Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / حکایت ها و طنز هفته

حکایت ها و طنز هفته

نکته مثبت هفته

اندکی خودشیفته باشید. هر صبح جلوی آینه به خودتان بگویید: «دوستت دارم».

حکایت هفته

«پیرزن باهوش»

«سلطان محمود غزنوی»، روزی برای شکار به دشتی رفت و در آن جا آهویی دید. آن آهو به قدری زیبا بود که توجه سلطان را به خود جلب کرد. بنابراین سلطان تصمیم گرفت خودش به تنهایی به دنبال آهو برود.

به سمت آهو تاخت ولی هر چه به دنبال آهو دوید، نتوانست او را پیدا کند. در آخر وقتی که از شکار آهو ناامید شد، می‌خواست به سمت لشگریانش برگردد که متوجه شد راه برگشت را گم کرده. همین‌طور بی‌هدف پیش می‌رفت تا به روستای نیمه ویرانی رسید. سلطان محمود در آن روستا پیرزنی را دید که مشغول دوشیدن شیر گاوش بود. جلو رفت و سلام کرد و به پیرزن گفت: ای مادر من هم گرسنه هستم و هم تشنه. اگر می‌توانی به من کاسه‌ای شیر بده.

پیرزن با مهربانی تمام به سلطان، شیر تازه‌ی گاوش را داد. او اگرچه نفهمیده بود که مهمانش سلطان محمود غزنوی است. اما دریافت که سواری با آن اسب و لباس گرانیها و ظاهر آن چنانی، حتما باید یکی از بزرگان کشور باشد که را ه گم کرده و است و سر از آن روستای نیمه ویران درآورده است.

سلطان محمود چند روزی در خانه‌ی پیرزن مهربان و شوهرش زندگی کرد. بعد از چند روز مهمانی، سپاه سلطان که دربه‌در دنبال پادشاه می‌گشتند خود را به روستا رساندند و پادشاه را پیدا کردند. هنگام رفتن، سلطان محمود نگاه به پیرزن مهربان و شوهرش کرد و گفت: «من سلطان محمود غزنوی هستم. شما در این چند روز خیلی به من محبت کردید. حالا بگویید که از من چه می‌خواهید هر چه باشد به شما می‌بخشم».

پیرزن کمی فکر کرد و بعد به سلطان گفت: «من آرزوی زیادی ندارم. تنها آرزوی من این است که هر چند وقت یک بار پادشاه بزرگ به این روستا بیاید و به ما و اهالی روستا سر بزند.»

همه از شنیدن این درخواست خندیدند. یکی از اطرافیان پادشاه گفت: «ای پیرزن بخت و اقبال به تو رو کرده. می‌توانی از سلطان صدها گاو شیرده بخواهی یا پول و طلا بگیری. چرا چنین آرزویی کردی؟

پیرزن گفت: «من نه از پادشاه پول می‌خواهم و نه درخواست دیگری دارم. درخواست من همان است که گفتم.»

سلطان محمود خواسته‌ی پیرزن را پذیرفت قبول کرد که هر چند ماه یکبار به آن روستا و به دیدن پیرزن و شوهرش بیاید.

شاه هر بار مجبور بود که از آن راه‌های پر از سنگ و کلوخ عبور کند و در روستایی که هیچگونه امکانات رفاهی نداشت چند روز زندگی کند. چون قول داده بود. برای همین شاه دستور داد تا آن روستای نیمه ویران را آباد کنند.

به دستور شاه برای آن روستا جاده‌ی خوب، گرمابه و مکتب‌خانه ساختند. یک طبیب حاذق را هم به آن روستا فرستاد. به این ترتیب آن روستا مرتب آباد و آبادتر شد. آن وقت بود که شاه و اطرافیانش منظور آن پیرزن دانا را از خواسته‌ی عجیبش دریافتند و در دل به آن پیرزن فهمیده که نفع جمعی را بر نفع فردی ترجیح داده بود آفرین گفتند.

(منبع: داستان‌های کهن ایرانی. مصیبت‌نامه عطار. گردآوری رحمت‌الله رضایی. تهران خلاق 1389)

لطیفه‌های هفته

  • دعای شروع آغاز تحریم‌ها: یا ابوالحسن روحانی. یا مخرب تحریم و ارز و دلار. یا مدیر دولت تدبیر و امید واهی. یا مسبب کلید در داخل قفل خراب. یا مخالف الرفاه. یا برجام پاره شده و فرجام برجام. یا پسته کیلویی 200 هزار تومان. یا گوشت کیلویی 80 هزار تومان. حول حالنا الی ضد حال!!
  • به یارو می‌گویند: زنت را با مرد همسایه توی باغ‌تان دیده‌اند! می‌گوید: بااااااباااااا آنقدر بزرگش نکنید، بااااااغ کدومه؟ چهار تا درخته، حالا آنقدر بگید باغ تا یارانه‌مان را قطع کنند….
  • معلم از بچه دبستانی می‌پرسد: پسرم چهار مزه اصلی چیست؟ پسر می‌گوید: بال کبابی، چیپس، ماست موسیر، آب آلبالو… ولی عمو مجتبام می‌گوید: مرد اونیست که بدون مزه بخورد…
  • آمدم به بابام گفتم: امروز 9 کیلومتر دویدم… برگشت گفت: ماشالله مردم دکتر مهندس تربیت کردند، ما اسب تحویل اجتماع دادیم….
  • کلاس رانندگی به مربی گفتم: می‌شه پنچرگیری هم یادم بدید؟ گفت: شما دختری، وسط کویر لوتم پنچر بشی دلیر مردانی از خطه پارس نعره زنان برای کمک بهت از هر سوی کویر دوان دوان سر خواند رسید….
  • به خانومه می‌گویند شوهرت سکته ناقص کرده… می‌گوید: نکبت هیچ کاری را نمی‌تواند کامل انجام بدهد….
  • اخیرا برای استناد کردن به تاریخ یک مبدا دیگر اضافه شده: قبل از گرونی‌ها، بعد از گرونی‌ها…

نکته هفته

چیزهایی که قادر نمی‌باشید در خود و دیگران تغییر دهید را بپذیرید!

نقل‌قول هفته

ناپلئون هیل: می‌توانید هر چه می‌خواهید بشوید، اگر فقط ایمان داشته باشید؛ و طبق باور خود رفتار کنید.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: آدم خوش معامله شریک مال مردمه!

عربی: تو ارباب سخنانی هستی که هنوز نگفته‌ای، ولی حرف‌هایی که زده‌ای ارباب تو هستند.

شعر طنز هفته

«باسلام»

چه درختانی

شاخه‌هاشان در خاک

ریشه‌هاشان افشان روی هوا

و چه مرغانی

بالشان رو به زمین

پایشان رو به هوا

من به دیدار بهار آمده‌ام

با سلامی که خداحافظی است. (تهران 66)

(منبع: گزینه اشعار طنزآمیز. عمران صلاحی تهران مروارید 1382)

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

حکایت و طنز هفته

حکایت هفته «کپی رایت» از قضای روزگار کارمان گیر کرده بود به سردبیر یکی از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *