Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دانش و اندیشه / آنا کارنینا |بخش اول از دو بخش

آنا کارنینا |بخش اول از دو بخش

از کتاب «زندگی لئو تولستوی» نوشته رومن رولان

ترجمه: رضا داودی/«آنا کارنینا» به همراه «جنگ و صلح» اوج دوران بلوغ فکری لئو تولستوی را نشان می‌دهد. اثری در حد کمال است که ذهنی مطمئن از حرفه هنری آن را غنی از تجربه ساخته و برای آن دنیای احساس دیگر هیچ رمز و رازی ندارد. اما عاری از این آتش جوانی، این طراوت و تازگی هیجان است. در جنگ و صلح، تولستوی همین شادی را نمی‌آفریند. آرامش گذرای اوایل ازدواج از میان رفته است. در دایره سحرانگیز عشق و هنر، که کنتس تولستوی در اطراف او ایجاد کرده است، نگرانی‌های اخلاقی شروع به وارد شدن می‌کنند.

در فصول اول جنگ و صلح، یک سال پس از ازدواج، رازگویی‌های شاهزاده آندره به پییر در مورد ازدواج بیانگر سرخوردگی انسانی است که در زن محبوب خود غریبه‌ای، دشمنی معصوم و مانعی ناخواسته برای رشد اخلاقی می‌بیند. نامه‌های سال ۱۸۶۵ بازگشت آتی تشویش‌های دینی را اعلام می‌کنند. این‌ها در کل تهدیدهایی مختصر هستند که سعادت زیستن آن‌ها را از میان بر می‌دارد. اما در ماه‌هایی که تولستوی جنگ و صلح را در سال ۱۸۶۹ به اتمام می‌رساند، لرزه‌ای شدیدتر ایجاد می‌شود: او اطرافیان خود را چند روزی ترک کرده بود، و از مستقلاتی شخصی دیدن می‌کرد. شبی، هنگامی که در خواب بود، ساعت دو صبح زنگ در به صدا درآمد:

«به شدت خسته بودم، خواب‌آلود بودم و حالم خوب بود. ناگهان، چنان اضطرابی و ترسی من را فرا گرفت که هرگز آن را تجربه کرده بودم. این را با جزئیات برای تو تعریف می‌کنم: واقعا وحشتناک بود. از تخت جهیدم و دستور بستن درشکه را دادم. حین این‌که درشکه بسته می‌شد، دوباره خوابم برد و وقتی بیدار شدم، کاملا خوب شده بودم. دیروز همین اتفاق دوباره تکرار شد، اما با شدتی بسیار کمتر …»

قصر توهمات، که با دقت و تلاش بسیار به عشق کنتس تولستوی ساخته شده بود، تَرَک برداشت. در خلاء‌ای که اتمام جنگ و صلح در ذهن این هنرمند ایجاد کرده بود، تولستوی درگیر دغدغه‌های فلسفی و آموزشی شده بود: می‌خواهد اثری آموزشی برای مردم بنویسد؛ چهار سال تمام با کوشش بسیار بر روی آن کار می‌کند؛ بیشتر از جنگ و صلح به آن افتخار می‌کند و وقتی در سال ۱۸۷۲ آن را می‌نویسد، آن را دوباره در سال ۱۸۷۵ بازنویسی می‌کند. سپس به زبان یونانی دل می‌بازد، از صبح تا شام به مطالعه یونانی می‌پردازد و کارهای دیگر را رها می‌کند، با «گزنوفانس شیرین» و هومر، همان هومر حقیقی، نه هومرِ مترجمان آشنا می‌شود، تمام این ژوخوسکی‌ها و ووس‌ها که با صدایی از گلو، ناله کنان و لوس می‌خوانند، اما «این شیطان دیگر که با صدای کامل می‌خواند، بدون این‌که به ذهن‌اش خطور کند که کسی ممکن است به او گوش کند.»‌

«بدون شناخت زبان یونانی، از تعلیم هیچ خبری نیست؛ … معتقدم که از هر آن چه که در زبان بشر، حقیقتا زیباست، و زیبایی ساده‌ای دارد، تاکنون هیچ نمی‌دانستم.»

این یک دیوانگی است: او قبول دارد. او با چنان شوری به مدرسه می‌رود که از این شور بیمار می‌شود. در سال ۱۸۷۱، باید با قمیز (فرآورده‌‌ای است که از تخمیر شیر مادیان بدست می‌آید) خود را در سامارا و در نزد باشقیرها درمان کند. به غیر از زبان یونانی، از همه چیز ناراحت است. در پی یک دادگاه در سال ۱۸۷۲، به جِد، صحبت از این می‌کند که هر چه که در روسیه دارد، بفروشد و در انگلیس مستقر شود. کنتس تولستوی متاثر است:

«اگر همیشه غرق زبان یونانی خودت شوی، خوب نخواهی شد. آن‌ها هستند که باعث این دلهره و بی‌تفاوتی تو در زندگی حال حاضر تو می‌شوند. بی‌خود نیست که یونانی را زبان مرده می‌خوانند: این زبان انسان را در حالت روحی مرده قرار می‌دهد.»

در نهایت، پس از بسیاری از پروژه‌های تازه طرح شده‌ای که ناتمام ماند، در روز ۱۹ مارس سال ۱۸۷۳، با خوشحالی بسیار کنتس، او نگارش رمان آنا کارنینا را آغاز می‌کند. در هنگامی که بر روی آن کار می‌کند، زندگی‌اش به واسطه مرگ افرادی از خانواده غمگین شده است؛ همسرش بیمار است. «سعادت در خانه حکمروایی نمی‌کند …»

در این رمان، ردی از این تجربه تلخ و ناراحت‌کننده و این احساسات سرخورده وجود دارد. به غیر از فصول مربوط به نامزدی لِوین، عشق دیگر شعری جوان نیست که با صفحاتی از جنگ و صلح تا زیباترین شعرهای تغزلی تمامی اعصار برابری می‌کند. در عوض، این رمان مشخصه‌ای تلخ، احساساتی و تحکم‌آمیز دارد. به مانند جنگ و صلح، سرنوشت محتومی که در این رمان حکمروایی می‌کند، مانند خدای کریشنا، قاتل و آرام، سرنوشت امپراتوری‌ها، جنون دوست داشتن و «ونوس به طور کلی …» نیست. این سرنوشت محتوم است که در صحنه شگفت‌انگیز مجلس رقص، جایی که احساسات بدون این‌که متوجه باشند، حکمفرما می‌شود، به زیبایی معصومانه آنا، پوشیده از افکار و لباس مخملی سیاه رنگ، «فریبندگی تقریبا جهنمی» هدیه می‌کند. این همین زیبایی است که چهره آنا را درخشنده می‌سازد « نه از شادی، این درخشش وحشتناک یک حریق در شبی تاریک است.» به خاطر همین زیبایی است که در رگ‌های این زن وفادار و معقول، این مادر دوست داشتنی و جوان، نیرویی شهوانی جریان ‌می‌یابد و در قلب‌اش جای می‌گیرد و تا او را از بین نبرد، او را رها نمی‌کند. هیچ یک از کسانی که به آنا کارنینا نزدیک می‌شوند، از جذبه و ترس این هیولای پنهان مصون نیستند. اولین‌بار کیتی است که آن را کشف می‌کند. ترسی رازآلود به شادی ورونسکی وقتی به دیدن آنا می‌رود، افزوده می‌شود. لِوین در حضور او اراده خود را از دست می‌دهد. خود آنا، به خوبی می‌داند که این نیرو به او تعلق ندارد. به مرور که داستان پیش می‌رود، احساس شدید او را تکه‌تکه تمامی بنیاد اخلاقی این فرد مغرور را می‌خورد. هر چیز خوبی که درون آن است، روح شجاع و صادق او از هم می‌پاشد و فرو می‌ریزد: او دیگر توان قربانی کردن تکبر اشرافی خود را ندارد؛ زندگی‌اش دیگر موضوعی جز مورد خوشایند محبوب واقع شدن، ندارد؛ با ترس و شرم حاضر، خود را از بچه‌دار شدن محروم می‌کند؛ حسادت شکنجه‌اش می‌دهد، نیروی شهوانی که او را به بردگی کشیده مجبورش می‌کند تا با رفتارها، با صدا و چشمانش دروغ بگوید؛ او در میان زنانی قرار می‌گیرد که تنها تلاش می‌کنند تا سرشان به سوی هر مردی بچرخد؛ متوسل به مورفین می‌شود تا خرفت تر شود، تا روزی که تشویش‌های غیرقابل تحمل که او را می‌خورند با احساسی تلخ از سقوط اخلاقی، او را به زیر چرخ واگن قطار پرتاب می‌کنند. «و رعیت روستایی کوچک اندام با ریش ژولیده» – تصویری منحوس که در خواب می‌دید و در خواب‌های ورونسکی بود – بر روی پله واگن خم می‌شود» و «خم شده بود بر روی یک کیف و در جست‌وجوی بقایای چیزی در آن بود، که آن چیز زندگی با عذاب‌هایش، خیانت‌ها و رنگ‌هایش بود.»

و پروردگار می‌فرماید: «انتقام برای من محفوظ است.» / ادامه دارد

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

آنا کارنینا

از کتاب «زندگی لئو تولستوی» نوشته‌ی رومن رولان ترجمه: رضا داودی بخش دوم و پایانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار