قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center

پدال و فرمان

وحید امیری حدود ۹ سالی می‌شود که کانادا زندگی می‌کند، شغل اصلی او نفت و گاز است اما‌ در کنار سکوهای نفتی و مخازن گازی، در مورد اتومبیل هم می‌نویسد. وقتی‌که 8 ساله بود، با اولین مجله ماشینی که پدرش برایش خرید، عاشق اتومبیل شد و حالا بعد از سال‌ها مقالاتش در همان مجله ماشین هم چاپ می‌شود. از طرفداران پروپا‌قرص جرمی کلارکسون است و خودش اعتقاد دارد نوشته‌هایش به‌شدت از این ژورنالیست متخصص ماشین و سبک گفتار و نوشتار او تأثیر گرفته است.

 

 

تست فنی آئودی RS7

ملاقات با موشک سرخ

وحید امیری

 

وقتی داشتم از روی پل شامپلان رد می‌شدم، اصلاً نمی‌دانستم که امروز قرار است ملاقاتی با یکی از سریع‌ترین سدان‌های دنیا داشته باشم، چند ماه پیش و هنگام زمستان دیده بودمش. آن زمان هنوز بیمه نداشت و نمی‌شد راندش، تازه راندن این موشک سریع با تایرهای زمستانی و روی برف و یخ هم اصلاً فایده نداشت؛ اما امروز سوژه خودروی دیگری بود. داشتم می‌رفتم که هم دوست عزیزم پدرام که مدیر یکی از نمایشگاه‌های بزرگ آئودی‌ مونترال هست را ببینم و هم آئودی A3 را تست کنم. وقتی پیچیدیم توی پارکینگ آئودی، با اشتیاق نگاهی به ‌ردیف آئودی‌های پارک شده کردم، ولی آنجا نبود.

بعد از کلی احوال‌پرسی و گپ زدن در کافی‌شاپ آئودی، درحالی‌که کروسان تازه و نرمم را گاز می‌زدم، از پدرام پرسیدم راستی RS7 ژورنالیست‌ها هنوز اینجاست؟ بعد از یک تلفن کوتاه گفت که خیلی خوش‌شانسی، ماشین قرار بود امروز از این نمایندگی برود ولی برای بردنش دیر کرده بودند و من حالا می‌توانستم حسابی عشق‌بازی کنم. در کمتر از ۵ دقیقه با کلید RS7 برگشت، به من گفت که ماشین را بیاورم جلو تا او کارهای کاغذبازی را انجام بدهد و گواهینامه من را ثبت کند.

با خودم فکر کردم آمده بودم یک A3 تست کنم اما حالا سوئیچ یک RS7 دستم بود. با ۲۰ اینچ رینگ و پوزه کشیده و آن رنگ قرمزش، واقعاً شبیه یک موشک چابک در گوشه‌ای از گاراژ چشم‌به‌راه من نشسته بود. وقتی درب را فقط با لمس دستگیره باز کردم، بوی چرم حس بویایی من را حسابی تحریک کرد و حس اصالت را در من زنده کرد. کلید رو هل دادم تو جیبم، بدون مکث دکمه استارت رو فشار دادم و عقربه‌های ماشین با آن LED های قرمز رنگ دورش، مثل گیج‌های هواپیما روشن شدند، صدای موتور زیر فضای بسته گاراژ شبیه، قل زدن مواد مذاب کوه آتش‌فشان بود و من تصمیم داشتم این کوه آتش‌فشان را منفجر کنم.

 

به‌آرامی رفتم جلوی در و منتظرش شدم، تصمیم گرفتم چند دقیقه به صدای سیستم موسیقی بنگ‌اند‌الفسن ۷۰۰۰ دلاریش گوش دهم، کانال موسیقی راک را انتخاب کردم و آهنگی که داشت پخش می‌شد به بهترین شکل با زمان هماهنگ بود، AC/DC Thunder struck! با هر ضربه درام آیینه‌های ماشین می‌لرزیدند و سیستم اسکن خودکار بنگ‌اندالفسن تمرکز موسیقی در کابین ماشین را چنان تنظیم می‌کرد که انگار به کنسرت این گروه رفته‌ای.

پدرام آمد بیرون و سوار ماشین شد و آرام از پارکینگ آمدیم بیرون، ظهر بود و هوا آفتابی و خیابان هم خلوت، آرام وارد بلوار اصلی شدم، ماشین مثل یک سواری لوکس آرام و بی‌صدا بود، هیچ آثاری از هیولای زیر کاپوت احساس نمی‌شد، وقتش بود که تنظیمات لازم را انجام بدهم، خودم را محکم گرفتم چون حدس می‌زدم 605 اسب بخار قدرت، وقتی یک‌دفعه از سیستم لانچ کنترل بزند بیرون می‌تواند مهره گردنم را جابه‌جا کند. پشت چراغ‌قرمز ایستادیم، درحالی‌که پای چپم را روی پدال ترمز فشار می‌دادم، دور موتور را به 4 هزار رساندم، حس می‌کردم کُل ماشین عین جانوری وحشی که موقع حمله عضلاتش می‌لرزد، زیر پاهایم دارد تقلا می‌کند.

چراغ سبز شد، پدال ترمز را رها کردم، چنان روی صندلی فشرده شدم که مجبور بودم فرمان را محکم‌تر بگیرم، انگاری دستی داشت از پشت یقه من را می‌کشید تا چراغ‌قرمز بعدی فاصله زیادی نبود و نمایشگر روی شیشه داشت ۱۳۰ کیلومتر بر ساعت را نشان می‌داد، وقت ترمز گرفتن بود، حالا همان دست داشت من را با صورت هل می‌داد توی فرمان… اوکی پس 600 اسب و ترمز سرامیکی اینطوریست!

بالاخره وارد اتوبان شدیم، تعویض دنده‌ها رو به‌صورت دستی از روی پدل شیفتر روی فرمان انجام دادم چون دلم نمی‌خواست صدای زیبای این موتور کم بشود، چند ثانیه بعد نشانگر روی صفحه ۲۱۰ کیلومتر بر ساعت را نشان می‌داد همراه با یک علامت تعجب بزرگ که یعنی سرعتم ما بالاتر از حد جاده‌ای که در آن می‌رانیم، است!…خیلی بالاتر البته! به‌سرعت پشت یک ب‌ام‌و M3 رسیدم، کمی پدال گاز را رها کردم، صدای سوختن چند قطره سوخت اضافی داخل اگزوز حرف نداشت، مثل صدای شلیک مسلسل‌های ضد هوایی بود که مطمئن هستم راننده ب‌ام‌و را متوجه حضورم کرد. M3 اصلاً خیال نداشت کنار برود، من دوباره پایم را کوبیدم روی پدال گاز و این بار چنان به سپر عقبش نزدیک شدم که فکر کنم تنها چیزی که توی آیینه می‌دید چراغ‌های LED غول کوچولوی قرمزرنگ من بود، نگاهی به سرعت کردم، ۱۸۵ کیلومتر در ساعت سپر به سپر! این بار راننده M3 با دیدن این صحنه بی‌اختیار با سرعت به سمت راست رفت و راه را برای سلطان جاده باز کرد، وقتی کنارش رسیدم دنده را از ۷ به ۵ عوض کردم، دورشمار بدون مکث به ۷۵۰۰ دور در دقیقه پرید، لبخندی به راننده شکست‌خورده زدم و این بار با نعره اگزوزهای اسپرت RS7 از او خداحافظی کردم!….RS7 معرکه بود و M3 در مقابلش مثل یک لاک‌پشت کند و آرام به نظر می‌رسید!

 

از اتوبان بیرون رفتیم و خروجی‌های پیچ‌درپیچ را با حداکثر سرعت رد شدیم از صدای جیغ لاستیک‌ها معلوم بود که این سدان بزرگ آرام‌آرام دارد لیز می‌خورد! بعد از مدتی راندن، پدرام از من خواست که در یک پارکینگ بایستم و مسیر برگشت را خود او براند، چون می‌دانستم که اولاً ده‌ها کلاس آموزش سرعت با خود شرکت آئودی رفته و دوما راننده خیلی بهتری نسبت به من هست، با خوشحالی روی صندلی بغل نشستم و برای نیم ساعت باقی مانده این تست فنی، بهترین لذت را تجربه کردم، بعضی جاها چنان سریع پیچ‌ها را پیچید که من مطمئن بودم الآن چپ می‌کنیم، چنان سریع روی پیچ‌ها فرمود را تصحیح می‌کرد که تصویر جاده تار می‌شد، قیافه پدرام با کت‌وشلوار و کراوات و آن‌طور دیوانه‌وار راندن واقعاً جالب بود! باید اعتراف کنم خیلی وقت بود که این‌همه هیجان‌زده نشده بودم، همه‌چیز عالی بود، صدای توضیحاتش بعضی وقت‌ها در نعره RS7 گم می‌شد و من می‌دیدم که دورشمار موتور روی قسمت قرمز (7000) نوسان می‌کند!

 

وقتی ماشین را پارک می‌کردیم، هنوز باورم نمی‌شد که سدانی به این لوکسی، وقتی به حد نهایت می‌رسانیش، چگونه مثل یک ماشین مسابقه‌ای عمل می‌کند و پنج دقیقه بعد آرام و باشخصیت مثل کت‌وشلوار و کروات مدیر آئودی، جدی و متین می‌شود! بعد از RS7 اصلاً دلم نمی‌خواست مزه راندن این هیولا را با راندن A3 خراب کنم، به همین خاطر از خیرش گذشتم. با پدرام خداحافظی کردم، داشتن دوست خوب همیشه عالی است، چه‌بهتر که دوستت مدیر آئودی هم باشد، آن‌وقت می‌توانی مثل خبرنگاران معروف از راندن یکی از بهترین سدان‌های اسپرت دنیا لذت ببری. وقتی رادیو ماشین خودم را روشن کردم، آوریل لاوینیه داشت با سوزوگداز آهنگ «When you are gone» را می‌خواند.

 

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *