28می2018

09 بهمن 1396 نوشته شده توسط 

دفترچه خاطرات

زینب مسلم‌زاده

آقام می‌گوید دفترچه خاطرات نوشتن کار دخترها و بچه قرتی‌هاست. برای همین است که من دفترچه خاطراتم را مخفی می‌کنم. اما بد هم نیست وقتی حرف‌هایی توی سرم هست که به هیچ کسی نمی‌شود گفت یا نباید گفت در دفترم می‌نویسم و سبک می‌شوم مثلا وقتی بدری زن عاشوری شد که در مغازه‌اش با همه زن‌ها صمیمی می‌شود و بدری در آشپزخانه‌اش گریه می‌کند من فقط در دفترچه‌ام می‌توانم بنویسم که چه‌قدر از او متنفرم و دوست دارم پرتش کنم توی شط. شط. آنقدر متنفرم که از شط آب بیاوریم بریزیم توی حوض سیمانی که بناها ساخته‌اند برای ذخیره آب تا خانه‌مان را بسازند. آخر خانه‌مان مثل مدرسه خراب شده است و من چقدر دلم می‌خواست می‌شد هنوز مدرسه برویم اما حتی مدرسه‌ی تلویزیونی هم نمی‌شد رفت. چون ما در محله جنگ زده‌ها تلویزیون نداشتیم و جز طلاهای مادر، بانو و بدری، شناسنامه‌هامان و یک ساک رخت و لباس همه چیزمان در خانه جا ماند. حالا که برگشته‌ایم بابا بیژن را صبح زود می‌فرستد که از میدان بار برای مغازه خرید کند و اگر پنج صبح آنجا باشد با حساب یک ساعت و ربع راه برگشت تا هفت و نیم بارها را چیده‌ایم و من می‌روم درس‌هایم را بخوانم تا خرداد امسال متفرقه امتحان بدهم و از مهرماه بروم مدرسه شبانه. آقام جز شاهنامه که بیژن برایش می‌خواند و اسم خودش که می‌نویسد درسی نخوانده. اما دوست داشت که بیژن افسر بشود. بیژن دوست داشت برود دانشگاه اما دبیرستانش را تمام نکرده بود که جنگ شد. حالا آقا دست تنهاست و بانو هم که شوهرش کشته شد با زرین آمده‌اند پیش ما و نمی‌شود که در این محله که خانه‌هایش مثل دندان‌های زرین یکی در میان افتاده‌اند آنها را گذاشت به امان خدا. بدم می‌آید که چشم‌های بیژن همیشه قرمز است و گاهی روی پشت بام سیگار که می‌کشد آه می‌کشد و نگاه می‌کند به مادرم و بانو و به آقا و به من که نشسته‌ایم روی تخت فلزی و شبها همه در یک اتاق می‌خوابیم که خود آقام سفید کرده و بعد می‌شود انباری. اما بیژن روی پشت بام می‌خوابد و بعضی وقت‌ها هم کتاب می‌خواند که تا سه صبح خوابش نگیرد...
زن یک صفحه کامل را خواند اما حوصله‌اش نشد تا بقیه‌ی نوشته‌های دو ورقِ به هم چسبیده‌ای که انگار از وسط یک دفتر کنده بودند را بخواند... باید سبزی‌های رویشان را پاک می‌کرد.


نمکدون
بهروز مایل‌زاده

ﺗﺎﺯﻩ ﺟﻨﮓ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪه ﺑﻮﺩ و ﻣﺎ ﻫﻢ اﺯ ﺁﺑﺎﺩاﻥ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ، خیلی ﺑﭽﻪ‌ﺗﺮ اﺯ اﻭنی ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻛﺠﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ و ﻛﺠﺎ می‌خواهیم ﺑﺮﻳﻢ. ﻓﻘﻄ می‌فهمیدﻡ ﺳﻮاﺭ اﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﺴﺘﻴﻢ و ﺩاﺭﻳﻢ می‌رﻳﻢ! ﺗﻮی ﺭاﻩ اﺗﻮﺑﻮﺱ ﻛﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ اﻳﺴﺘﺎﺩ، ﻣﻠﺖ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﻫﺮکی ﻳﻪ ﺟﺎ ﻭک و ﻭﻟﻮ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ اﻳﻦ بخشی اﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻪ ﻛﻪ ﻣﻌﺮﻭﻓﻪ ﺑﻪ ﻣﺜﻠﺖ ﺷﺎﻡ - ﺷﺎﺵ - ﻧﻤﺎﺯ! ﻣﺎ ﻫﻢ ﻳﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و ﺑﺴﺎﻁ ﺷﺎﻡ ﻣﻬﻴﺎ ﺷﺪ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻳﺎﺩﻣﻪ ﻧﻮﻥ و ﭘﻨﻴﺮ و ﮔﻮﺟﻪ و ﺧﻴﺎﺭ ﺩاﺷﺘﻴﻢ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻟﻘﻤﻪ ﺩﺭﺳﺖ می‌کرﺩ می‌داﺩ ﺩﺳﺘﻢ، ﺩﻭﺗﺎ ﻧﻤﻜﺪﻭﻥ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺑﻮﺩ. یکی ﻗﺮﻣﺰ و یکی آبی، ﺑﺮاﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻡ یکی اﺯ ﻧﻤﻜﺪﻭﻥ‌ﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﺶ و ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ به‌ش و اﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎلی ﻓﺮﻳﺎﺩ می‌زﺩ و ﺑﻪ ﻣﻦ می‌گفت ﺑﺒﻴﻦ! ﺧﻮﺏ ﺑﺒﻴﻦ! ﺩاﺭﻳﻢ می‌ریم اﻳﻨﺠﺎ! ﺩاﺭﻳﻢ می‌ریم اﻳﻨﺠﺎ! ﺧﻮﺷﺤﺎلی و ﺷﻌﻒ ﺑﺮاﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺩﺭاﺯ ﻛﺮﺩﻡ و اﻭﻥ یکی ﻧﻤﻜﺪﻭن ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﺩﺳﺘﻢ و ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﻧﻤﻜﺪﻭﻥ! ﻧﻤﻜﺪﻭﻥ!
ﺑﺮاﺩﺭﻡ ﻳﻚ ﻟﺤﻆﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ ﻧﻪ اﺣﻤﻖ! ﻋﻜﺲ ﺭﻭﺵ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻦ ﻣﻴﺪﻭﻥ ﺷﻬﻴﺎﺩ! ﺩاﺭﻳﻢ می‌رﻳﻢ ﺗﻬﺮاﻥ!
ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﺩﺭکی اﺯ ﺗﻬﺮاﻥ ﻧﺪاﺷﺘﻢ اﻣﺎ ﺷﻜﻞ ﺑﻨﺎی ﻣﻴﺪﻭﻥ ﺷﻬﻴﺎﺩ ﺗﻮی ﺫﻫﻨﻢ ﺣﻚ ﺷﺪ، ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﻮاﺭ اﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻳﻢ اﺯ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺧﻮاﺑﻢ نمی‌برد ﻣﻦ و ﺳﺎﺳﺎﻥ ﺑﺮاﺩﺭﻡ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ و اﻭﻥ ﺑﺮاﻡ اﺯ ﺧﺎﻃﺮاﺕ ﺗﻬﺮاﻥ می‌گفت اﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻋﻤﻮ اﺳﻜﻨﺪﺭ و ﺳﮓ ﮊﺭﻣﻦ ﺷﭙﺮﺩ ﺗﻮی ﭘﺎﺭﻙ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺧﻮﻧﻪ، اﺯ ﺳﺮﻳﺎﻝ‌ﻫﺎی ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ، ﺑﺎﻻﺗﺮ اﺯ ﺧﻂﺮ و ﭘﻴﺸﺘﺎﺯاﻥ ﻓﻀﺎ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻮﺵ می‌داﺩﻡ اﺯ ﻣﺮﺩ ﺷﺶ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺩﻻﺭی و ﻛﻮﺟﻚ و ﺗﺎﺭﺯاﻥ، اﺯ ﺟﻨﮓ و ﺧﻤﺴﻪ ﺧﻤﺴﻪ و ﻛﺎﺗﻴﻮﺷﺎ. ﺳﺎﺳﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺗﻮی اﺗﻮﺑﻮﺱ ﺗﺎﺭﻳﺨﭽﻪ ﻫﻤﻪ اﻭﻥ ﺳﺎل‌هایی ﻛﻪ ﻣﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﺮاﻡ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ و ﻣﻦ ﻓﻘﻄ ﮔﻮﺵ ﺩاﺩﻡ.
ﻧﺰﺩﻳﻜﺎی ﺻﺒﺢ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ‌ﻫﺎی ﺗﻬﺮاﻥ ﻧﻤﺎﻳﺎﻥ ﺷﺪه ﺑﻮﺩﻥ. ﺳﺎﺳﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ می‌کرﺩ، ﺷﺒﻴﻪ کسی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻳﻪ ﭼﻴﺰی می‌گرﺩﻩ ﻣﺮﺗﺐ اﻳﻨﻮﺭ و اﻭﻧﻮﺭ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ می‌کرﺩ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ اﻭﻥ ﺑﻮﺩ و ﺗﻘﻠﻴﺪ می‌کرﺩﻡ، ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺳﺎﺳﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ اﻭﻧﺠﺎﺳﺖ! ﺑﺮﺝ ﺳﻔﻴﺪ ﻣﻴﺪﻭﻥ ﺷﻬﻴﺎﺩ ﺭﻭ می‌گفت خیلی ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ... ﺑﺰﺭﮒ و ﺑﺎ ﺷﻜﻮﻩ...
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺗﻤﺎﻡ اﻳﻦ ﺳﺎل‌ها ﺑﺎ ﺷﻜﻮه‌ترین ﻧﻤﻜﺪﻭﻧﻴﻪ ﻛﻪ ﺗﻮی ﻋﻤﺮﻡ ﺩﻳﺪﻡ!