Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان : شـــــــــــبان/قسمت دوم و پایانی/جمیله هاشمی

داستان : شـــــــــــبان/قسمت دوم و پایانی/جمیله هاشمی

صدای موزیک از دکان بقالی کنار دروازه‌ای حویلی تکسی‌ران گوش‌های نیلوفر را پر نموده و دلش را ریشه‌ریشه ساخت؛ «زمانه‌ای زمانه امیدم ناامیده، نمیشه باورم شه، به آخرش رسیده، هوا هوای گریه‌اس، مجال خنده‌ای نیس. گذشته‌ها گذشته ولی آینده‌ای نیس.»

«زمانه‌ای زمان اشک‌هامو می‌دیدی یا نه؟ خودات ازم گرفتیش، بگو فهمیدی یا نه؟ بدون شک رویامه برام پس  میدی یا نه؟» به بهانه‌ای آهنگ را گوش کرد و گریست. هم‌چنان به خاطر اغفال مردم محله به دوا خانه‌ای نزدیک سری زد و تابلیت خواب‌آور گرفت.

شب گذشت و نیلوفر باحرص تمام به کوچه‌ای باریک مقابل منزل تکسی‌ران پنهان شد که مردم به هم بگویند: «مرد که ای چشم چران، حقت بود، خیر ببینه کسی که خوب ناکارت کرد که به جزای ابد برسی و ستم‌کش بشوی.»

شمار قدم‌های گذشت روزها بر قلب نیلوفر سنگینی می‌کرد. وقتی در شفاخانه‌ای زایشگاه از درد ناله می‌نمود و به خود می‌پیچید. نرس‌ها دوره‌اش کرده بودند و با اصرار می‌پرسیدند: نام پدر بچه‌هایت را بگو که ثبت اوراق نمایم. نیلوفر که می‌خواست حق اطفال ادا شود و در ضمن سرنوشت دختران دو گانگی‌اش به تقدیر خودش بخیه نخورد، ناله‌کنان گفت: پدرشان فوت کرده و نامش الیاس است. او تکسی دریور بود.

در راهرویی سرک شهرآرا تکسی‌های متعدد صف بسته بودند که بی‌زحمت و بدون سرگردانی در خدمت مریض‌های ولادی باشند. نیلوفر دو دختر کوچک و نو تولداش را چون دو بسته‌ای ناجور به بغل گرفته از کنار موترها رد شد. حیران بود کجا برود. یکی از اطفال صدای کشید که نیلوفر را تکان داد. حسی عجیبی در رگ‌هایش دوید و در درونش حس خفته‌ای بیدار گردید. دفعتا در کنار دیوار ایستاد و با خود گفت:

یعنی چی؟ شما را به منزل بابیت نبرم؟ نه نه از شما نفرت دارم، باید نزد او باشید. شما از خون کثیف او هستید. مردی با لباس محلی که موهای سیاه القاسی‌اش از زیر کلاهی بافتگی‌اش بر آمده بود از مقابل‌شان گذشت. نیلوفر ناخود آگاه صدا زد:

ای چوپان بچه..! مرد نشنید و بی‌خیال از او فاصله گرفت. همان‌طور حس ترحم توام با نفرت به پاهایش پیچید و حرکت او را سلب نمود . طفلک‌ها مانند چوچگگ‌های نو تولد سگ چونگس می‌کردند . بار دیگر حس ترحم آمیخته با حسی که نمی‌شناختش به دلش چنگ زد.  نگاهی به اطفال انداخت. ساعت‌ها گذشت و نیلوفر در دو راهی عجیبی غرق بود که چی کند. خطاب به اطفال گفت:

مرا که از همه درها بیرون کرده گفتند: برو گمشو زن هرجایی.. حتی از خانه‌ای امن، چون بار گناهم  شما بودید. حالا که شما را از وجودم جدا نموده‌ام، شاید سرنوشت خودتان که مربوط و مختص به خودتان است راه را برای‌تان هموار نماید. تکسی‌ران از نیلوفر پرسید: کجا برویم؟ نیلوفر گفت: شکر دره. مرد گفت: کرایه‌ات بسیار می‌شود که باز همرای من جنجال نکنی. نیلوفر گفت: بی‌غم باش پدر جان، پول ترا نمی‌خورم. به خاطری که دل جمع شوی، اینک  انگشترم که یگانه یادگار مادرم است، همین حالا به تو می‌دهم.

دهن در کلبه‌ای شبان نشست و بادقت تمام اطفال را به آغوش گرفت، شکم سیر شیر داد. همین‌که  آفتاب آخرین تیغه‌های اشعه‌اش را از بالای کوه جمع می‌کرد صدای زنگوله‌های رمه به گوشش رسید. اطفال را عقب دروازه‌ای کلبه گذاشت و خودش را به کنار درختی بزرگی رسانید و نظاره کرد. چوپان رمه‌اش را داخل طویله رانده و طرف اتاق خود آمد. یکی از بچه‌ها گریه می‌کرد. چوپان دست پاچه شد و عاجل طفل را در بغل گرفت. دید که یکی نه دو دانه است.

چار اطراف را نگاه نموده آن‌ها را داخل کلبه‌اش برد. نیلوفر خیزی زده وارد کلبه شد. با صدای بلند گفت: فکر کردی با همان یک شب عیاشی از قید سرنوشت خلاص می‌شوی. این‌ها بچه‌های تو هستند. شبان از تعجب هاج و واج ماند. نیلوفر آهسته گفت: دوچشم نافذ و براق‌ات را بُردم و دو سوغات معصوم برایت آوردم. شبان گفت: چی گفتی؟ نیلوفر با عجله گفت: آمدم که امانتت را به سلامت تسلیم نموده و پی کارم بروم. چوپان که بعد از آن شب همیش به یاد نیلوفر بود. گفت: از کجا که مال آن تکسی‌ران نباشد. نیلوفر گفت: نه نه مال توست برای این‌که من دروغ گفته بودم و ترا زیر نظر داشتم. یعنی این‌که صدای توله‌ات مرا جذب نموده بود و ازت خوشم. چوپان لبخندی زده و پرسید:

چی، خوشم داشتی..؟ نیلوفر سرش را پائين انداخت و اشک‌هایش را پنهانی قروت داد. شبان با شتاب از کلبه بیرون شد. نیلوفر دانست که سرنوشت با وی سر لج و ناسازگاری گرفته است. دید تمام مردم قریه با چوب و کارد و چاقو به جان وی افتاده و او را کشان‌کشان به بیرون پرتاب می‌کنند. مو بر اندامش راست شد و پاهایش یاریش ننمود که فرار نماید. با خود گفت:

ای مرد! من به یاد تو نو ماه در آتش بی‌مهری‌های روزگار درد کشیدم، عذاب شدم و سوختم ولی به امید تو زنده ماندم، لطفا مرا بیرون نکن. روزی خود و این اطفال بی‌گناه را بالای نان تو می‌گذارم و زندگی‌ات را تغییر می‌دهم. دروازه به سرعت باز شد. شبان دو برهگگ کوچک را مقابل اطفال گذاشته گفت:

روزی این‌ها را قبل از آمدن‌شان دریافت کرده‌ام. همین امروز دو گوسفند چوچه‌های دوگانگی زائيد و ارباب یک جفت‌اش را برای من بخششی داد. جرقه‌ای به دل نیلوفر برق زد و با خوشحالی از جایش برخاسته دستی بالای برهگگ‌ها کشیده گفت: همیشه در کنارتان می‌مانم و قول می‌دهم که این دو بره‌ای معصوم‌تر از دختران را به رمه‌ای تبدیل نموده و ترا از خاک بلند نمایم.

شبان هنوز هم طوله می‌زد که دختران با شوق و شعف فراوان دست برادرشان را گرفته در مزرعه‌ای خودشان بازی می‌کردند، نیلوفر لبنیات ساخته‌ای خودش را به دکان‌ها انتقال می‌داد و خانم رشید و قد بلند شده بود. / پایان

 

 

 

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *