Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه : برف سرخ| قسمت سوم و پایانی

داستان کوتاه : برف سرخ| قسمت سوم و پایانی

جمیله هاشمی/قلب خالده  به  ضربان  افتاد. آهسته از جایش برخاسته به تعقیب شوهرش برآمد. به چشم‌های خود دید که  شوهرش  روی معشوقه‌اش را بوسید و دست‌هایش را حمایل گردن او نمود. در ماهی تابه‌ای رشک و حسد شعله‌ور گردید، عقده، کینه و جوشش انتقام چنان فکر و هوشش را استلا نمود که توان ایستادشدن نداشت. با غم‌و اندوه  فراوان کنار نادی خوابید، به هزار پهلو تپید تا خوابش بُرد. نادی غلتی زد که به زخم‌های خونین مادر تماس کرد، صدای آخ از گلویش پرید که نادی وحشت‌زده بیدار شد. مادر از درد به خود می‌پیچد. نادی چشمانش را مالیده  پرسید:

مادر، خواب  نکردی؟ مادر با گلوی پرعقده به تلخی گفت: بخواب عزیزم، نصف شب است. نادی سوال برانگیز به مادرش نگاه نمود، آه طولانی کشیده چشمانش را بست. وحشت‌زده برخاست به همه اتاق‌ها سرک کشید، دوباره  نزد مادر آمد و آهسته گفت:

پدر نیست. خالده از جایش برخاست، زخم‌هایش را در آئینه دید، از آهی دلش غبار بر روی  آئینه ظاهر گردید، یک  لحظه بعد آهسته- آهسته زوده شد. از خود پرسید: غبار آیینه زدوده شد، کدورت از آئینه‌ای دل تو زدوده نمی‌شود؟ به سرنوشت آینده خود و دختر بی‌گناهت فکر کن. هرگاه به فرهنگ تحمل متوصل می‌شدی؛ همه چیز درست می‌بود. مقدار محبتی که از محمود به گوشه‌ای قلبش می‌درخشید. برق در چشمانش انداخت و دلش صاف شد.  سایه نحوستی را که بر در و دیوار زندگی‌اش افتاده بوده دلگیرش کرد، به تلخی گریست. ناله‌ای نادی که به یاد پدر می‌گریست او را بیشتر آزرد. گوشی را برداشت و نمبر پولیس را دایر نمود. منصرف شد. جای زخم‌هایش سوزش داشت. گوشی تیلفون را محکم‌تر به دستش فشرد. دقایق به سرعت می‌گذشت. نگاه‌های حسرت‌بار نادی چون خوره به جانش افتاد. نفس‌اش بند آمد. تصور نمود، شریان‌های وجودش می‌ترکند. نمبر را دایر کرد ولی لب‌هایش روی هم چسپیده بود. گویی تقدیر نیرنگ دیگری داشت. همه چیز برایش مبهم می‌نمود و یا شاید. بار دوم و سوم  نمبر دایر کرد، ولی زبانش یارای حرف زدن نداشت. صدای زنگ دروازه او را تکان داد. نادی با فریادی آمیخته به  خوشحالی گفت: مامی، پدر آمد. خالده با دستان لرزان دکمه ایفون را فشرد. یک پولیس مرد و یک خانم با پولیس محلی وارد خانه شدند. نادی همین که خلاف توقع اش با چهره‌های ناآشنا مقابل شد، مایوس گردید و به مادرش  پناه بُرد. ترجمان به خالده گفت:

خانم میشل وکیل تو و این آقا  وکیل شوهرات. خالده در حالی که به وضاحت می‌لرزید، به آهستگی گفت: اگر خواهش کنم که موضوع را رسمی نسازید و شوهرم را رها نمائید، امکان دارد؟ ما با هم به تفاهم خواهیم رسید. آن‌ها حیرت‌انگیز به یک دیگر نگاه کردند. خانم  وکیل شانه‌هایش را بالا  انداخته گفت:

خانم! متوجه وخامت اوضاع هستی؟ کبودی چشمت، لب ترکیده و دست و پای بسته‌ات فریاد می‌کند و تو..؟ اگر کدام روز ترا به قتل برساند، باز چی؟  البته در آن صورت ما مسوول نخواهیم بود. بدن خالده به چندش افتاد. «آزموده را آزمودن خطاست.» خانم وکیل دوباره حرفش را تکرار نمود. خشم محمود را هنگام زدن به نظرش مجسم ساخت که به ناله‌هایش وقتی نمی‌گذاشت و با دو و دشنام شلاقش می‌زد. با خود گفت:

راست می‌گویید. ولی سرنوشت  دخترم چی خواهد شد؟ خانم پرسید: چرا شوهرتان شما را لت کرد؟ گفت: شب‌ها خانه نمی‌آمد، و باز به نیرنگ‌های سر من کلاه می‌گذاشت. تا این‌که یک روز به چشم‌های خود دیدم که  همراه یک خانم مو طلایی دست به دست  می‌گردد. ازش پرسیدم؛ به زبان خود اقرار کرد. همین که  همراهش  استدلال نمودم، مرا زیر مشت و لگد گرفت و سرانجام با کمربندش .. خانم متاثر شده پرسید:

تو هم او را زدی، یعنی از خود دفاع  نمودی؟  خالده به تلخی تبسم نموده گفت: متاسفانه کلچر به دست و پای ما قفل و زنجیر شده است. خانم به تمرخه پوزخندی زد و گفت:

لت و کوب شوهر چطور، جز کلچرتان است؟! ازدواج‌تان به رضایت خود شما بوده و یا باز هم مطابق کلچرتان به زور و تحمیلی..؟ خالده که از خجالت سرخ شده بود؛ سرش را پائین انداخت و با خود گفت: در بگیری محمود، در خلای که  خود ما تولید نموده‌ایم، چقدر زمینه مداخله مساعد شده. بار دیگر ندامت گوشه چشمی به خالده نشان داد. آه  کشیده  گفت: «چون افتادی تپیدن مصلحت نیست.» از هم پاشی خانواده‌ات. صدای ترجمان رشته افکار خالده را گسست، آهی سوزنده کشیده به چشمان پرتمنای دخترش نگاه نمود. ترجمان مکررا پرسید:

بلی، ازدواج  ما به رضایت کامل خود ما صورت گرفته است. خانم به طرف همکاران خود دیده سرش را شور داد. وکیل  محمود که  مرد متجسسی بود. پرسید: اگرشوهرات حاضر شود که با تو تفاهم نماید ولی از معشوقه  خود  دوری نکند، باز هم حاضر هستی که با وی کنار بیایی؟ خالده  در حالی که شگفته معلوم می‌شد. گفت:

مشکل است.  شاید به او بگویم که اگر خودش در موقف من قرار بگیرد، تحمل رقیب را خواهد داشت؟  بعد به گریه شد و افزود: تمنای بزرگی در چشمان دخترم حس می‌کنم که با تضروع می‌گوید: پدرم را از من نگیر. هر باری که  چشمان زیبایش دور می‌زند و پدر را جست‌وجو می‌کند دردهایم را فراموش می‌نمایم. البته همین تمنا او مرا به  از خود گذری و قبول خطر وا می‌دارد.

دم خر محمود هنوز هم یک بلست داشت. خودش را ذیحق و تجسس خالده را زیاده‌رویی و مداخله می‌دانست. ردیف  می‌کرد که فرق  میان  خالده  و تارا را دریابد. باری اشتیاق دیدار دخترش بر تو سن غرورش غالب می‌شد و راه بازگشت می‌جست، مگر بودن با خالده را که به پولیس  تسلیم  نموده بودش، کسرشان می‌پنداشت. زمانی  که وکیل پیشنهاد مفاهمه با خانمش را مطرح کرد، با خشونت تمام رد نمود و بدون  تامل گفت: نی‌نی، هرگز . او با  این عمل خود هر نوع رشته‌ای را که با من داشت، گسست و عزت‌نفس مرا لگدمال نمود.

وکلا هر دو جانب دست به کار شدند و خط  فاصل  میان زن و شوهر را چنان تیره کشیدند که تا به خود آمدند اوراق  طلاق بین‌ شان امضای گردید.

بنابر فیصله‌ای محکمه نادی در هفته دو روز همرای پدر و بقیه نزد مادرش می‌بود. وی که  چوب سوخت بی‌اتفاقی والدین بود؛ مکنونات  قلبی‌اش  را در رسامی ابراز می‌کرد؛ مادر را دم در منزل در حالت انتظار، پدر را در حالت فرار و خودش را میان هر دو دلواپس ترسیم می‌نمود. در ظاهر مهر سکوت بر لب زد ولی قلب‌اش مملو از گله، شکوه  و شکایت بود. پدر و مادر هنگام تسلیمی نادی با هم دعوا داشتند. برف رنگین به خون نادی خط فاصل‌شان را تیره‌تر و ماندگارتر ساخت که به سوگ دایمی نشستند./ پایان

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: حادثه‌ای شب (همراه با قسمت دوم و قسمت نهایی)

 نمی‌دانم چند ساعتی از شب گذشته بود که من با خیالات صبور راز و نیاز داشتم. شاید هم نیمه‌های شب بود که دروازه‌ای همسایه‌ای ما که متصل به  صالون ما بود، تک‌تک شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار