Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / خوانندگان / دلنوشته‌ی یک تازه مهاجر: حیوانکم! اگر تو ایران بودی! اگر من ایران بودم! ….

دلنوشته‌ی یک تازه مهاجر: حیوانکم! اگر تو ایران بودی! اگر من ایران بودم! ….

حمیده لامعی /

 

اهل منزل همه خوابند. صبح یک‌شنبه و آخرین روز تعطیلات سال نو! خواب می‌چسبد! ولی برای من روز تعطیل هم حتی «ماندن در رختخواب» را توجیه نمی‌کند. پرده‌های آشپزخانه را کنار می‌زنم، روشنایی که پشت پرده‌ها منتظر است یک‌ باره داخل می‌شود. درِ آشپزخانه روی بالکنی کوچک و یخ‌زده می‌تواند باز شود ولی معمولا در این فصل سال جز موارد خیلی ضروری، این در همچنان بسته می‌ماند. …. درهای دوجداره! که مانع عبور هر نوع هوایی می‌شوند! از پشت شیشه منظره‌ی بیرون را می‌توانم ببینم، حیاط همسایه‌ها همه با توری‌هایی از هم جدا شده‌اند. حیاط‌های چمن‌کاری شده با کناره‌هایی که احتمالا در فصل‌های گرم پر از گل می‌شود. آسمان ابری از لابه‌لای انبوه سیم‌های کلفت و نازک، کابل‌هاو طناب‌های رخت، خودنمایی می‌کند. روزهای آفتابی، واقعا آسمان مونترال زیباست، آبی شفاف با ابرهای سفید، اینجا و آنجا. ولی امروز هوا آفتابی نیست، برف هم کم‌کم دارد می‌بارد. روی کابل کلفتی دو تا سنجاب قهو‌ه‌ای با دم‌های برافراشته، دنبال هم می‌دوند. این حیوانک‌ها با گرم شدن تدریجی کره‌ی زمین از خواب زمستانی صرف‌نظر کرده‌اند و در زمستان‌های برفی و سرد همه‌جا را برای غذا جستجو می‌کنند. رابطه‌شان با آدم‌ها هم تغییر کرده، دیروز توی پارک «انگریبیون» دو سه سنجاب در اطراف ما و بسیار نزدیک می‌پلکیدند و مثل گربه‌های ایران به پروپای ما می‌پیچیدند. روی دو پا می‌نشستند و به حرف من گوش می‌کردند و من در حال معذرت‌خواهی بودم، از اینکه خرده نان‌های صبح را داخل کیسه‌ی کمپوست ریخته بودم، به‌جای این‌که برای اینها بیاورم و آن‌ها برایم دست می‌زدند و با چشم‌های مظلوم و گردشان مرا نگاه می‌کردند. من هم در حال گله‌گزاری از فرزندانم که حالا برای من قانون‌مدار شده‌اند و اکیدا غذادادن به سنجاب‌ها و پرنده‌ها را ممنوع اعلام کرده‌اند. ممنوع چون چرخه‌ی محیط زیست را مختل می‌کند. نان‌ها و غذاهای غیرقابل مصرف را می‌شود برای «کمپوست» مصرف کرد ولی نمی‌شود به شکم گرسنه و چشم‌های درخشان موجودات جاندار اختصاص داد! چقدر اینجا همه چیز عجیب است. مهربانی و محبت هم ابعاد دیگری پیدا می‌کند، با دوراندیشی و مصلحت همراه می‌شود و لطف و صفایش را از دست می‌دهد!

یاد خانه‌ام در تهران می‌افتم. گلابدره ،طبقه چهارم، آنجا هم درِ آشپزخانه روی بالکن باز می‌شد. بالکنی بزرگ با جعبه‌های گل در جلوی بالکن و یک گلدان بزرگ و سفید مخصوص غذای پرنده‌ها. همیشه پرنده‌ها می‌آمدند. کفترهای چاق و سرحال، یاکریم‌های کوچک و قهوه‌ای، گنجشگ‌های شلوغ و پر سرو صدا و از همه مهم‌تر کلاغ‌هایی که طوسی و سیاه بودند و وقتی می‌آمدند بقیه پرنده‌ها می‌پریدند و برایشان جا باز می‌کردند. کلاغ‌هایی که همدیگر را صدا می‌کردند و در فرصتی کوتاه تمام تکه‌های بزرگ غذا از خرده نان‌های بیات گرفته تا باقیمانده ماکارونی و ته دیگ سوخته‌ی باقالی‌پلو را در چشم‌برهم‌زدنی می‌بلعیدند و می‌رفتند. بعد نوبت کبوترها بود که به هم نک می‌زدند و به جای خوردن، وقت‌شان را صرف برقراری نظم و قانون و سلسله مراتب بزرگ‌تری و کوچک‌تری می‌کردند و آخر سر گنجشک‌ها، که همه ذرات کوچک را از لابه‌لای خاک باغچه پیدا می‌کردند و دسته جمعی پرواز می‌کردند و روی شیروانی خانه‌ی روبرو می‌نشستند و دوباره و سه‌باره و ده‌باره دسته‌جمعی می‌آمدند و دسته جمعی می‌رفتند. زمستان‌ها، وقتی برف باریده بود و خاک باغچه‌ها هم سفید می‌شد، توی یک سینی پلاستیکی قرمز برایشان نان خرد می‌کردم یا گندم می‌ریختم تا ببینند. همه‌ی این پرنده‌ها می‌آمدند و غذا می‌خوردند و من از پشت شیشه تماشایشان می‌کردم و پشت سر آن‌ها پرده‌ی تیره‌ی دور، شهر تهران را از دیدم می‌پوشاند. روزهایی که هوا کمتر آلوده بود. خانه‌ها و برج‌های کمی دورتر از منزل را می‌شد دید. روزهایی که هوا پاک بود و باد مناسب می‌وزید تا دورتر، گنبد بعضی از مساجد و بسیار به ندرت برج میلاد هم قابل رویت یود. ولی این روزها خیلی کم بودند، فقط گاهی به ندرت چنین توفیقی نصیب آدم می‌شد اما پرنده‌ها می‌آمدند. از اوایل اسفندماه پرنده‌های دیگری هم مثل چلچله‌های کوچک، دم جنبانک‌های شیطان، سارهای سیاه با نک زرد و حتی طوطی‌های سبز می‌آمدند. با بقیه پرنده‌ها همراهی می‌کردند. چه لذتی داشت تماشای این پرنده‌های آزاد که سهمی از غذای خود را روی بالکن خانه‌ی ما و از گلدان سفید پیدا می‌کردند. وقتی که غنچه‌های لاله و نرگس در باغچه در حال بازشدن بود و یاکریم‌های نادان شاخه‌های کوچک خشک را به نوک‌شان می‌گرفتند و می‌آوردند تا بالای چراغ‌های بالکن، در جایی نه چندان مناسب، لانه درست کنند و کبوترهایی که آوازشان این همه به گوشم آشنا بود: «بق‌بقو، بق‌بقو» پشت سر هم و بدون توقف! من می‌توانستم در آشپزخانه را باز کنم و به هوای بیرون، هر چند آلوده و پر دود اجازه ورود بدهم و از اختلاف دمای داخل و خارج لذت ببرم و …

بی‌اختیار در بالکن را باز می‌کنم. در دوم به سختی و با کمی زور باز می‌شود. هوای منفی 14 درجه به داخل نفوذ می‌کند، بلافاصله یادم می‌آید که در مونترال هستم و پنجره باید بسته شود. در اولی را می‌بندم در دوم را هم می‌کشم تا بسته شود. روی توری حیاط که خانه ما را از همسایه جدا می‌کند یک سنجاب خاکستری با دم پف کرده و برافراشته روی دو پا نشسته است و مرا نگاه می‌کند و من با خود نجوا می‌کنم: حیوانک! اگر تو ایران بودی، اگر من ایران بودم، برای اکسیژن هوایت کاری نمی‌توانستم بکنم ولی لااقل شکمت را سیر می‌کردم و پرنده‌های بالکن خانه‌ام در گلابدره را صدا می‌کردم تا تو را از تنهایی در‌آورند. از کبوترها، کلاغ‌ها و گنجشک‌ها می‌خواستم تا برایت بخوانند تا تو همه‌ی غم‌های تنهایی و غربت را فراموش کنی. حیوانکم! اگر تو ایران بودی! اگر من ایران بودم! ….

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

انتشار کتاب «فرودستی زنان» اثر جان استوارت میل و ترجمه نویسنده مونترالی

به تازگی کتاب «فرودستی زنان» اثر ارزشمند جان استوارت میل به ترجمه و با مقدمه ن. نوری‌زاده نویسنده و مترجم ساکن مونترال از سوی انتشارات قصیده‌سرا در تهران منتشر شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *