28می2018

09 بهمن 1396 نوشته شده توسط 

رعنا

قسمت دوم از 2 قسمت
نرگس هاشمی
61-1-Aryana

دریور با آخرین سرعت می راند وبرای دریافت بخشش از طرف رییس اش عجله داشت و با رد و بدل نمودن کست ها فاصله را کوتاه می ساخت .لحظه ای نگذشته بود که رعنا خودش را مقابل خانه فیروز یافت ، از صحن حویلی گذشت و بی اعتنا به مردی که در حال چیدن شاخچه ها و برگ های ریخته شده درختان ناجو بود نگاه کرد و وارد ساختمان گردید. راه پله ها را دو سه تا یکی بعد دیگر پیمود و صدای نرم و ملایم آهنگی:
"یارک من چرا خوش باور استی گلم
رحم کن او خدا چاره ندارم
قهر مکن ناز مکن ؛ خوش گذرانیم
که این دنیا دو روز است.."
به گوشش اصابت نمود. باد از میان پنجره های چار تاق به درون می وزید و دروازه سالون به شدت باز و بسته می شد، در دهلیزی که به چند طرف راه داشت یک شمع دان بزرگ و چند تا کوچک و بزرگ گذاشته شده بود. رعنا دروازه هر اتاق را می گشود اما کسی را نمی یافت. او با گام های لرزان به هر سو می دوید و در میانه راه متوقف می شد . به یکباره گی فیروز در آستانه در ظاهر گردید و با دیدن رعنا لبخند شیطنت آمیزی دندان های زرد و شکسته اش را برملا ساخت. دست پاکی را که با آن دست هایش را خشک می نمود ؛بر روی زمین گذاشت و کمربند رخت خوابش را بست و به دختر جوان خیره شد و پرسید :"چرا وارخطا شدی من که بیگانه نیستم. "
رعنا که نخستین باری بود با چنین صحنه ای مواجه شده ؛ رنگ از رخش پرید و حرف زدن را فراموش کرده ساکت ماند گویا صدا در گلویش شکست و خفه شد . فیروز دو باره پرسید چرا این قدر پریشان معلوم می شوی ؟بیا به اتاق سالون برویم!
رعنا که ترس احاطه اش کرده، گویی زبانش را از عقب بلعیده است ؛به دنبال فیروز در حرکت شد. فیروز رویش را دور داد و نگاه مرموزی به رعنا انداخت و گفت : "چند دقیقه پیش ؛برق رفت و حالا منتظر بابه مراد استم تا جنراتور را روشن نماید. "
رعنا با تایید؛ سر شوراند و چیزی نگفت.
فیروز او را به اتاق سالون رهنمایی کرد و شماره تلفونی را دایر نمود ؛ مرد سالخورده ای با تک تک اتاق داخل گردید و سلام کرد.
فیروز به او هدایت داد تا دو گیلاس شربت آلوبالو آماده کرده بیآرد، مرد به آشپزخانه رفت و با دو گیلاس شربت برگشت و آن ها را روی میز گذاشت. فیروز گیلاس را برداشت و به رعنا تعارف نمود. رعنا جرعه ای نوشید اما شیرینی آن دلش را زد و دوباره گیلاس را روی میز رها کرد و با اصرار فیروز یکی دو جرعه دیگر هم نوشید.
لحظه به لحظه رعنا حواسش را از دست می داد و در وجودش گرمی عجیبی را احساس می کرد و با حرکت عقربه ساعت روح از بدنش پرواز می نمود و سرش چرخش بی پایانی داشت.
فیروز از موقع استفاده کرده،دست لرزانش را به سوی موهای باز و پریشان رعنا برده چادرش را از سرش برداشت ؛ رعنا سرش را عقب کشید و ناگهان در یک حرکت برق آسا خود را سراپا در آغوش مرد یافت.
فیروز که قهقه می خندید و رعنا برایش رعنای قبلی نبود؛ او را هم چنان ساکت و بی حرکت که نه حرفی می زد و نه هم توان مقاومت داشت؛ به مکان مورد نظرش برد .
اعصاب فرسوده ای رعنا بعد از اینکه حالت طبیعی را بخود گرفت؛ از وحشت و ترس بخود لرزید و مسخ شد و بی جواب به خانه اش برگشت.




 

 

 



محتوای بیشتر در این بخش: « دفترچه خاطرات