Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / محمدیوسف کهزاد، نقاش، شاعر و نویسندهِ افغان، چشم از جهان بست

محمدیوسف کهزاد، نقاش، شاعر و نویسندهِ افغان، چشم از جهان بست

حبیب عثمان /

استاد محمدیوسف کهزاد یکی از چهره‌های پیش‌گام در هنر نقاشی نوین افغانستان بود. به گزارش شبکه فارسی بی.بی.سی کهزاد به تاریخ اول فبروری سال جاری در ایالت کالیفرنیای امریکا درگذشت. شمار زیادی از هنرمندان، فرهنگیان و سایر مردم افغان مرگ او را ضایعه بزرگ خواندند.

استاد کهزاد زاده سال ۱۹۳۵میلادی منطقه چندوال کابل بود. مکتب را در لیسه عالی نجات(امانی) به پایان رساند. شعر سرایی را در دوران مکتب آغاز کرد و در همان زمان در یک مسابقه ادبی که از طرف ریاست مستقل مطبوعات آن وقت به راه انداخته شده بود با پیش‌کش یک غزل بهاریه برنده جایزه اول شد. کهزاد پس از پایان مکتب کارهای تیاتری خود را به صفت نویسنده و هنرپیشه شروع کرد. سپس برای تحصیلات عالی در رشته نقاشی عازم ایتالیا شد. در همان سال‌ها او آثار خود را در کشورهای ایتالیا، آلمان، دنمارک و سویدن به نمایش گذاشت. هم‌چنین در یکی از مسابقات بین‌المللی نقاشی که در ایتالیا برگزار شده بود، جایز مقام اول و مدال طلا شد.

کهزاد در سال ۱۹۶۶میلادی به حیث مسؤول هنر در ریاست ثقافت و هنر وزارت اطلاعات و کلتور اجرای وظیفه می‌کرد و در همان وقت نگارستان غلام محمدمیمنه گی را که شامل دوره‌های آموزش نقاشی، مجسمه‌سازی، خطاطی و میناتوری بود تأسیس کرد. این هنرمند نقاش بارها آثار هنری خود را در داخل و خارج از افغانستان به نمایش گذاشت. آخرین وظیفه دولتی جناب کهزاد در کشور، ریاست کلتور وزارت اطلاعات و کلتور افغانستان بود.

جلوه‌های زیبا در هنر، گزیده اشعار، خدا زن را آفرید و مرواریدهای سیاه از جمله آثار کهزاد است. استاد کهزاد در سال‌های اخیر به همراه همسرش ذکیه کهزاد که یکی از گوینده‌گان مشهور رادیو تلویزیون سابق افغانستان است و سه دختر و یک پسر خود در کالیفرنیای امریکا زنده‌گی می‌کرد.

دلم از بی‌وطنی پشت خودم می‌سوزد

که چه بازی چه شده، خاک غریبانک ما

متأثرکننده و غم‌انگیز است که؛ چراغ‌های تابناک و ستاره‌های فروزان شعر، ادب، موسیقی و سایر فرهیخته‌گان کشور ما خاموش شده می‌رود.

با تأسف و اندوه فراوان، استادان، شعرا، نویسنده‌گان، ممثلین، بنیان‌گذاران موسیقی و سایر خدمت‌گذاران جامعه خویش را درین اواخر از دست دادیم. که می‌توان از دکتور محمداکرم عثمان، بارق شفیعی، استاد قیوم بیسد، استاد یونس، ف- عبادی، جلال نورانی و ده تن دیگر نام برد.

مرگ کهزاد ضایعه بزرگ هنر و ادبیات کشور است. مدت زیادی دور از وطنش زنده‌گی کرد و حسرت دوری خاک و دیارش را با خودش برد. کهزاد مرد قلم و اندیشه بود و دست‌های هنرآفرین داشت. کهزاد عضو «انجمن ادبی سخن» بود. در عالم غربت وطن و مردمش را هیچ گاه از یاد نبرد، فعالیت‌های فرهنگی گسترده‌ی داشت و آثاری از خودش به یادگار گذاشت. مردم ما خدمات شایسته و کارها فرهنگی او را هرگز از یاد نبرده با قدردانی یاد خواهند کرد.

 

مرحوم کهزاد رسام، نویسنده و شاعر والا مقام بود. روحش شاد، یادش گرامی و خاطرش جاودانه باد.

 

«کی فراموش شود کابل ویرانک ما»

کی فراموش شود کابل ویرانک ما

جاده و شهرنو و آن پل لرزانک ما

با رفیقان شب مهتاب ز یادم نرود

تا و بالا شدن تپه ی پغمانک ما

دلم از بی وطنی، پشت خودم می‌سوزد

که چه بازیچه شده خاک غریبانک ما

حرص دنیا چقدر خاطره‌ها داد به باد

جشن آزادی و شب‌های چراغانک ما

خوش هوا بود به آن شاعرحماسه سرا

تخت رستم به سر کوه سمنگانک ما

ما به این مردم  دنیای گرسنه چه کنیم

دست هر دزد فتاده، به گریبانک ما

با یکی کاسه‌ی شوربا و دو سه نان فطیر

هر چه می‌شد به خدا، عزت مهمانک ما

یاد لاندی پلو و قصه و افسانه به خیر

پته‌ی صندلی و کیف زمستانک ما

نمک خوان وطن دیده‌ی شان کور کند

چه بگویم که شکستند نمک دانک ما

فارغ از کینه و از عقده و از درد و الم

چقدر لطف و صفا بود، به دورانک ما

هردم از کوه خرابات صدا بود بلند

از همه نغمه سرایان غزل خوانک ما

دشمنان خاک مرا زیر و زبر کرد، ولی

یک دل دوست نیآمد به پرسانک ما

میله‌های گل نارنج، ز یادم نرود

ساز و آواز، به هر گوشه‌ی لغمانک ما

موتر و بایسیکل و اسپ و کراچی همه سو

چه جمع و جوش، به بازار خیابانک ما

فرش از لاله و گل بود، ز خیرات بهار

کوه گک و دره گک و دشت و بیابانک ما

میله‌ها بود به هر باغ و به هر عید و برات

قرغه و بابر و استالف و پروانک ما

من برانم که در آن آتش بیداد چه سوخت

خانه و کوچه و پس کوچه و دالانک ما

سخن از خامه‌ی کهزاد به افسانه کشید

غزلش غوره به دل ماند، به دیوانک ما

 

«سیری در پس کوچه‌های گذشته»

یک شبی رفتم به رویای‌های خود

در خیال کابل زیبای خود

یاد کردم سال و ماه و هفته را

نقش پای روزهای رفته را

تا دل شب قصه با دل داشتم

رازها با شعر بیدل داشتم

شهر کابل کعبه‌ی عشتاق بود

هر پری پیکر به شوخی طاق بود

هر یکی زیباتر از زیباتری

بی‌خبر از شور عشق دیگری

عشق می‌تابید از دیدارشان

عشوه‌ها می‌ریخت از رفتار‌شان

در نگاه‌شان هزاران راز بود

شرم بود، وعده بود و راز بود

دامن شعر و ادب پرخون نبود

واژه‌ها از قافیه بیرون نبود

شوق می جوشید در دل‌های ما

غوطه می‌زد عشق در رگ‌های ما

خاک ما بازیچه‌ی دنیا نبود

تخته شطرنج مافی‌ها نبود

نا امیدی هم پُر از امید بود

در دل هر ذره، صد خورشید بود

عاشقانه داشیم یک خانه‌ای

داشت با من از پدر افسانه‌ای

مهربان همسایه‌های داشتیم

در دل هر خانه جای داشتیم

دست کس از خون کس رنگین نبود

از تعصب قلب‌ها چرکین نبود

قلب‌ها تابنده چون آیینه بود

یک تجلی گاه حق، در سینه بود

هیچ کس از بخت خود، حیران نبود

همنوا، با دسته‌ی دزدان نبود

ناگهان آن کشور زیبای من

حلقه چون زنجیر شد در پای من

سیل راکت در هوا پرواز کرد

مرگ طومار دلش را باز کرد

پاسبان را خواب غفلت برده بود

زنده‌گی در شهر کابل مرده بود

دشمن سفاک صاحب خانه شد

مادر از فرزند خود بیگانه شد

ای خدا، شهر و دیاری داشتیم

باغ و دشت و کهساری داشتیم

عشق ها قد می‌کشید از خاک آن

آب حیوان می‌چکید از تاک آن

سال ها عید و براتی داشتیم

در صف دنیا ثباتی داشتیم

مسند تاریخ بی بودا نبود

آن چه با ما بود در دنیا نبود

جشن‌ها نوروز ها از یاد رفت

تابش فرهنگ ما برباد رفت

شاعران لب بسته از گفتار ماند

حالتی آمد که گل از خار ماند

کشور ما، سبز از خشخاش شد

افتخار ما به دنیا فاش شد

بام و در از شعله و قیر اندود بود

سوختن بود، ناله بود و دود بود

شهر از تهداب خود ویرانه شد

زیر پای عسکر بیگانه شد

در زمستان آن گریبان پاره‌ها

در وطن مردند چون آواره‌ها

طایر وحشت به دل‌ها پر گرفت

ترس در جان همه سنگر گرفت

یکه یکه مرد و زن بیچاره شد

دسته دسته از وطن آواره شد

درد غربت خیمه زد برجان من

کس نکرد از بی کسی پرسان من

کشوری که هیچ فردای نداشت

او به قلب آسیا جایی نداشت

ای وطن، از تو همه ببریده‌اند

جمله تاریخ ترا، دزدیده‌اند

نیست دیگر، آن یلان صف شکن

شیر مردان پور آن خاک کهن

آن دلیرانی که درخون تر شدند

با عروس مرگ هم بستر شدند

شهر کابل گر زبان پیدا کند

آدمیت را چسان معنا کند

شاعر علامه‌ی والا مقام

در بساط شاعری ماه تمام

هر سخن، از خامه‌اش جان می‌گرفت

لفظ و معنی درس ایمان می‌گرفت

با زبان ساده آن روشن روان

گفت در گوش زمین و آسمان

« آسیا یک پیکر آب و گل است

ملت افغان، در آن پیکر دل است

از حیات او، حیات خاور است

طفلک ده ساله‌اش لشکر گرست »

دیگر ای اقبال، آن کابل نماند

آن گل و آن بلبل و سنبل نماند

کاش باز آیی و بینی حال ما

دوزخ کبر است، ماه و سال ما

کابل عشرت سرای ویران شده

شهر صائب همچو گورستان شده

کودکان غرق در خون را ببین

دختران، جامه گلگون را ببین

دختران، تا ناکجا ها چور شد

مشعل ایمان ما کم نور شد

هر کجا میهن فروشان زنده‌اند

تا ابد پیش خدا شرمنده‌اند

شعر دومی گرفته شده، از صفحه حیدر عادل.

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

فرخنده حاجی زاده

سخنرانی فرخنده حاجی‌زاده نویسنده و شاعر در نوروززمین

غروب، پنج‌شنبه 23 آگوست 2018 فرخنده حاجی‌زاده؛ نویسنده و شاعر در مونترال سخنرانی خواهد کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *