Fengye College Center
خانه / اخبار مونترال / خوانندگان / دل‌نوشته‌های یک تازه‌مهاجر!

دل‌نوشته‌های یک تازه‌مهاجر!

بخش «خوانندگان» هفته متعلق به خوانندگان است. تنها محدودیت انتشار مطالب در این صفحه قوانین کاناداست. سلیقه سردبیر و دست‌اندرکاران هفته در انتشار مطالب در این بخش تأثیری ندارد.

حمیده لامعی
سیزدهمین روز دسامبرِ سالِ 2018 ساعت 6.30 بعد از ظهر، ایستگاه «گی/کنکوردیا» سوار مترو می‌شوم، به سمتِ «انگرینیون». مترو نسبتا شلوغ است. با این‌که عصا به دست دارم ولی جوانی که روی صندلی «مخصوص آدم‌های کم‌توان» نشسته است، هم‌چنان سر جایش را می‌ماند. می‌دانم که در این مملکتِ قانون، حق دارم که بروم نزدیک و بخواهم که بلند شود ولی هنوز به این قوانین و حقوق خودم! عادت نکرده‌ام. بیشتر دلم می‌خواهد با یک لبخند و از روی لطف و احترام بلند شود و جایش را به من بدهد. خانم میانسالی در کیسه بزرگ و سیاهی که کف مترو گذاشته مشغول جست‌وجوست. منتظرم که از داخلش چیزی برای فروش بیرون بیاورد. مثل متروی تهران و با لحنی ثابت و تکرارشونده مثلا بگوید: «خانم‌ها، از این شال‌ها بخرید، نخ خالص، شبیه همین که روی سر خودمه، مغازه‌های تجریش 60 _70 تومان می‌فروشن، تو بازار شاید 50 تومان بدن، ولی من فقط 40 تومان میدم. اتو نمی‌خواد، رنگش ثابته، همه رنگشم دارم، یکی بخرین مشتری می‌شین، بِدَم خدمتتون. یا بخرین کادو بدین. همه مشتریام چند تا چند تا می‌خرن» و یا بگوید: «خانم‌ها، مدادهای مارک اسپنسر دارم، اصل اصل، یه بنده خدایی وارد کرده، نصف قیمت مغازه! ببینین، چشم خودم زدم! پاک نمی‌شه، اگر اشکم بریزین پائین نمیاد! هر کس می‌خواد، بِدَم امتحان کنین. همین یه جعبه مونده، اینم بفروشم می‌رم خونه. بخرین کادو بدین، همه مشتریام چندتا چندتا می‌خرن، بدم خدمتتون.»

یا صدای بلندگوی مترو که اعلام می‌کند: Prochein Station, lasalle از خیال متروی تهران می‌پرم به واقعیت متروی مونترآل! خانم میانسال هنوز در کیسه سیاه که این‌همه خاطره را زنده می‌کند در جست‌وجوست! و من یک لحظه به اطراف نگاه می‌کنم. من این جا چه می‌کنم؟ بین اینهمه غریبه! از رنگ و نژاد و فرهنگ متفاوت! همه در پالتوها و کاپشن‌های کلفت غرق شده‌اند. سرها کمی از کاپشن‌ها بیرون است. بعضی با کلاه‌های پرپشم و پوستی و بعضی بی‌کلاه! کوچک و بزرگ، زن و مرد و بچه همه برای فرار از سرمای منفی ده، سر تا پا پوشیده در لباس‌های گرم، کلاه و چکمه، دلم می‌سوزد، دلم می‌سوزد برای این‌ها و برای خودم! راستی من این جا چه می‌کنم؟

 

 

 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

دلنوشته‌ی یک تازه مهاجر: حیوانکم! اگر تو ایران بودی! اگر من ایران بودم! ….

حمیده لامعی /   اهل منزل همه خوابند. صبح یک‌شنبه و آخرین روز تعطیلات سال …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *