Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان‌های طنز: دعوت سال نو/ حبیب عثمان

داستان‌های طنز: دعوت سال نو/ حبیب عثمان

اتاق با عصری‌ترین گل‌های کاغذی و پلاستیکی تزیین شده بود. همه دور درخت سرو نشسته بودیم. در صدر مجلس آقای رئیس جا گرفته بود و اتفاقآ خنده بر لب داشت و فکاهی می‌گفت. هر فکاهی را که تمام می‌کرد ما از خنده گرده درد می‌شدیم. از چوکی به زمین افتاده شکم خود را محکم می‌گرفتیم و قاه قاه خنده می‌کردیم. حال اگر فکاهی‌های رئیس صاحب خنده نداشت چیزی‌ست که یادآوری آن فکر نمی‌کنم، لازم باشد.

دفعتاً در حین خنده به یادم آمد که فراموش کرده‌ام که کیک طالع را از داش بیاورم. این وظیفه به من سپرده شده بود. خنده بر لبم خشکید و رنگ از رخم پرید. آهسته بدون این که کسی متوجه شود از سالون خارج شده با عجله خود را به داش نمره پنج رساندم. وظیفه‌دار داش با عصبانیت بالایم داد زد: کجا گم بودی … هله دگه … می‌خواهی سال نو را هم به انتظار تو بگذرانم؟

فورآ رسید کیک را از جیب بیرون کرده برایش دادم و کیک را گرفتم دوباره برگشتم. در بین راه آن حصه کیک را که سکه در بین آن است نشانی کردم. جای نشانی شده به وضاحت دیده می‌شد (شب سال نو در بلغاریه عادت چنین است که کیک نمکی پنیردار به نام نیتسه می‌پزند و آن به اندازه تعداد نفر قبلا خط‌کشی می‌کنند و در هر قسمت بین خمیر آن چیزی می‌گذارند و در باقی حصص کاغذهای نوشته‌دار می‌گذارند نوشته‌های مذکور غالبا خنده‌دار است. مثلا می‌نویسند: شکم بزرگ پرخور زیاد نخور منفجر میشی. بعد کیک را مطابق خط کشی می‌برند و هر کس قسمت خود را بر می‌دارد و کاغذ آن را بلند می‌خواند کسی قسمت سکه‌دار را به دست آورد آن را فال نیک می‌گیرند. مترجم)

کیک را دم در به مرتب خوراکه باب داده بعد از مرتب کردن سر و صورت خود آهسته دوباره به جایم نشسته و دهانم از خنده باز شده و به خاطر شنیدن فکاهی‌ای که حصه اول آن را نشنیده بودم قاه قاه خندیدم. درین اثنا یکی از همکاران همه را به سکوت دعوت کرده گفت:

_ جناب رئیس … سه دقیقه به دوازده شب مانده سال تحویل می‌شود.

رئیس به آواز متین گفت:

میشکوف آرام باشید… ساعت شما درست نیست حالا پنج دقیقه به دوازده مانده. همه به یک آواز مانند ترانه گفتیم:

_ پوره پنج دقیقه به دوازده مانده.

یکی بعد دیگری ساعت‌های خود را پنج دقیقه کم دوازده عیار کردیم اما قسمی که کس متوجه نشود با وجودی که همه می‌دانستند ساعت رئیس صاحب درست کار نمی‌کند زیرا قدیمی است. آن را از مودل سلندر که از پدر کلان زنش به ارث برده ولی حرف رئیس صاحب حرف است. بعد از کوک کردن ساعت‌ها باز فکاهی گفتیم متوجه ساعتم شدم دیدم که با وجودی که عیارش کرده‌ام یک دقیقه به دوازده مانده. یخنم را درست کرده بلند شدم و بعد از سرفه‌ای گفتم:

_ آقای رئیس باید به اطلاع جناب عالی برسانم که از سال کهنه فقط یک دقیقه باقی مانده …

همه به یک صدا گفتند:

_ به جایت بنشین… یک دقیقه نه بلکه سه دقیقه.

همه به یک آواز گفتند:

_ بنشین … سه دقیقه مانده. پوره سه دقیقه.

باز هم رفقا ساعت‌های خود را به سه دقیقه کم عیار ساختند و من هم نشستم و ساعتم را مطابق فرموده رئیس صاحب ساختم چون وقتی ایشان بفرمایند شیر سیاه است شیر در پستان گاو تغییر رنگ می‌دهد. سر و صدای مردم به خاطر حلول سال نو به گوش می‌رسید ولی ما هنوز منتظر بودیم. بعد از آن که پنج دقیقه دیگر هم گذشت آن وقت بود که عقربه‌های ساعت رئیس صاحب بالای نمره دوازده نشست رئیس صاحب گیلاس خود را بلند کرده با صدای غور گفت:

_ سال نوتان تبریک.

همه به یک آواز بلند متقابلآ تبریک گفتیم … بعد صداهای همه بلند شد که:

_ کیک طالع … کیک طالع چه شد؟ هنوز سر و صدا خاموش نشده بود که من کیک طالع را مقابل رئیس صاحب گذاشتم. هر قدر آن را چرخ دادم تا قسمتی که در بین‌اش سکه است مقابل رئیس قرار بگیرد میسر نشد. زیرا می‌خواستم طالع مندترین شخص بین ما خود رئیس صاحب باشد تا برایش کف بزنیم. من سراسیمه شده بودم.

رئیس با دهان پر از خنده کارد را برداشت تا کیک را تقسیم کند. او قسمت خود را گرفت و در بین آن به کاوش پرداخت … کاغذی از آن بیرون شد که رئیس صاحب بعد از خواندن آن تغییر قیافه داده رنگش تغییر کرد و رگ‌های گردن گوشت آلودش متورم گردید. لرزه بر اندام همه ما افتاده بود. دیگران هم قسمت‌های خود را برداشتند. سکرتر رئیس صاحب که کنارش نشسته بود به طرفم بد بد دیده آهسته گفت:

بی‌شعور احمق … هیچ کاری از دست تو ساخته نیست.

من سراسیمه ورق خودم را از کیک کشیده خواندم. نوشته شده بود:

« احمق فورآ این کاغذ را بخور » صدا زدم …

این کیک مال ما نیست … ما جملات مؤدبانه‌ای داشتیم … در داش آن کیک تبدیل شده. در نظر اول هم فکر کردم که این کیک بزرگ‌تر است. رئیس با مایوسی کاغذ قسمت خود را بار دوم مطالعه کرد. بعد مثل این که بالای میز سقوط کرده باشد سرش را روی میز گذاشت و گفت:

_ این کار کار همان خوک کثیف دوبرنچیف است.

_ وقتی اسمم را از زبان رئیس شنیدم رنگم تغییر کرد ندانستم چه می‌گویم، گفتم:

_ بلی قربان …

کاغذ رئیس را سکرترش جلو من گذاشت. دیدم روی آن نوشته شده بود …

_ زخ بلوط … الهی بکفی با این شکم کته‌ات .

چشمانم تار شد و برای مدتی کسی را نمی‌دیدم خوب. چه می‌توان کرد؟

بعضآ اشتباهاتی صورت می‌گیرد… کیک در داش تبدیل شد… ولی… این که چه بلای به سرم خواهد آمد نمی‌دانم؟

منبع : داستان‌های طنز، مربای مرچ، ترجمه جلال نورانی و ….

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: حادثه‌ای شب (همراه با قسمت دوم و قسمت نهایی)

 نمی‌دانم چند ساعتی از شب گذشته بود که من با خیالات صبور راز و نیاز داشتم. شاید هم نیمه‌های شب بود که دروازه‌ای همسایه‌ای ما که متصل به  صالون ما بود، تک‌تک شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار