قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / باهمستان افغان و ایرانی در کانادا / اخبار مونترال / ارمغان زوج کبکی از سفر به ایران / ضیافتِ تصویر و موسیقی با جادوی ایران‌زمین در گفت‌وگو با «ماکس» و «ماد»

ارمغان زوج کبکی از سفر به ایران / ضیافتِ تصویر و موسیقی با جادوی ایران‌زمین در گفت‌وگو با «ماکس» و «ماد»

 

یک شب سرد و برفی در نیمه‌های پاییز امسال، در حالی‌که یک ظرف کوچک از شیرینی سنتی ایرانی«بامیه» را که برای مهمانی امشب، درست کرده بودم، در دست می‌فشردم، از ایستگاه متروی «مونت رویال» بیرون آمدم. هیجان زیادی داشتم. چند وقت بود که از طریق مجله، با «ماکس» و «ماد» درباره آلبوم موسیقی جدیدشان مکاتبات ایمیلی کرده‌بودیم و آن‌ها ابراز تمایل زیادی کرده‌بودند که درباره تجربه سفرشان به ایران و تجربه‌هایشان که الهام‌بخش ساخت یک مستند کوتاه و نمایشگاه عکس و آلبوم موسیقی شده‌بود با «هفته» حرف بزنند. شبی پر از مهر میهمان ضیافت این زوج کبکی در آپارتمان بسیار زیبا و دنجشان در حاشیه خیابان« پارک» شدم. برایم سفره سنتی به سبک ایران انداختند. در جای جای خانه‌شان، ردپایی از سرزمین مادری‌ام که برای مدت‌های درازی با آن وداع گفته‌بودم، دیده می‌شد و یاد میهن را در دلم زنده می‌کرد. با عطر گلاب و  طعم زعفران «بامیه»‌ها غرق در شادی شدند و برایم از همه روزهایی گفتند که در ایران گذراندند.از همه ابهامات و تصاویری که در ذهن پیش از سفر به ایران داشتند و تمام آن چیزی که بعد از رسیدنشان به ایران، برایشان تغییر کرد. از مردم  کوچه بازار و فرهنگ و ادبیات و شعر ایران. از «جادوی شعر حافظ» و لذت درک ساده‌ترین و لذت‌بخش‌ترین چیزها در هیاهوی پیچیدگی‌های این دنیا که «حافظ» همه آن را در دیدن رخسار سرخ‌رنگ یار  و همصحبتی با او می‌داند، برایم می‌گویند. وقتی «ماکس» و «ماد» برایم این شعر روحبخش را با فارسی لهجه‌دارشان می‌خوانند، قلبم فرو می‌ریزد و از نیروی محسورکننده کلام حافظ در ورای هزاره‌ها، که این زوج کبکی را فرسنگ‌ها دور از ایران، به خود  گرفتار کرده ‌است، بر ایرانی بودنم می بالم:

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

وز چمن سایه آن سرو روان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

سحر و جادویی که با کلام و آواز مردمان و رهگذران هر کوی و برزنی در ایران جان گرفته و مجموعه‌ای از غم و شادی و بیم و امید را به آلبوم موسیقی «ماکس» و مستند «ماد» بخشیده‌است. مجموعه پارادوکس‌هایی که در کنار هم‌، هارمونی عجیبی خلق کرده‌اند. «ماکس» در اتاق نیمه تاریک که نسیم آرام و سردِ پاییزی مونترال از پرده‌هایش، آرام به داخل می‌وزد، بخشی از آلبوم موسیقی‌اش را پخش می‌کند. قطعه‌ای که با آواز یک مرد درفولی بختیاری، آغاز می‌شود. موسیقی که را به یاد وطن اشک‌هایم بر گونه جاری می‌کند. با فراز و فرودهای موسیقی همسفر می‌‌شوم و تمام آنچه از آرزوهای مردمان سرزمین کهن مادری‌ام در آن منعکس شده‌را با تمام قلبم احساس می‌کنم. به یاد حرف‌های «ماکس» می‌افتم که در آن از خیال‌پردازی‌های ایرانیان می‌گفت. او درست می‌گوید. ما «ایرانی‌ها» سال‌ها است با امید رویاها وخیال‌های شیرین، نفس کشیده‌ایم. رویای گذشته‌های دوری که دلمان را گرم می‌کند و آینده‌ای که روزهایی بهتر از این روزها را برایمان به ارمغان بیاورد.

گفت‌وگوی من با ماکس Maxime Lacoste-Lebuis و ماد Maude Plante-Husaruk در ادامه تقدیم می‌شود.

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

ماکس لُ‌بوا گرامی و ماد پلانتِ عزیز با این‌همه اشتیاقی که در صحبت‌هایمان درباره ایران می‌بینم و این‌همه حس خوب و انگیزه‌ای که در یاد گرفتن زبان فارسی و ادبیات و  اشعار حافظ پیدا کرده‌اید، حالا من مشتاقم که بدانم چرا به ایران علاقه‌مند شدید؟ چرا این سفر و ماجراهای آن برایتان جذابیت پیدا کرد؟ آنقدر که تحت تاثیرش یک اثر هنری موسیقیایی بسازید؟  کلا قصه این سفر از کجا برای شما جدی شد؟

ماکس: حقیقتش ما سال‌ها این‌ور و آن ور اسم ایران را می‌‌شنیدیم ولی حس خاصی به آن نداشتیم. حتی دوستان ایرانی همین‌جا در مونترال داشتیم که گاهی برایمان از ایران می‌گفتند ولی موضوع خیلی برایمان جدی نمی‌شد. دلیلش هم چهره نه چندان خوب و مثبتی بود که رسانه‌ها برای ما از ایران درست کرده‌‌بودند. ایران، در ذهن ما نماد یک حکومت مذهبی و با چهره روحانیان بود و جذابیتی برای سفر به آن وجود نداشت. با این حال هشت سال قبل، من و ماد، تصمیم گرفتیم که به شرق دنیا و به خصوص منطقه خاورمیانه سفر کنیم و اصطلاحا نقطه‌ای از دنیا را که خیلی از ما دور بود، کشف کنیم. عکاسی کنیم و درباره‌اش مستند بسازیم. ما درنپال و هند و مناطق شرقی چین و آسیا کلی گشت و گذار کردیم. بعد هم در ترکمنستان و تاجیکستان و قرقیزستان و ازبکستان و کشور‌‌های همسایه ایران بودیم. هر جا می‌رفتیم و هر کس که ما را می‌دید و با او همصحبت می‌شدیم، همیشه یک نفر بود که به ما بگوید چرا ایران نمی‌روید؟ ایران را از دست ندهید. باید یک‌بار حتما امتحانش کنید. خوب اینطوری شد که کم‌کم برایمان جذاب شد که چرا همه توریست‌ها و مسافرین و جهانگردانی که از همه کشورهای دنیا به شرق سفر می‌کنند ایران را به ما پیشنهاد می‌دهند؟ این حرف‌ها را گذاشتیم کنار توصیفات دوستان ایرانی‌مان و بعد یک‌مرتبه دیدیم که حتما دلمان می‌خواهد یکبار هم که شده بر آن تصویر دوست نداشتنی مذهبی و رسانه‌ای غلبه کنیم و برویم از نزدیک خودمان این کشور را ببینیم. قصه سفر در واقع از اینجا شروع شد. چهارسال قبل، بالاخره برای سفر به ایران مصمم شدیم.

 

و کار برایتان راحت پیش رفت؟ برای سفر به ایران  چطور ویزا گرفتید؟

(ماکس و ماد هر دومی‌خندند)

ماکس: وای نه! سخت‌ترین قسمت کار همین ویزا بود. ما به این نتیجه رسیده‌بودیم که برای سفر به ایران حدود دو ماه وقت لازم داریم. اما وقتی وارد پروسه ویزا شدیم،  متوجه شدیم از آنجایی که هیچ سفارتی برای کانادا در ایران وجود ندارد و به دلیل روابط سیاسی، گرفتن ویزا بیش از تصور ما وقت می‌گیرد و حتما در صورتی به ما ویزا می‌دهند که یک نفر مسئولیت ما را در ایران قبول کند و هر جا می‌رویم، همراهمان باشد. این مساله اصلا قابل پذیرش نبود. چون هم آزادی عمل سفر ما را می‌گرفت و هم هزینه‌های سفر را اینقدر زیاد می‌کرد که دیگر نتوانیم مدت زیادی در ایران باشیم. در این مرحله بود که بدون این که بخواهم وارد جزئیات بشوم باید بگویم که بالاخره بعد از شش ماه انتظار و رفت و آمد به سفارت ایران در قرقیزستان، بالاخره ما این ویزا را گرفتیم. البته با کمک یک آژانس مسافرتی که یک سری راه و چاه نشانمان داد و خوشبختانه مجبور نشدیم که با حضور یک فرد سوم در ایران سفر کنیم. پروسه طولانی و هزینه‌بری که بالاخره نتیجه داد. ولی هنوز یک ابهام بزرگ برای ما وجود داشت که آیا این سفر خطری دارد؟ چه تجربه‌هایی در انتظار ما است؟ کجا می‌توانیم اقامت کنیم؟ اما به محض اینکه پایمان به ایران رسید، فهمیدیم ارزش آن همه انتظار و صبر کردن را داشت. ما واقعا شگفت‌زده شدیم. هر جا رفتیم دوستان جدیدی پیدا کردیم که به راحتی در خانه‌هایشان بودیم . ما از طریق سایت‌هایی که مردم در آن عضو می‌شوند و اتاق یا جا به طور داوطلبانه به توریست‌ها می‌دهند، محل اقامت را پیدا می‌کردیم.

اول به تهران سفر کردیم. بعد به قزوین و قلعه الموت سری زدیم. بعد به رشت، ماسوله، زنجان، کردستان، کرمانشاه و اصفهان، گرمه که یکی از کویرهای اطراف اصفهان است، یزد و شیراز، کرمان، هرمزگان، بم، کاشان، تبریز، کندوان و بعد از آنجا به شهر وان در ترکیه رفتیم و سفر تمام شد. خلاصه هر جا که تصورش را بکنید رفتیم.

ماد: البته پیدا کردن جا در شهرهای بزرگ سخت نبود ولی گاهی در شهرستان‌ها با سیستم پیدا کردن آنلاین کمی سخت می‌شد جا پیدا کرد. با این حال ما از این شگفت‌زده شده‌بودیم که همه جا ایرانی‌هایی هستند که انگلیسی را خوب حرف می‌زنند و مشکلی برای جا پیدا کردن نیست.

 

 چه چیز این سفر‌ها تا حدی تحت تاثیرتان قرار داد تصمیم گرفتید برایش موسیقی بسازید؟ 

ماکس: واقعا همه چیز. همه چیز شگفت‌انگیز بود. همه‌جا آدم‌های فوق‌العاده‌ای بودند. در طی عکاسی و ساختن مستند، ما آدم‌ها را می‌دیدیم و صدایشان را ضبط می‌کردیم. بعد کم‌کم به این فکر افتادیم که از آن‌ها بخواهیم برایمان بخوانند. این آوازها برایمان خیلی جذاب شدند. شما باید این صداها را بشنوید تا بفهمید که چرا می‌شود از این آوازها، آلبوم موسیقی ساخت. البته مجموعه یک سری حوادث دیگر هم روی ما برای ساخت موسیقی تاثیر گذاشت .مثلا اینکه فهمیدیم ایرانی‌ها واقعا دو زندگی مختلف دارند. یک زندگی ظاهری و سطحی که مذهبی بود و در آن آدم‌ها درگیر مراسم و مسائل مذهبی و پوشش متفاوت بودند و یک زندگی دیگر که در آن آدم‌ها خودشان بودند. برای دل خودشان زندگی می‌کردند و آزادی داشتند. مخصوصا این مساله تضاد را در نسل‌هایی که قبل از انقلاب و آزادی‌هایش را تجربه کرده‌بودند، بیشتر می‌دیدیم. آن‌ها مجبور بودند که مدام درباره خودشان  پنهانکاری و مخفی‌کاری کنند که برای زندگی مشکلی نداشته باشند. به نظر من این واقعا روی ساختار جامعه ایران تاثیر زیادی داشته‌است. یک پارادوکس عجیب که باعث تفاوت جامعه ایران با جوامع دیگر در خاورمیانه می‌شود. روز اولی که از فرودگاه وارد ایران شدیم همه‌جا را پارچه‌های سیاه برای عزاداری ماه محرم کشیده بودند و در خیابان و شهر، آدم‌ها همه مشکی پوشیده بودند و زن‌ها حجاب و یا چادر داشتند. اما به محض اینکه وارد منزل افراد می‌شدیم، انگار در دنیای دیگری قدم گذاشته‌بودیم. در آنجا آدم‌ها خودشان و علایقشان را زندگی می‌کردند. همین باعث شد تا تصاویری آرام آرام در ذهن ما جا بگیرد و این تجارب روی ما خیلی تاثیر گذاشت تا یک موسیقی بسازیم.

 

ماد: تصویر مهم دیگری که برای ما تغییر کرد و کمک کرد که بتوانیم خیلی به فرهنگ ایران نزدیک بشویم، این بود که واقعا فهمیدیم، مردم ایران مثل حکومتشان فکر نمی‌کنند. یکی از این موارد اختلاف، رابطه ایرانیان با آمریکایی‌ها بود. تصویر ما مرتبا به جنگ و درگیری بین ایران و آمریکا برمی‌گشت ولی ایرانی‌ها آن را برایمان تغییر دادند. یادم می‌آید که در اصفهان، ما یک بنر بسیار بزرگ در میدان نقش جهان دیدیم که روی آن نوشته‌بودند: «مرگ بر آمریکا» و ناگهان ترسیدیم که عجب جایی آمده‌ایم! (با صدای بلند می‌خندد) ولی بعد همانجا هر وقت مردم ما را می‌دیدند، جیغ زنان به سوی ما می‌آمدند که وای شما آمریکایی هستید! و کلی تحویلمان می‌گرفتند. این خیلی بامزه بود. وقتی احساس راحتی کردیم تازه شروع کردیم به کشف کردن فرهنگ ایرانی. دیدیم عجب گنجینه قدیمی و با ارزشی است. تازه توانستیم این گنج را از لایه‌های زیرین بیرون بکشیم و بفهمیم چقدر غنی است. قدمتی که اصلا در تصور ما هم نمی‌گنجید. ایران و خیلی از کشورهای خاورمیانه بالای هزار سال قدمت دارند. چنین عظمتی برای ما که کشورمان کانادا تازه حدود 400 سال است به وجود آمده واقعا تحسین‌برانگیز است. این درک، به من و ماکس کمک کرد که در حین عکاسی ومستند‌سازی به جنبه مهمی از فرهنگ و سنت ایران برسیم و در نهایت یک اثر هنری موسیقیایی متولد شد.

 

 

به نظرم نگاه شما برای مخاطبان «هفته» هم بسیار دلچسب است. کدام بخش سنت و فرهنگ ایرانی شما را خیلی به خودش جذب کرد؟

ماکس: واقعا همه چیز این سنت و فرهنگ برای ما جذاب بود. ولی شاید جذاب‌ترین بخش، ادبیات و اشعار بود. مردم ایران خیلی به شعر اهمیت می‌دهند و اشعار زیادی هم حفظ هستند. در ایران بود که ما «حافظ» را کشف کردیم. کتاب شعر او را برای ما آوردند و از رسم گرفتن«فال» برایمان گفتند. می‌توانم بگویم که تقریبا گرفتار اشعار حافظ شدیم. شعری که برای ما منبع الهام ساختن این قطعات موسیقی شد، شعری است با عنوان: «گلعذاری زگلستان جهان ما را بس» ( ماکس با لهجه شیرین کبکی، به فارسی، شعر را می‌خواند. و ماد ادامه می‌دهد: «زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس».)

اینقدر این شعر برای ما جذاب شد که خواستیم، افراد مختلف آن را برایمان بخوانند و صدای آن‌ها را ضبط کردیم و بعد با الهام از آن‌ها قطعه ساختیم.

 

چرا این شعر اینقدر شما را تحت تاثیر قرار داد؟ معنی «گلعذار» را می‌دانید؟

ماکس: برای اینکه این شعر خیلی زیبا است. به دل می‌نشیند. گلعذار، یک معشوق با گونه‌‌هایی سرخ‌رنگ است که حافظ او را برای همه دنیای خودش کافی می‌داند. در واقع به نظر من، این اوج هنر است. شعری که به مخاطبش می‌گوید باید از چیزهای ساده لذت برد. در دنیایی که مدام به افراد می‌گوید که هنر زندگی کردن تطابق با هزاران چیز مختلف است، این سادگی و زیبایی در این شعر تحسین‌برانگیز است.

 

چقدر توصیف و برداشت شما از این شعر حافظ  دلنشین بود. درباره «عرفان» حافظ و اینکه اشعار او دارای یک بخش ظاهری ساده و  یک بخش پیچیده‌تر در مفهوم هستند، هم می‌دانید؟

ماکس: دقیقا نه ولی می‌دانم که مثلا حافظ در اشعارش به شراب خیلی اهمیت می‌دهد. و این شراب دقیقا همانی نیست که ما می‌شناسیم. یک تمثیل از عالم روحانی و خداگونه است. با این حال حتی اگر این جنبه هم نباشد، از جنبه خیلی سطحی هم برای ما جذاب بود. چقدر ایده شعر با شراب سرودن، ایده دلچسبی است!

 

پس می‌توانم بگویم که تا حدودی شما بخشی از حقایق پشت پرده و عمیق شعر حافظ را درک کرده‌اید و بعد از این تجربه بود که شروع به ساختن موسیقی کردید؟ این اولین تجربه شما بود؟

 

ماکس: من حرفه‌ام ساختن موسیقی فیلم است. سال‌های زیادی در این زمینه کار کردم. البته تحصیلات من در زمینه بیزنس است اما در این زمینه کار نمی‌کنم. در هر حال ساز تخصصی من گیتار است و پیانو هم می‌زنم. بعد از تجربه ایران شروع به یاد گرفتن موسیقی سنتی ایران کردم. پیش چند هنرمند ایرانی که ساکن کانادا هستند. مثل ضیا طبسیان و بشیر فرامرزی. من به سنتور و تمبک علاقه دارم و تقریبا آن‌ها را یاد گرفتم. از این سازها در آلبوم موسیقی که ساختم هم استفاده کردم. چهار سال کارم طول کشید. سپتامبر امسال توانستم بالاخره این آلبوم موسیقی را برای اولین بار رونمایی کنم.

 

با موسیقی نواحی ایران هم آشنایی پیدا کردید؟

ماکس: بله. می‌دانم در هر بخشی از ایران، فرهنگ و  آداب موسیقی خاصی وجوددارد. ولی من بیشتر روی موسیقی سنتی ایرانی یا موسیقی کلاسیک تمرکز کردم. دلم می‌خواست تحت تاثیر همه آن‌ها موسیقی بسازم ولی ممکن نبود. ولی خیلی به صداهای مردم و صداهای خیابان‌ها گوش دادم. می‌توانم بگویم، بیشترین تاثیر را صدای یک مرد بختیاری اهل دزفول روی من گذاشت که پدر«رضا» یکی از دوستانی بود که در طی سفر به ایران پیدا کردیم. صدای عجیب و گرمی بود. او شعر «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس» را برایم خواند. بی‌نظیر بود. من روی ملودی صدای او تمرکز کردم و بعد حول و حوش آن قطعه‌ام را ساختم. بعد از یک گروه ارکستر برای ساخت کل آلبوم استفاده کردم. البته این گروه در بلغارستان بودند. در کانادا هزینه‌های ساخت با یک گروه‌حرفه‌ای ارکستر خیلی سنگین می‌شد.

به نظرتان چرا اینقدر این تاثیر در شما عمیق شد؟

ماکس: خوب ایران کشور مهمی در تاریخ معاصر است. مخصوصا بعد از انقلاب خیلی تحت تاثیر سیاست خارجی بوده‌است و وقتی درباره‌اش می‌خوانیم و به آن دقیق می‌شویم، تازه می‌فهمیم که چقدر در فرهنگ و سنت آن، چیزهای زیادی برای یاد گرفتن هست. همه چیز، تصویر«گروگان‌گیری» در سفارت و نقش کانادا در فراری دادن آن گروگان‌ها، همانطور‌که در فیلم «آرگو» نشان‌داده‌شد، نیست. من فیلم «پرسپولیس» را که دیدم متوجه تاثیرپذیرفتن زیاد زندگی عادی مردم از سیاست شدم. در واقع سیاست سایه سنگینی روی همه توانایی‌هایی ایرانیان انداخته است.

ماد: سنت نقش مهمی در جذابیت ایران داشت. خیلی ما را تحت تاثیر قرار داد. اینجا در کانادا، ما خیلی در زندگی شخصی خودمان غرق هستیم. ولی در کشورهایی مثل ایران، سنت و فرهنگ چیز‌های با ارزشی هستند که آدم‌ها را متفاوت می‌کنند. ما هر جا در ایران می‌رفتیم، به سادگی ما را در خانه‌هایشان می‌پذیرفتند. انگار ما بخشی از فامیل آن‌ها هستیم. درست است که مذهب بخش مهمی از این فرهنگ است ولی سنت و اصالت و قدمت فرهنگ ایرانی عنصر جذابی برای ما بود. ایرانی‌ها، آدم‌های مهمان ‌نواز و دوست‌داشتنی هستند. ما دوستان زیادی در حین اقامت در ایران پیدا کردیم که بعدا به مونترال آمدند و الان با هم رفت و آمد زیادی داریم.

 

شما از یک پارادوکس در رفتار و اعتقادات مردم ایران حرف زدید، آیا این پارادوکس روی نگاه شما و ساخت موسیقی‌تان هم تاثیر داشت؟ به طور کلی مردم ایران را چگونه توصیف می‌کنید؟

ماکس: بله، باید بگویم از این پارادوکس به نفع ساخت موسیقی استفاده کردم. از تم شادی و غم، بالا و پایین و امید و نا‌امیدی همزمان در کنار هم استفاده کردم. اگر قطعه را گوش کنید این بالا و پایین را متوجه می‌شوید. به نظر من احساسات ایرانی‌ها با این پارادوکس‌ها توصیف می‌شود. سعی کردم آزادی درونی و محدودیت‌های بیرونی را که در زندگی ایرانی لمس کردم به این موسیقی منتقل کنم. در نهایت من در ایرانی‌ها یک خیال‌پردازی و رویا و امید به آینده می‌بینم که آن‌ها همیشه با خود دارند. انگار که با این روحیه خود را در شرایط ناخواسته سیاسی اجتماعی که گرفتارش شده‌اند حفظ می‌کنند.

ماد: ایرانی‌ها بسیار احساساتی هستند. شادی و غم خود را بسیار راحت نشان می‌دهند. ولی همان پارادوکس هم باعث شده که گاهی اوقات احساسات خود را پنهان کنند و اعتقاد قلبی‌شان را با ترس بروز دهند. گاهی هم چیزهایی را که می‌گویند دقیقا منظورشان نیست. مثلا مساله «تعارف» که واقعا برای ما پدیده جالبی بود. در تاکسی به ما می‌گفتند که مهمانشان باشیم و پول ندهیم ولی واقعا منظورشان این نبود. این چیزها به نظرم در راستای همان پارادوکس است که به صورت یک عادت یا فرهنگ درآمده است که البته جذاب است.

من معنی تعارف را خوب درک می‌کنم و می‌دانم که واقعا برای افرادی که از فرهنگ دیگر هستند خیلی متفاوت است. با این حال تجاربی هم با مردم عادی داشتید که اذیتتان کند؟

ماکس: ما فقط یک تجربه بد داریم. آن هم یکبار وقتی سوار تاکسی شده‌بودیم. یک نفر در تاکسی بود که وقتی فهمید ما از کانادا آمده‌ایم شروع به اعتراض به همراه ما کرد که چرا افرادی مثل ما را که در برابر و مقابل سیاست ایران هستیم، پذیرایی می‌کند! خوب خیلی عجیب بود ولی فقط همین یک نفر با ما بد برخورد کرد. هر جا رفتیم مردم ما را دوست داشتند.

 

درباره نمایشگاه عکس و رونمایی و مستندی هم که ساختید توضیح بدهید.

ماکس: ما این نمایشگاه را در مونترال برگزار کردیم. استقبال خیلی خوبی از آن شد. مستندی کوتاه درباره سفرمان ساختیم. نمایشگاه عکس‌های ماد را برگزار کردیم و آلبوم موسیقی را رونمایی کردیم.

ماد: من اسم این مستند را «گلستان» گذاشتم. در آن از صداهای  کسانی که برای ما شعر حافظ را خواندند استفاده کردیم و موسیقی «ماکس» را هم روی آن گذاشتیم. سعی کردیم تصویر خوب و شایسته‌ای از ایران، فرهنگ و هنر و سنتش ارائه دهیم. برای مردمی که هیچ ایده‌ای درباره مردم و خانواده‌های ایرانی در کبک ندارند. من از عکاسی برای ارتباط دادن افراد و مردم و فرهنگ‌ها به هم استفاده می‌کنم. برای اینکه ببینند در اصول اولیه انسانی همه ما یکی هستیم. در ساخت مستند، از تصاویر و عکس‌های خودم و بخشی هم از آرشیوهای «بی.بی.سی» استفاده کرده‌ام.

مهمترین چیزی که درباره خانواده‌های ایرانی فهمیدید چه چیزی است؟

ماکس: آن‌ها می‌خواهندخوب زندگی کنند. آرزوهای آن‌ها مثل همه مردم دیگر دنیا مشخص است. ولی متاسفانه گرفتار مسائل زیادی شده‌اند. اقتصاد، حکومت و حتی اوضاع آب و هوایی که شاید شادی و آرامش را از آن‌ها گرفته‌است. ولی نکته مهم این است که ما می‌توانیم باهم دوستان خوبی بشویم. می‌توانیم با هم اوقات خوشی را بگذرانیم.

ماد: من فهمیدم که چقدر ما شبیه هم هستیم و چقدر از هم دور مانده‌بودیم. اگر این فرهنگ را خوب درک کنیم، خیلی به هم نزدیک هستیم. اصول همه ما یکی است. مرزی در این میان وجود ندارد. ما این مساله را در برابر کشورهای دیگری هم که به آن سفر کردیم حس کردیم. ما می‌خواستیم یک پرتره خوب و زیبا از کشوری مثل ایران درست کنیم و یک هدیه به ایرانیان بدهیم. آن‌ها شایستگی این هدیه را دارند.

ماکس لُ‌بوا گرامی و ماد پلانتِ عزیز از شما سپاسگزاریم.

مریم ایرانی

 

نویسنده: مریم ایرانی

مطلب پیشنهادی:

Means of Exchange هنرمندی به نام شلی ژانگ

انتقاد ۹ هنرمند از سیاست مهاجرت کانادا

از نظر تاک فام، کانادا موجودیت خود را به کار و تلاش ناپیدای مهاجران مدیون است...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *