌ها را خیره می‌ساخت. مردان نعره الله اکبر سر می‌دادند و باعث اشک ریزی و دلهره‌ای بیشتر زنان می‌شدند. حاجی محمد عمر در حالی  که لباس سفید  به تن کرده و چشمانش را سرمه زده بود، بالای سنگ بزرگی با سه پسر جوانش کنار هم ایستاده بودند که روحیه‌ای مردم را چند چند برابر بالا می‌بُرد. وی با صدای بلند و رسا خطاب به مردم می‌گفت:

برادران عزیز! شما همه راست می‌گوئید، واقعا دردناک است، باید خود را شور بدهیم. یا تخت است یا تابوت. حداقل از این بن‌بست نفس‌گیر خلاص خواهیم شد. دولت منحیث مسوول در غم سیری و گرسنگی ما و شما نیست. نه  دهقان را در کشت‌زار، نه کارگر را در کارگاه، نه پیر زنان و پیر مردان را بی‌تهلکه در منازل‌شان و در پیتوونه اطفال را در تفریحگاه‌ها آرام می‌گذارند. همه را مخالف خویش پنداشته، یا جبراْ به  حزب دعوت می‌کنند و یا با باج‌گیری و راپوردهی مجبورشان می‌سازند. میراو (میر آب)  منطقه که سخت در هراس بود، آهسته گفت:

رفتی و نرفتی در دام بلا افتی؛ هرگاه اجنت آن‌ها شدی ناچار هستی از زن، فرزند، اقوام و قریه‌داران خود راپور ببری و اگر نه وا به جانت .. یونس سلمان که قامت بلند و استخوانی داشت، پیش‌تر آمده گفت: وای وای من آن درد بی‌درمان را تجربه کرده‌ام، بسیار طاقت فرساست. هنوز هم زخم برق دادن‌های دوره‌ای زندان در وجودم سوزش می‌کند. محمد عمر آهنگر گفت:

برادران! همین حالا هم از هریک ما اجنت سیاسی ساخته‌اند. اعتبار، برادری و اطمینان ما را لگد مال کرده‌اند. هرگاه  همین عملکردهای حکومت کمونیستی را از پوسته‌ای سیاسی آن بکشیم، طور مستقیم بر ارزش‌های ما می‌تازند. در جامعه ما مفاسد اخلاقی به اوج خود رسیده که دامن تمام خانواده را آلوده ساخته است. شراب خوری عام شد، سوءاستفاده از زنان و دختران ما بزرگترین لکه ننگ برا ی هر یک ما است. جوانان ما که سرمایه‌ای فردای کشور ما هستند به نام‌های سپاه انقلاب، دفاع خودی، پیش آهنگ و غیره از درس و تعلیم فاصله گرفته‌اند که از همه  پیشتر آن‌ها چوب سوخت انقلاب خواهند بود و یا به کوه بالا شده و نیرو مخالف را تقویت خواهد کرد؛ هر دواش به نقص ما است. 

شهر کابل- سه حوت 1357- جمیله هاشمی

«قسمت دوم و پایانی داستان را در این‌جا بخوانید»

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

تیرگان2019

رتبه سوم مسابقه داستان کوتاه تیرگان 2019

شبیهِ خبرهایی بود که می‌آورد. یعنی قیافه‌اش شبیه خبرهایی می‌شد که از پشتِ رشته‌سیم‌های پیچ‌درپیچِ مخابرات به خانه‌اش می‌آمد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار