قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / باهمستان افغان و ایرانی در کانادا / اخبار مونترال / ای شرقی غمگین، نذار خورشیدمون بمیره | هالوین مونترال از نگاه مسافری از ایران

ای شرقی غمگین، نذار خورشیدمون بمیره | هالوین مونترال از نگاه مسافری از ایران

نفیسه حقیقت جوان/ ریشه در خاک داشتن، اتفاق مهمی است. انگار این خاک است که به هویت و ماهیت وجودی‌ات معنی می‌بخشد. به تو قدرت می‌دهد که با خیال راحت مدعی حقِ بودن باشی، مدعی مالکیت سرزمینی که آبا و اجدادت در آن زیسته‌اند. ریشه که داشته باشی، هرچقدر هم قلمه جوان و تازه روییده‌ای باشی باز هم حق شادی کردن، خندیدن و خندانندنت، اشک ریختن و گریه در چشمانی کاشتنت، جنگیدن و پیروزی‌هایت، شکست‌ها و موفقیت‌هایت و…همه و همه حق‌های واقعی تو به حساب می‌آیند که کسی به این سادگی‌ها نمی‌تواند منتِ داشتن‌شان را بر سرت بگذارد.

شاید به همین دلایل است که بسیاری از مهاجران، پس از ترک سرزمین مادری و حتی گرفتن شهروندی و برخورداری از صدها امکان و امتیازی که در وطن نداشتند، وقتی با خود خلوت می‌کنند به اعترافِ از دست رفتن وابستگی‌های فرهنگی و ریشه‌ها و غرق شدن در نوعی سردرگمی بین دنیای جدید و قدیم، می‌رسند.

 

زامبی‌هایی در محاصره فارسی‌زبان‌ها

خیابان «سنت کاترین»، مملو از جمعیتی است که برای دیدن رژه زامبی‌ها از اقصی نقاط مونترال خود را به آن‌جا رسانده‌اند. از چند روز قبل درباره این رژه و جذابیت‌های آن چیزهایی شنیده‌ام، به دنبال رویداد یا شاید صحنه‌هایی نامتعارف همراه با پیامی خاص هستم. آن‌چه در لحظه اول مرا میخکوب می‌کند، هنرنمایی تحسین برانگیز آدم‌ها برای طراحی و اجرای گریم و لباس‌هایی است که به تن کرده‌اند. کمی که از شدت هیجان اولین برخورد می‌گذرد، متوجه واژه‌های آشنایی می‌شوم که از شرق و غرب و شمال و جنوب به گوشم می‌رسد.

چقدر واژه فارسی در همراهی زامبی‌هایی که به سنت کاترین حمله کرده‌اند، رد و بدل می‌شود! بیشتر که دقت می‌کنم، به طرز دور از انتظاری با خیل عظیمی ایرانی/ فارسی زبان «کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد» مواجه هستم که هیجانی وصف ناشدنی از با ملاقات زامبی‌ها را تجربه می‌کنند. می‌شنوم که بعضی‌ها می‌گویند: «چقدر حیف که از این رژه‌ها در ایران نداریم.» عده‌ای هم به شدت در تلاشند تا برای صفحه‌های اینستاگرام و کانال‌های خانوادگی‌شان در ایران عکس‌های خیره کننده بیاندازند و نشان دهند که خارج چه چیزهای حسرت برانگیزی دارد و جای آن‌ها که نتوانسته‌اند کوله‌بار سفر و مهاجرت ببنندند خیلی خالی است.

با خودم فکر می‌کنم، چه چیز این زامبی‌ها این‌قدر رشک برانگیز است که توانسته تعداد قابل ملاحظه‌ای از ایرانیان مقیم مونترال را به خیابان‌ها بکشاند؟

به نیمه‌های سنت کاترین که می‌رسم، راه به سوی ایستگاه مترو «پلاس دزار» کج می‌کنم و راهی خانه می‌شوم. واگن مترو مملو از جمعیت است اما فضای حاکم بر واگن خلاء عجیبی را برایم تداعی می‌کند. مسافران کمی بیش از انتظار من ساکت هستند. نه لبخندی، نه هیجانی! فکر می‌کردم چنین مراسمی از هیجان بیشتری برخوردار باشد. یاد واگن‌های مملو از جمعیت در ایران می‌افتم. سرشار از حس زندگی. پر از حرف آدم‌ها. پر از سر و صدای جذاب دستفروش‌هایی که هر کدام چیزی برای عرضه دارد. پر از شادی‌های گاه به گاه بعد از برد و باخت یک مسابقه ورزشی… این‌جا در مونترال چیزی عجیب را تجربه می‌کنم که به اسم احترام به حریم خصوصی و عمومی، از موج شادی نامریی در فضا کم می‌کند. سردرگمم که آیا من انتظار بیشتری از این سرزمین دارم یا دلتنگی و تلاش برای زدودن چهره غمگین از سرزمین مادری‌ام مرا به چنین قیاسی کشانده است؟

شب هالووین، شب شکلاتی

بیش از یک ماه است که بچه‌ها برای رسیدن هالووین روزشماری می‌کنند. به نظر خودشان خیلی خوش شانس هستم که این بار که به کانادا آمده‌ام می‌توانم هالووین را هم تجربه کنم. قول گرفته‌اند همراه‌شان بروم و با هم «بن بن» جمع کنیم. با شادی به قد و قواره و مدل لباس پوشیدن و آرایش‌ام اشاره می‌کنند و به من یادآوری می‌کنند که هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌ام که به من بن بن ندهند!

اولین‌بار که واژه «بن بن» را شنیدم یاد شیرینی فروشی قدیمی محلمان در ایران افتادم که اسمش «بن بن چمن» است. از روی عادت به دنبال یافتن ارتباط معنی داری میان کلمه بن بن (آبنبات) در فرانسه و بن بن در فارسی هستم.

در کوچه پس کوچه‌های یکی از خیابان‌های شهر بوشقویل، بچه‌ها را همراهی می‌کنم تا در خانه‌هایی که تزیین شده‌اند را بزنند و از صاحبخانه بن بن بگیرند. این‌جا هم غافلگیری‌های خودش را دارد. برخلاف انتظار با جمعیت چندان زیادی مواجه نمی‌شوم. تعداد کودکان و نوجوانانی که برای جمع کردن بن بن آمده‌اند، کمتر از حد تصور من است. شاید به این دلیل که برای من همه چیز قیاسی بیرونی با ایران دارد.

آن‌چه بیش از حد مرا محو خود می‌کند لباس و گریم‌های جالب کودکان و نوجوانان و گاهی پدر و مادرها و بزرگ‌ترهایی است که بچه‌ها را در جمع آوری بن بن همراهی می‌کنند. البته نباید از تزیین محوطه بیرونی خانه‌ها و حوصله و خوشرویی که صاحب خانه‌ها به خرج می‌دهند، به سادگی و بدون تامل گذشت.

کنارِ درِ یکی از خانه‌هایی که با هنرمندی وصف ناشدنی تزیین شده است ایستاده‌ام، صاحبخانه که در را باز می‌کند کمی جا می‌خورم. زنی سالخورده اما به غایت زیبا که لباس جادوگر شهر اوز را به تن دارد به بچه‌هایی که باادب و نزاکت در منزل او را زده‌اند بن بن می‌دهد. مادر یکی از کودکان به فرانسه به او یادآوری می‌کند که بعد از گرفتن بن بن باید تشکر کند. در چشمان کودک فروغ شادی بعد این تذکر را می‌بینم.

این صحنه را چند بار دیگر هم می‌بینم. باز ذهنم به ایران پرواز می‌کند. مطئنم که مادربزرگ و پدربزرگ‌های ما با همه سخاوت و مهربانی که دارند، امکان ندارد چه به عنوان همراه و چه به عنوان میزبان، با چنینی سرخوشی لباس‌هایی این‌چنینی به تن کنند.

با خودم فکر می‌کنم، بعد از گذشت هزاران سال از اولین جشن‌های هالووین که اقوام سلتيک ساکن غرب اروپا (مردمان اسکاتلند، نورماندی و ولز) برپا کردند، امروز چقدر از آداب و رسوم گذشته به نسل جدید می‌رسد؟ چند درصد از کودکانی که به معنی واقعی کانادایی هستند و مانند فرزندان مهاجران بین سنت و فرهنگ سرزمین آبا و اجدادی و سنت و فرهنگ سرزمینی که در آن پرورش پیدا می‌کنند، سرگیجه نگرفته‌اند؛ می‌دانند که اقوام بت پرست سلتیک هالوین را با نام «سووین» جشن می‌گرفتند و بر این باور بوده‌اند که در چنین روزی (31 اکتبر) روح تمام جانداران و پديده‌های طبيعی به سوی جهان پس از هستی حرکت می کنند و در اين سفر اهريم‌نان، پری‌ها، جادوگران و اجنه با انسان‌ها همراه می‌شوند و به آزار زندگان می‌پردازند.

سلتيک‌ها همزمان با فرارسیدن سو این یا هالوین علاوه بر قربانی کردن حيوانات برای خدايان و گردآمدن دور شعله‌های بزرگ آتش، علاوه بر اين که صورت خود را با رنگ‌های تيره نقاشی می‌کردند و صورتک‌های تزیین شده‌ای را به چهره‌شان می‌زدند؛ لباس‌هایی از پوست حيوانات می‌پوشیدند تا به این ترتیب ارواح و اجنه را فريب داده باشند و روح‌شان از تسخير در امان بماند.

به نظر می‌رسد بر هم ریختن قواعد و ظواهر روزمره زندگی، یکی از قواعد جشن هالوین یا سوون در آن روزگاران کهن بوده باشد. شاید به همین دلیل است که زنان به پوشاک مردانه ملبس می‌شدند و مردان لباس‌هایی زنانه بر تن می کردند.

شادی و شعف که امروز کودکان و نوجوانان و حتی بزرگ‌ترها از جمع کردن بن بن تجربه می‌کنند، میراثی چندین هزار ساله است که در روزگار بعد از سلتیک‌ها، سینه به سینه به دنیای اکنون ما راه پیدا کرده است. در گذشته‌های دور دوره گردی و رفتن به در خانه‌ها و اجرای برنامه‌های مضحک جلوی هر خانه طلب کردن غذا و نوشيدنی از صاحبخانه رسمی جدی به شمار می‌آمده که البته بی‌شباهت به مراسم «قاشق زنی» ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال (چهارشنبه سوری» نیست.

هالوین، خواهر ناتنی چهارشنبه سوری

بچه‌ها با کسیه‌های مملو از بن بن، به ماشین بر می‌گردند. خوشحالند و درباره مراسم بعد از بن بن جمع کردن حرف می‌زنند. «مانی» که حدود 13 سال دارد و از هشت سالگی در کانادا زندگی می‌کند، در حالی که فارسی با لهجه فرانسوی حرف می‌زند، به دیگران یادآوری می‌کند که تا قبل از رسیدن به خانه و شمردن تعداد بن بن‌ها کسی حق ندارد از آن‌ها بخورد، چون رسم چنین است و می‌گوید که معلم مدرسه‌اش به آن‌ها گفته است که مراسم هالوین در آمریکا همزمان با جشن برداشت محصولات کشاورزی بوده و این سنتی است که انگلیسی‌ها و ایرلندی‌ها با خودشان به قاره آمریکا آورده‌اند. از همان موقع هم رسم پوشیدن لباس‌های عجیب و جمع آوری غذا و پول مد شده که به آن «تریک یا تریت» (trick-or-treat) می‌گویند.

می‌پرسم: «این trick-or-treat یعنی چه؟»

می‌گوید: «یعنی هر وقت زنگ خانه‌ای را زدیم بگوییم trick-or-treat. آن وقت باید به ما بن‌بن بدهند، وگرنه ما آن‌ها را جادو می‌کنیم.»

توضیحات فارسی- فرانسوی مانی کمی من را گیج می‌کند، اما بالافاصله متوجه شباهت‌های زیاد میان جشن هالوین و مراسم چهارشنبه سوری می‌شوم. به بچه ها یادآوری میکنم که در فرهنگ ایران زمین هم جشن مشابهی داریم و اینکه این مراسم نه تنها در ایران که در افغانستان، آذربایجان، کردستان عراق، تاجیکستان و حتی ترکیه هم برگزار می‌شود. انگار از پس ذهن‌شان پرونده یک رویداد مهم را بیرون کشیده باشم، با هیجان شروع می‌کنند به یادآوری و صحبت درباره خاطرات و تجربه‌های کودکی‌شان از چهارشنبه سوری.

هر یک چیزی را به یاد می‌آورد. پریدن از روی آتش. ترقه‌بازی و شیطنت‌های دسته‌جمعی. مهمانی شام خانه مادر بزرگ. ظرف‌های بزرگ آجیل و میوه. قاشق‌زنی و پر شدن کاسه‌های فلزی که نمی‌دانستند برای چه است… و بیشتر و بیشتر و بیشتر از همه همان دورهمی‌ها و مهمانی خانه بزرگ‌تر فامیل که انگار بیشتر از هر رویداد دیگری برایشان خاطره‌ساز بوده است. هیجان‌شان را دوست دارم. موقع جمع کردن بن‌بن‌ها متوجه حس غریبگی که زیر تشکرهای‌شان پنهان بود، شده بودم. انگار لذتی را تجربه می‌کنند که در سطح به پهناوری اقیانوس است و در عمق قدری به اندازه یک وجب دارد.

در عجبم از آن‌چه با اجبار برای انتخاب مهاجرت به سر ما آورده‌اند. از این دوگانگی و بیگانگی که نسل اول و دوم مهاجران تجربه کرده و می‌کند. انگار رانده از یک طرف و مانده از طرف دیگرند. نه به اینجا وصل می‌شوند و نه به آن‌جا ریشه داده‌اند. گاهی حس می‌کنم مهاجرت از ما بی‌وطن‌هایی با دو پاسپورت می‌سازد که ویترین بسیار زیبایی داریم که خودمان سهم زیادی در چیدمانش نداریم. با اختیار روی موج سوار شده‌ایم به امید ساحل امن و آرام؛ اما قرار از وجودمان رخت بربسته است.

به خانه رسیده‌ایم. بار دیگر هیجان بن‌بن‌ها قرار از بچه‌ها می‌رباید. دوباره کانادایی می‌شوند. به دوستان‌شان زنگ می‌زنند و به زبان فرانسوی/ انگلیسی، تعداد بن‌بن‌های‌شان را به رخ هم می‌کشند و فراموش می‌کنند که زمانی خانه مادربزرگ در ایران تنها مکانی بود که برای تقسیم سرخوشی‌ها به آن‌جا پناه می‌بردند.

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

لغو چهارشنبه‌سوری و جشن نوروزی میسا

انجمن دانشجویان ایرانی مک‌گیل به اطلاع می‌رساند که امسال جشن سالانه‌ی نوروزی و برنامه‌ی چهارشنبه‌سوری را با توجه به شرایط خاص پیش آمده و نگرانی‌های مرتبط با شیوع بیماری کرونا لغو می‌کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *