Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / طنز نویس توانا و با استقامت: رسول جهان بین
رسول جهان‌بین

طنز نویس توانا و با استقامت: رسول جهان بین

نرگس هاشمی/

چندی قبل یک تعداد از دوستان در صفحات اجتماعی سوگ‌مندانه نوشتند که رسول جهان‌بین، نویسنده  و نیکو مردی از تجسم  و قناعت و شکیبایی و خبرنگاری که سال‌ها در آن سوی کوه‌های انزوا و تاریکی و تبعید روزگار، طنز می‌نوشت و روشنایی رقم می‌زد، چشم‌های عزیز و نیمه روشن خود را از این زنده‌گی و روزگار کام رانی فرو بست. روانش شاد و نامش ستوده باد!

پرتو نادری شاعر و نویسنده روزگار ما که طرفداران و علاقه‌مندان بی‌شماری دارد در صفحه اجتماعی‌اش چنین در‌باره این نویسنده و طنز نویس مشهور افغانستان نوشته است:

جهان‌بین در سال 1328 خورشیدی در شهر كابل چشم به جهان گشود. هنوز شانزده سال داشت كه نخستین نوشته‌هایش در روزنامۀ اتحاد بغلان به چاپ رسید و اما پس از آن كه از رشتۀ ژورنالیزم دانشكدۀ ادبیات دانشگاه كابل گواهی‌نامۀ لیسانس به دست آورد هم‌كاریش را با مطبوعات كشور دامنۀ بیشتری بخشید.

در دهۀ شصت خورشیدی جهان‌بین بیشتر با جریدۀ نگاه، انیس جمعه، هفته نامۀ پامیر و چند نشریۀ دیگر هم‌كاری داشت. به سال 1362 خورشیدی در هفته نامۀ پامیر كلیشه‌یی زیر نام «صدای هم‌شهری» به ابتكار او به وجود آمد.

گرداننده‌گان نشریه در زیر این كلیشه عمدتاً به نشر نوشته‌های طنزی می‌پرداختند. دست كم یك صد پارچه طنز او در زیر این كلیشه انتشار یافته است.

جهان‌بین در سال‌های آواره‌گی در شهر پشاور پاكستان در وضعیت ناگواری به سر می‌برد. همیشه فقر و غربت با او شانه‌به‌شانه گام بر می‌داشتند و او کولۀ‌بار سنگین زنده‌گی در غربت را با شکیبایی بر دوش می‌کشید.

این در حالی بود که ده سال پیش آن که رخت به زیر آسمان غربت بکشد، به اثر خون ریزی داخلی در چشم‌هایش، حس بینایی خود را تقریبا از دست داده بود. گویی سرنوشتش چنین بود در که تاریکی روشنایی رقم زند.

با این همه او هرگز قلم را به گوشۀ نینداخت؛ بلکه تا توانست نوشت. این‌ها طنزهای بی‌مانند او استند:چگونه خر شدم، شیر نر و برادران شیر پوده و خرها و خاطره‌ها،ده گور تاریکی، سیاست میاست، اساس‌نامۀ رشوت‌خواران ، دموکراسی بند، ما غرور و غیرت داریم،کاش که عقل خریده می‌شد، رقص شیطان، نامۀ سر گشاده به بارک اوباما، راه به سوی زنده‌گی بهتر و جام تدبیر.

این نكته را نیز در مورد جهان بین باید بگویم كه پاره‌یی از طنزها و نوشته‌های طنزی او به نام مستعار «سوهان» نیز به چاپ رسیده‌اند. او موضوعات طنزهایش را از میان زنده‌گی اجتماعی و سیاسی جامعه بر می‌گزید. نوشته‌هایش از زبان ساده، روان و دل‌نشینی برخوردار است. افزون بر این از جهان بین نوشت‌های نشر ناشدۀ زیادی بر جای مانده است.

در این سال‌های هیاهوی دموکراسی شاید دوستان گاهی بانویی را دیده باشند که با یک بغل کتاب در خیابان‌های شهر کابل با خسته‌گی گام بر می‌داشت و کتاب می‌فروخت. بارها از این بانو کتاب خریده بودم. هرباره او را می‌دیدم در نظرم تبلور از شهامت و استواری و فرهنگ می‌‌آمد . باری جهان بین در جریان قصه‌های خود برایم گفته بود که آن بانو و به تعبیر استاد سطری از استاد واصف باختری «آن روشنی فروش دوره‌گرد» همسر رسول جهان‌بین است، بانو گل‌جان جهان‌بین.

او نه تنها آثار نشر شدۀ جهان‌بین را می‌فروخت؛ بلکه کتاب‌هایی دیگر نیز برای فروش به خیابان‌ها می‌برد و از بام تا شام کتاب‌ها را در بغل داشت تا اگر در این سرزمین گزافه و هیاهو کسی بخواهد کتابی بخرد.

هم‌چنان پرتو نادری نوشته است: در آن سال‌های که در پشاور برای رادیوی بی. بی. سی کار می‌کردم . باری نشریۀ به دستم رسید به نام  تکانک. نشریه با زبان ظنز . گفتند این نشریه‌ را یکی از جوانان پناهنده‌ به نام ژوند را اندازی کرده است. برنج فروشی می‌کند و از سود آن این نشریه راه انداخته است.

جست‌وجویش کردم و گفت‌وگویی داشتم با او در پیوند به این انگیزۀ بزرگ که چگونه با این همه فقری که دارد نشریه‌یی را نیز گرداننده‌گی می‌کند.

گفت پدرم مرا در این راه تشوق می‌کند. گفت پدرم همان طنز نویس، رسول جهان بین است.

در آغاز فکر کردم که شاید ژوند دکان برنج فروشی داشته باشد. گفت: نه. برنج را در خانه مادرم می‌پزد و من در منطقه بورد پشاور آن را برای مردم می‌فروشم.

ژوند خود نیز در این نشریه چیزهایی می‌نوشت. بارهای از زبانش شنیده بودم که در آرزوی آن بود تا دستش به دم و دستگاه کوچکی برسد و بعد همه نوشته‌های پدرش را نشر کند.

بعد که آب‌ها از آسیاب‌ها فرو افتاد، دهل و کرنای دموکراسی امریکایی از کوچه کوچۀ افغانستان بلند شد، من به کابل برگشتم و روزی ژوند به دفتر من آمد. این بار استوارتر بود. چنان بود که جایی کاری برای خود دست و پا کرده بود. با خود چند عنوان کتاب داشت که یکی دو عنوان را خریدم. چنین بود که دامنۀکارهایی را در کابل پی گرفت و چند جلد کتاب پدر را چاپ کرد.

او کتاب‌های پدر را چاپ می‌کرد و مادر کتاب‌ها را بغل بغل در خیابان ها می‌برد و می‌فروخت تابدین گونه چرخ زنده‌گی خانواده را بچرخانند.

روانش شاد باد، رسول نیکو مرد بود، قلندر و عیار پیشه ،با این همه رنج و تهی دستی که داشت زنده‌گی را دوست داشت و گاهی هم با اشاره‌یی از زنده‌گی شکایتی نمی‌کرد. روح استوار ی داشت روشن مانند بامداد یک کوهستان دور.

این‌هم بخشی از طنز آدم را به زور دزد می‌سازند:

..سال‌ها گذشت. شاگرد صنف نهم بودم که کاکایم مضمون های ریاضی و هندسه را درس می‌داد. از شما چه پنهان که من ریاضی و هندسه را بوی نمی‌بردم. وقت امتحان که رسید، من پارچه‌ی هر دو مضمون را سفید دادم. وقتی نتایج اعلان شد، در هر دو مضمون صفر برده بودم. با نگاه‌های شکوه‌آمیز به کاکایم نگریستم. کاکایم که فهمیده بود از او گله دارم، گفت: بچیم، گناه خودت است. درس را که یاد نداشتی، مانند دیگران نقل می‌کردی. من به اول نمره گفته بودم کمکت کند؛ ولی خودت نقل نکردی و پارچه‌ی امتحان را سفید دادی. بعدش خانه هم نیامدی تا من برایت حل سوالات را می‌گفتم و تو می‌نوشتی! پس تقصیر من چیست؟ پدر و مادرم نیز مرا ملامت کردند. من حرفی برای گفتن نداشتم، با خود گفتم: عجب مردمی، آدم را به زور دزد می‌سازند!

و این‌هم بخشی از طنز نامه گشاده به بارک اوباما:

اوبامای عزیز! وقتی به من و مردمم نگاه می‌کنید، از ثروت و قدرت و تکنالوژی اعجازنمای خود و جنگ نگویید. ما مردم کوه‌ها و صخره‌هاییم و مانند عقابان و ده‌ها موجود سرکش دیگر کوه‌ها و صخره‌ها، حساس و سرکشیم. ثروت و قدرت و تکنالوژِی اعجازنمای شما را به دو توت برابر نمی‌کنیم. با ما از دوستی و محبت و انصاف و عدالت و راستی و صداقت و احترام متقابل و عهد و وفا و آزادی بگو! این‌ها واژه‌ها نه، ارزش‌هایی‌اند که من و مردمم آن‌ها را دوست و داریم و انسان‌ها را در ترازوی همین ارزش‌ها شناسایی و ارزیابی می‌کنیم.

منابع : خاطرات پرتونادری،نامه سرگشاده به بارک حسین اوباما و فیس‌بوک جهان‌بین

 

 

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار