Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / فرهنگ و هنر / اندیشه / سارتر و نگاه دیگری

سارتر و نگاه دیگری

ترجمه: رضا داودی/ درباره نگاه دیگری توصیف‌های طولانی پدیدارشناختی در اثر معروف سارتر با عنوان «هستی و نیستی» می‌توان یافت. در این تحلیل به این موضوع می‌پردازیم. می‌توانیم ببینیم که چگونه یک رابطه نزدیک با ظرافت آزادی من را به نگاه دیگری گره می‌زند. هم‌چنین می‌توانیم ببینیم که چگونه سارتر وجدان‌های ما را تربیت می‌کند تا خود را بیرون از مناقشه‌ای بی‌پایان و سردرگم قرار دهد.

 

یک: نگاه دیگری به مثابه رسوایی

من در ابتدا به واسطه بدن دیگری نسبت به وجود او آگاهی می‌یابم. برای مثال، این مرد را که در تالار دانشگاه در برابر ماشین سرو قهوه ایستاده است را می‌بینم و این فرد به مانند یک اُبژه در برابر من ظاهر می‌شود. البته در این «رابطه اُبژکتیویته (عینی)» من نسبت به وجود او یقینی ندارم. چطور می‌توانم اطمینان داشته باشم که دریافت حسی من دچار نقصان نیست؟ این مسئله به یقین مسئله‌ای دکارتی است. اما سارتر با نشان دادن این‌که رابطه با دیگری صرفا به حوزه شناخت انتزاعی محدود نمی‌شود، می‌تواند خود را از این گام اشتباه خلاص کند. در ابتدا به خاطر این‌که برای سارتر قطع رابطه با ایدئالیسم است که اهمیت دارد و برای مثال این کامپیوتری که می‌بینم بر روی میز کار من قرار دارد به مجموعه‌ای بی‌نهایت از ظواهر ارجاع می‌دهد.

سپس، سارتر در پی هایدگر به ما نشان می‌دهد که انسان هرگز در درون خود زندانی نیست. به همین خاطر، سارتر به ما نشان می‌دهد که آزادی من به نگاه دیگری سپرده شده است. مثال سارتر را بیاوریم: من در پارک عمومی نشسته‌ام. صندلی‌هایی بر روی چمن در نزدیکی من قرار داده شده است. مردی به نزدیکی صندلی‌ها می‌آید. می‌بینم که قدم می‌زند. اما تنها برای یک ثانیه نیز او را شیئی میان دیگر اشیا درک نمی‌کنم. البته، او را به مثابه یک اُبژه درک می‌کنم اما به مثابه انسان نیز او را می‌بینم. او را به مثابه انسان می‌بینیم و نه به عنوان یک اُبژه ساده، زیرا می‌دانم که هرگز او را نمی‌توانم به یک صندلی یا یک عروسک تقلیل دهم و به این ترتیب او را در دسته «چیزهای فضا-زمان» قرار دهم. چرا؟ اگر این فرد از اشیاء متمایز می‌شود و من او را از اشیا متمایز می‌کنم، به این دلیل است که او به مانند من می‌تواند این زمین چمن و صندلی‌ها را تمیز دهد. او می‌تواند آن‌ها را به مانند من با حس دریافت کند. پس من در می‌یابم که دیگری آن‌چه را که من به عنوان جهان در می‌یافتم، از من «ربوده» است.

این جهانی که جهان من بود، و من در مرکز آن قرار داشتم، با «ظهور دیگری» ناگهان به عنوان جهان دیگری ظاهر می شود. این مرکز‌زدایی از جهانِ من و تبدیل آن به جهان دیگری در برابر مرکزگرایی انجام می‌گیرد که من در زمان خود انجام می‌دهم. با این وجود، دیگری برای من اُبژه باقی می‌ماند. نمی‌توان گفت که جهان من از من فرار می‌کند؛ در واقع، به واسطه دیگری می‌گریزد. نگاه دیگری علت فروپاشی بخشی از جهان من است، یعنی در چارچوب محدودیت‌های موجود در این جهان، به مانند دریچه پرتاب زباله؛ نگاه این گسل هستی شناختی است که با آن جهان من دائما می‌گریزد. جدال آگاهی‌ها در نگاه، زندگی مجددی می‌یابد. این فروپاشی جهان که دیگری نماینده آن است باید با نگاهی نمادین فهمیده شود. یعنی دیگری به آسودگی زندگی خود را ادامه می‌دهد. من اینجا هستم، در کافه فلور، و این مقاله را می‌نویسم. دیگری می‌تواند نگاهی به من بیاندازد، اما در واقع، چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. شاید حتی پشتش را به من می‌کند و کاملا مشغول کار خویش است، روزنامه لوموند می‌خواند و قهوه می‌خورد و با دوستش گپ می‌زند. و با این حال، اگر بببینم او روزنامه عصر را باز می‌کند، متوجه می‌شوم که ملاقات با دیگری در نگاه است. «در میان جهان می‌توانم بگویم «مرد روزنامه خوان» همان‌طور که می‌توانم بگویم «سنگ سرد» یا «باران لطیف»؛ من یک گشتالت (شکل) بسته را می‌بینم که خوانش آن تشکیل‌دهنده کیفیت اساسی است و کور و لال اجازه می‌دهد تا به مثابه شیئی در فضا و زمان و ساده به ادراک و شناخت درآید. من دیگری را با نگاه به اُبژه، شکل یا تصویر تبدیل می‌کنم و دیگری نیز متقابلا چنین می‌کند. فقط در این صورت است که دیگری شکل نمی‌گیرد و فقط ملاقات می‌شود.

این جهانی که جهان من بود، و من در مرکز آن قرار داشتم، با «ظهور دیگری» ناگهان به عنوان جهان دیگری ظاهر می شود. این مرکز‌زدایی از جهانِ من و تبدیل آن به جهان دیگری در برابر مرکزگرایی انجام می‌گیرد که من در زمان خود انجام می‌دهم.

در این‌جاست که تعارض آشکار می‌شود. سارتر جایگاهی هستی شناختی به مناقشه آگاهی‌ها از طریق آشکار شدن ماهیت اصلی آن‌ها اعطا می‌کند. دیگری ناگهان برای من به عنوان تهدید ظاهر می‌شود. حتی احتمالا دیگری برای من به عنوان یک «رسوایی» ظاهر می‌شود، به طوری که دیگری تنها این موجودی است که با ربودن جهان من، همان چیزهایی را می‌بیند که من می‌بینم، او کسی است که من را نگاه می‌کند: «در صورتی که دیگری-اُبژه در ارتباط با جهان خود را به مثابه اُبژه‌ای تعریف می‌کند که چیزی را که من می‌بینم، می‌بیند، ارتباط بنیادی من با دیگری-سوژه باید به امکان دائمی من در دیده شدن با دیگری خلاصه شود. در ظهور و از طریق ظهور وجود-اُبژه من برای دیگری است که باید بتوانم حضور وجود-سوژه او را درک کنم.» احتمالا، این ملاقات حقیقی من با دیگری است. این وقتی است که متوجه می‌شوم چشمانش روی چمن‌ها می‌چرخد، چشم‌انداز اطراف را احاطه کرده‌اند، و چون‌که من در جایی از این چشم‌انداز قرار داشتم، چشمانش به سوی من نیز چرخیدند. بدیهی است که نگاه او به من با نگاهش به صندلی‌ای که بر روی آن نشسته‌ام، به چمن و یا این درختان متفاوت است. چرا؟ چون‌که دیگری‌ای را که من با نگاهم به اُبژه تبدیل می‌کنم، او نیز من را به نوبه خود به اُبژه تبدیل می‌کند. من نمی‌توانم اُبژه‌ای برای یک اُبژه باشم. پس، تا این‌جا، در برابر این درختی که من را با انبوه برگ‌های‌اش از خورشید محافظت می‌کرد، من وجود داشتم، این‌جا بودم، نشسته در کنار درخت، در حالی که کتاب می‌خوانم. کاری انجام می‌دادم. بدون فکر کردن، کاری را که باید می‌کردم، انجام می‌دادم. در حالت بی‌فکری بودم. نیازی نداشتم حواس و فکرم را متمرکز کاری که می‌کردم، یا حتی این‌که وجود دارم، کنم. فاعل بودم، و هر آن‌چه که من را در این‌جا احاطه کرده بود، حتی دیگری، اُبژه‌ای برای نگاه من بودند. اما دیگری ظاهر شد، و به من نگاه کرد. نگاه‌اش ناگهان تغییر کرد. این دیگر چشمان‌اش، یعنی «عضو حساس بدن برای دیدن» نبودند که نگاه‌اش می‌پوشاند.

خود نگاه‌اش بود که ناگهان به نظرم تهدیدی برای جهان من ظاهر شد، زیرا این «نگاه که به سوی من چرخیده در چارچوب تخریب چشم‌هایی که من را نگاه می‌کنند، ظاهر می‌شود». حال که این نگاه بر روی من قرار گرفته و هم‌زمان بی فاصله است و من در در فاصله‌ای از خود نگاه داشته است، من متوجه می‌شوم که به من نگاه می‌شود. ارتباطی اساسا خصمانه میان من و دیگری ایجاد می‌شود. ناگهان خود را «آسیب پذیر» می‌یابم. دیگری، با نگاه به من، باعث می‌شود که متوجه شوم دیده می‌شوم. قرار گرفته در میدان دید او، نگاه‌اش به من می‌فهماند که آن‌چه را که هستم و این‌که هستم. گویی حقیقت من در روشنایی روز ظاهر شده است. به این جهان سقوط کرده‌ام. نگاه دیگری به هبوط دوخته شده است. تا این‌جا گویی در پشت در گوش ایستاده بودم، گویی هم‌زمان هم هستم و هم نیستم، و آن‌چه که هستم، نیستم، و با تمام استعلای خود، از این تعریف موقت از خودم در گریز هستم، نمی‌توانستم خود را انسانی حسود که مرتکب این بی‌ملاحظگی می‌شود، بدانم. اما در این‌جاست که صدای گام‌هایی را در راهرو می‌شنوم و ناگهان چشمانی را که من را نگاه می‌کردند، غافلگیر می‌کنم. در این‌جاست که دو آزادی رقیب همدیگر را تهدید می‌کنند. تا این‌جا آگاهی از خود در چارچوب «اشیای جهان» وجود داشت. این نگاه اکنون من را منجمد و تقبیح می‌کند. از این پس، به مانند کسی خواهم بود که پشت در گوش ایستاده است. شرمی که ناگهان تمام وجود من را فرا می‌گیرد از این نگاهی متولد می‌شود که من را غافلگیر می‌کند؛ این «شرم از خود» است. باید قبول کنم که همان‌طور که دیگری من را می‌بیند، هستم. شرم که «به رسمیت شناختن این است که من همان اُبژه‌ای هستم که دیگری نگاه و قضاوت می‌کند. من فقط می‌توانم از آزادی خود به این عنوان که از من می‌گریزد و به اُبژه‌ای خاص تبدیل می‌شود، شرم دارم.» این تحلیل پدیدارشناختیِ نگاه به ما می‌آموزد که از این پس حضور دیگری ضروری است تا من نیز باشم، یعنی برای این‌که از مرحله آگاهی غیرخودی و تنها بیرون کشیده شوم و بتوانم به این ترتیب به آگاهی در باب خود با قضاوت دیگری تبدیل شوم.

منبع: فصلنامه Les Carnets de la Philosophie

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

ژان پل سارتر: «نگاه دیگری» به مثابه آینه‌ای معوج|بخش دوم

رضا داودی/نمایشنامه «در بسته» ژان پل سارتر، دو زن و یک مرد زندانی در یک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار