Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سیاست و اقتصاد / خط قرمز باریک : مفهوم وطن، بی‌وطنی و وطن‌گرایی؛ چرا هرجایی خانه خود آدم نمی‌شود
به باور بسیاری، انسان دور از وطن مانند قطعه‌ای از پازل گمشده است.

خط قرمز باریک : مفهوم وطن، بی‌وطنی و وطن‌گرایی؛ چرا هرجایی خانه خود آدم نمی‌شود

سجاد صاحبان زند/وقتی قاضی دادگاه از خسرو گلسرخی خواست تا از خودش دفاع کند، او ترجیح داد بنشیند، چرا که «به جز دفاع از خلق‌اش»، نمی‌خواست چیز دیگری بگوید. این موضوع به قیمت جانش تمام شد، اما نکته‌ای بسیار مهم در خود داشت. جدای از تمام فروتنی‌ها و از خودگذشتگی‌های خسرو، او به یاد ما آورد که نویسنده صدای مردم سرزمین‌اش است. این نکته بسیار درست است. نویسنده‌ها چه بخواهند و چه نخواهند برخواسته از جامعه‌ای هستند که از آن برآمده‌اند. به عبارتی عصاره مردم هستند. به همین علت است که نویسنده‌ها، هر کدام ساز خودش را می‌زند.

چه ساعدی و هدایت، و چه نویسندگانی همچون محمدعلی جمالزاده، بزرگ علوی، تقی مدرسی و بسیاری دیگر از نویسندگان، با این‌که سال‌های پایانی خود را در خارج از ایران گذراندند، همیشه ایرانی ماندند و انگار فقط محل زندگی‌شان خارج از ایران بود.

به جامعه ایرانی‌های مونترال نگاه کنید. آیا همه آن عاشقان سینه‌سوخته ایران و فرهنگ ایرانی هستند؟ آیا همه آن‌ها به دلخواه در کشوری هزاران کیلومتر دور از سرزمین مادری‌شان زندگی می‌کنند؟ آیا آن‌ها می‌خواهند فرهنگ و زبان مادری خود را به تمامی حفظ کنند یا آن‌که می‌خواهند فرهنگ کشور میزبان را بپذیرند؟ آیا همه آن‌ها احساس می‌کنند که دور از سرزمین‌شان هستند یا آن‌که برخی گمان می‌کنند خانه‌شان همین‌جاست که در آن زندگی می‌کنند؟ آیا مفهوم وطن برای همه یکسان است؟

همان طور که دو نویسنده بزرگ معاصر، صادق هدایت و غلامحسین ساعدی دو نگاه متفاوت به مفهوم وطن و غربت دارند، ایرانی‌‌تبارهای مونترال (و احتمالا دیگر ایرانی‌ها خارج از ایران) هم همین‌گونه دو نگاه متفاوت به میهن و دوری از آن دارند. صادق هدایت، با همه علاقه‌ای که دست‌کم در سال‌هایی به ایران باستان داشت، دوست نداشت به هیچ‌وجه در ایران بماند. نگاه او را می‌توان به طور کامل در کتاب «حاجی آقا» دید، جایی که از دست رجاله‌ها خسته شده بود و نمی‌خواست دیگر در آن بماند. در مقابل او، غلامحسین ساعدی که به ناچار و از ترس جانش ایران را ترک کرده بود، در حسرت وطن می‌سوخت و دق‌ مرگ شد.

آیا وطن، مفهوم خاصی دارد؟ آیا خاک، خانه، خرابه، کوچه و خیابان حس خاصی دارد؟

غلامحسین ساعدی در کنار بزرگ علوی. او با آن‌که در اروپا هم در کنار دوستانش بود، اما برای وطن بی‌قراری می‌کرد.

ریشه‌ها و همیشه‌ها

هدایت و ساعدی هر دو دور از وطن درگذشتند و جالب این‌که هر دو در گورستان پرلاشز پاریس در کنار هم آرمیده‌اند و جالب‌تر این‌که ساعدی به هدایت علاقه داشت و او را می‌ستود، با این‌که عقاید متفاوتی در مورد وطن داشتند.

داستان خودکشی هدایت، هنوز و بعد از سال‌ها محل بحث است. در کنار همه باورهایی که در مورد یاس فلسفی او وجود دارد، یک روایت هم هست که علت خودکشی او را میل نداشتن به بازگشت به وطن عنوان می‌کند. می‌گویند که هدایت به بهانه درمان روانی خود ویزای دو ماهه پاریس گرفته بود و در همان موقع قصد داشت به سوییس برود، اما ویزای سفر او به سوییس با تاخیر صادر شد و البته قبل از این‌که ویزا صادر شود، هدایت خودکشی کرده بود. انگار هدایت دوست نداشته بعد از ویزای دو ماهه‌اش به ایران برگردد، به ویژه این‌که احتمالا کارش را به دلیل سفر از دست می‌داد و بی‌پول و مایوس، نمی‌توانست ادامه دهد. روایت م.فرزانه از او نشان می‌دهد که هر چه موقع بازگشت او به ایران نزدیک‌تر می‌شده، دلگیرتر می‌شده است.

در مقابل ساعدی دوست داشت به وطن برگردد، هرچند اگر به قیمت جانش تمام شود. او سابقه مصرف بی‌رویه مشروبات الکلی را داشت و در سال‌های نه‌چندان طولانی زندگی در پاریس چندان در نوشیدن الکل افراط کرد که درگذشت. می‌گویند ساعدی در دوری از وطن دق کرد.

مارکس در تحلیل تحولات انقلابی در فرانسه، بارها از مفهوم وطن فراتر می‌رود و از جهان وطنی حرف می‌زند. با این همه به نظر می‌رسد که تقابل چپ‌گرایانه بیش از آن‌که با وطن‌دوستی باشد، با مفهومی است که باید آن را با عنوان وطن‌پرستی یا ناسیونالیسم بشناسیم.

چه ساعدی و هدایت، و چه نویسندگانی همچون محمدعلی جمالزاده، بزرگ علوی، تقی مدرسی و بسیاری دیگر از نویسندگان، با این‌که سال‌های پایانی خود را در خارج از ایران گذراندند، همیشه ایرانی ماندند و انگار فقط محل زندگی‌شان خارج از ایران بود. محمدعلی جمالزاده که او را پدر داستان‌نویسی مدرن ایرانی می‌دانند، در دوازده سالگی به بیروت رفت و کمی بعد برای همیشه راهی اروپا شد. جمالزاده در صد و پنج سالگی درگذشت، همان همان دوازده سالی که در ایران زیسته بود کافی بود تا همه عمر درباره ایران و به فارسی بنویسد.

چرا جمالزاده با این فقط ۱۲ سال از ۱۰۵ سال عمرش را در ایران بوده، همیشه یک ایرانی به حساب می‌آید؟ چرا هیچ وقت او از سوییس ننوشته است و اگر هر اشاراتی در کارهایش هست، کسی به آن‌ها توجهی ندارد؟ چرا تقی مدرسی، با آن‌که سال‌ها در آمریکا زندگی کرده و همسری آمریکایی داشته، هرگز به انگلیسی ننوشته است؟ آن تایلور، همسر او یکی از مشهورترین نویسنده‌های آمریکاست، اما با این همه تقی مدرسی برای همیشه ایرانی ماند.

میلان کوندرا با آن‌که مفهوم وطن را مبهم می‌داند، اما این روزها برای دیدار از وطن بی‌قراری می‌کند.

 

وطن‌گرایی یا جهان‌گرایی؟

وطن مفهوم گسترده‌ای که می‌توان درباره‌اش بسیار نوشت، اما برخی از اندیشمندان باور دیگری دارند. یعنی به جای آن‌که یک روستا، شهر یا کشور را وطن بنامند، از مفهمومی به نام جهان – وطنی حرف می‌زنند. بیشتر اندیشمندان چپ‌گرا را می توان در این گرایش فکری جست. آن‌ها به جای آن‌که از وطن حرف بزنند، از مفهوم انسان سخن می‌گویند و برایشان مهم نیست این انسان کجا زندگی می‌کند.

همیشه در خانه بودن به معنای یکی شدن با یک مفهوم بزرگ و یکپارچه به صورتی پیوسته است. یعنی ما در بخشی از جهان زندگی می‌کنیم که بخشی از آن بوده‌ایم. یعنی تعلق خاطر به چیزی که هویت ما در آن شکل گرفته است. اگر این هویت، این شخصیت و این باور را از خودمان بگیریم، بدل به تکه‌ای گوشت و پوست می‌شویم. تمام.

بخشی از این تفکر را باید در تقابل در وطن‌پرسی افراطی در قرن هجدهم و نوزدهم بجوییم، در سال‌های که اندیشه‌های چپ‌گرایانه شکل گرفت. مارکس در تحلیل تحولات انقلابی در فرانسه، بارها از مفهوم وطن فراتر می‌رود و از جهان وطنی حرف می‌زند. با این همه به نظر می‌رسد که تقابل چپ‌گرایانه بیش از آن‌که با وطن‌دوستی باشد، با مفهومی است که باید آن را با عنوان وطن‌پرستی یا ناسیونالیسم بشناسیم. در ناسیونالیسم، نخستین اتفاقی که می‌افتد جهان به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم می‌شود و نخستین جرقه مشکلاتی از قبل جنگ است.

اما این‌که کسی زادگاهش را دوست داشته باشد و به آن ببالد چه مشکلی می‌تواند داشته باشد؟ به هر حال کسی نمی‌تواند هویتش را پنهان کند، همان‌طور که نمی‌تواند لهجه‌اش را. وقتی در سال‌های بعد از نوجوانی به کشوری دیگر می‌رویم و به زبانی دیگر حرف می‌زنیم، به احتمال فراوان تا آخر عمر لهجه خواهیم داشت.

 

صادق هدایت چنان از وطن و رجاله‌ها گریزان بود که دوست نداشت به ایران برگردد.

مفهوم وطن

مارتین هایدگر، فیلسوف شهیر آلمانی، در کتابی تحت عنوان «مفاهیم اساسی متافیزیک» که با استفاده از جزوه‌های درسی او در خلال سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۰ تدوین شده است، در رابطه با مفهوم فلسفه از قلم گئورگ فیلیپ فریدرش فون هاردنبرگ که با لقب نوالیس شناخته می شود، می نویسد: «فلسفه حسرت وطن است. تمایل انسان برای حضور در خانه، علیرغم بودن در هر جای دیگر است.»

اما آیا وطن چند خیابان و یک خانه سنگی و آجری یا چند چیز بی‌جان است؟ آیا وطن هویتی نیست که در ما شکل گرفته است؟

محمدعلی جمالزاده که او را پدر داستان‌نویسی مدرن ایرانی می‌دانند، در دوازده سالگی به بیروت رفت و کمی بعد برای همیشه راهی اروپا شد. جمالزاده در صد و پنج سالگی درگذشت، همان دوازده سالی که در ایران زیسته بود کافی بود تا همه عمر درباره ایران و به فارسی بنویسد.

همیشه در خانه بودن به معنای یکی شدن با یک مفهوم بزرگ و یکپارچه به صورتی پیوسته است. یعنی ما در بخشی از جهان زندگی می‌کنیم که بخشی از آن بوده‌ایم. یعنی تعلق خاطر به چیزی که هویت ما در آن شکل گرفته است. اگر این هویت، این شخصیت و این باور را از خودمان بگیریم، بدل به تکه‌ای گوشت و پوست می‌شویم. تمام.

همین هویت است که ما را شکل داده است و به ما آرامش می‌دهد، انگار که قطعه‌ای از پازلی گم‌شده بار دیگر به جای خودش برگردد و حسرت وطن از همین هجران بر می خیزد و ما را برای یافتن خانه مان تشویق می کند تا دوباره روح محروم خود را در وضعیتی تام و کامل احساس کنیم. به تعبیر پیتر برگر، وضعیت انسان در عصر «اذهان بی خانمان» هر چقدر هم نارحت کننده باشد، حتما به پناهگاه، خانه و وطنی نیاز دارد که در آن به آرامش برسد. این پناهگاه برای هدایت اروپاست و برای ساعدی، تهران، هر چند که تبریزی است.

مفهوم وطن می‌تواند برای نویسنده‌ای همچون میلان کوندرا مبهم باشد و او آن‌را نپذیرد، چون در فرانسه پناهگاه خود را یافته است. او سال‌ها خود را راننده شده از کشورش یافته و قطعا نباید آن‌را دوست داشته باشد، اما جالب است که وقتی به او پیشنهاد بازگشت و دیدار از وطن را می‌دهند، با همه کهنسالی‌اش دست از پا نمی‌شناسد و می‌خواهد زودتر برگردد. حتی همسرش اعلام می‌کنند و میلان دوست ندارد گرفتار فراینده اداری برای دریافت مجوز به کشور زادگاهش شود.

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

مروری بر ترور مخالفان، به بهانه قتل جمال خاشقچی| هرگز از مرگ نهراسیده‌ایم

سجاد صاحبان زند/ این روزها برخی از دولت‌ها چنان بر سر و سینه می‌زنند و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *