قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / ادبیات افغان: « ای همو بیچاره گک اس »| طنزی از مرحوم جلال نورانی |بخش دوم و پایانی

ادبیات افغان: « ای همو بیچاره گک اس »| طنزی از مرحوم جلال نورانی |بخش دوم و پایانی

حبیب عثمان/ من با لبخندی که به طرف مهمانان زدم، حرف‌های کاکا شفقت را تایید کردم او هم ادامه داد:

صاحب! … ای بیچاره‌ها چه مشکلاتی داشتند… همی چند روز پیش بچه گک‌اش به زمین خورد … از دهن و بینی‌اش خون سرا زیر شد … بیچاره‌ها سراسیمه شده بودن … اما همی مسلمان (به خاله محبت اشاره می‌کند) زخم‌های شه پانسمان کرد.

خاله محبت بیش‌تر از این طاقت نیآورده رشته سخن را خودش به دست گرفته گفت:

ای به خدا … ای بیچاره‌ها چه مردم خوبی استن … چه قدر همسایه نیک هستند، دل آدم می‌خواد که همیشه کمک‌شان کنه، همی بیچاره (خانم مرا نشان می‌دهد) ماشین خیاطی نداشت همراه دست می‌خواست بر دخترک خود پیراهن بدوزد فورا ماشین خیاطی خوده برایش روان کدم … بیچاره بسیار به تکلیف بود.

دیدم که دختر خاله محبت که معلمه مکتب ابتدایی کوچه ما بود. در بیتابی عجیبی به سر می‌برد، حدس من درست بود. زیرا به زودی حرف مادرش را بریده گفت:

به راستی که میگن همسایه خوب خوب اس … دل مه می‌خواست به این بیچاره‌ها کمک کنم. دخترک‌شان ده مکتب بسیار دور درس می‌خواند… در یک روز به یک مکتب همی کوچه تبدیلش کدم اینالی بیچاره‌ها بی‌غم شدن.

دستمالم را از جیبم بیرون آوردم و عرق‌هایم را خشک نمودم. دیدم مهمانان دیگر با نگاه‌های پر از دلسوزی و ترحم به ما نگاه می‌کنند به هرحال من و همسرم صدای خود را نکشیدیم. فقط با لبخندهای ممتد و تکان دادن سر حرف‌های آن‌ها را تایید می‌کردیم. دلم بیشتر به زنم می‌سوخت، اگر همان لحظه رگ‌های دستش را می‌بریدیم یک قطره خون بیرون نمی‌آمد.

آن شب گذشت و زنده‌گی بی‌سر و صدای ما ادامه داشت. تا این که یک روز شوق سینما رفتن به سرم زد در دهلیز سینما ناگهان چشمم به همسایه مهربان ما کاکا شفقت افتاد وقتی مرا دید با نفر دیگر که پسان‌تر فهمیدم از همکاران اداری‌اش هستند به طرف من آمده احوال‌پرسی کرد آن‌ها را به من معرفی نمود و بعد مرا به آن‌ها معرفی کرد:

این همو بیچاره گک اس که ده دفتر قصه‌ی شه برتان کده بودم ….

وقتی که دیدم همکاران دلسوزانه به من می‌نگرند، فهمیدم که واقعا قصه مرا به همه‌ای‌شان گفته اس، می‌خواستم به بهانه‌ای از آن‌ها دور شوم. ولی بقیه احوال‌پرسی تازه شروع شد.

چطور هستی همراه کار و بار … هم‌شیره خو ان‌شاءالله ده پخت و پز و خیاطی تکلیف نداره، زخم‌های پسرک خوب شده…؟ برق‌تان ضعیف نیست. چطور اس دخترک … مکتب میره.

گفتم: تشکر هیچ تکلیفی نداریم از خیرات سر شما تمام مشکلات ما حل شده. کاکا شفقت با مهربانی بیش‌تر گفت:

او خواهش می‌کنم … یاد نکنین … یاد نکنین آخر وظیفه مه بود باید همرای‌تان کمک می‌کدم … شما بالای مه حق همسایه‌گی دارین. بعد رو به همکارانش کرده گفت: بسیار مرد خوب و شریفی است. بیچاره‌ها با یک عالم مشکلات روبه‌رو بودن.

دیگر نمی‌تانستم در آن کوچه و آن خانه به سر ببرم به زودی در محله دور از آن جا کوچ‌کشی کردم.

ولی کاکا شفقت برایم مصیبتی شده بود. در سرویس شهری، حمام عمومی، در جاده‌ها و سینما یا رستوران خلاصه در همه جا با او تصادم می‌کردم همیشه چند نفر با او می‌بود، اول دیگران را به من و بعد مرا به آن‌ها معرفی می‌کرد:

ای همو بیچاره گک اس …. همو که قصی‌شان را برتان گفته بودم. دیگر کارد به استخوان رسیده بود بلاخره یک روز چند نفر رفقایم با من بودند با هم با کاکا شفقت روبه‌رو شدیم با او نیز چند نفر بود. این بار احوال‌پرسی را من شروع، اول دوستانم را معرفی نمودم.

فلانی جان از شعبه اوراق، و ای هم فلانی جان از شعبه تحریرات و بعد به رفقایم گفتم:

این آقا را نشناختین …؟ بابا ای خو همو بیچاره گک اس.

چشمان کاکا شفقت از تعجب گرد شده بود. می‌خواست چیزی بگوید مجال‌اش ندادم و گفتم:

خدا شاهد است که ای بیچاره گک آن قدر در حق مه لطف کرده که اگر هزار بار ازش تشکر کنم دَین اش ادا نمی‌شه. ما برق نداشتیم … ای بیچاره به ما از طریق منزل خود برق داد … اگر این بیچاره گک نمی‌بود ما چه می‌کردیم … آخ چه بگویم … خانم این بیچاره گاه گاهی ماشین خیاطی خوده به همسرم می‌داد. بیچاره‌ها مردمانی شریفی هستند. دختر ای بیچاره هم به فامیل ما کمک کده … پس این بیچاره‌ها ….

دستم را پیش بردم چُندکی از کومه‌اش گرفتم و گفتم:

این بیچاره گگ عجب قندول آدمی است … این بیچاره گک خیلی مهربان است.

پس از آن روزگار کاکا شفقت هر وقت مرا می‌بیند راه خود را چپ کرده چنین وا نمود می کند که اصلآ مرا ندیده است.

یاداشت: این طنز به گویش عامیانه افغانستان نگاشته شده است. واژه گک در گفتار دری افغان‌ها به معنی کوچک است مانند آهوگک – آهوی کوچک، گدی گک – عروسک.

غوری (دیس)، خسربره (برادر زن)، خشو (مادر زن)، ننو (خواهر شوهر). توضیح این واژه‌ها برای مخاطبان ارجمند ایرانی است.

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت هفته

طنز و حکایت هفته ۵۸۸

چارلی چاپلین: نه موطلایی‌ها، نه موخرمایی‌ها و نه مومشکی‌ها؛ بلکه موسفیدها وفادارترین زنان و مردان‌اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *