18اکتبر2018

20 دی 1396 نوشته شده توسط 

داستان کوتاه رعنا

آریاناP69
تابلویی از سمیه بهروزیان، نقاش وهنرمند هراتی

نرگس هاشمی
ساعت پنج صبح فيروز از خواب برخاست و به صدای پرنده‌ها گوش داد که شادمانه طلوع صبح و آغاز یک روز ديگر را زمزمه می‌کردند. احساس شيرينی مثل يک رويای هوس‌آلود از ذهنش گذشت و بار ديگر به عالم رؤیا پناه برده پلک‌هايش را بست. زنگ ساعت سرمیزی دوباره خوابش را پراند و به عجله سر جایش قرار گرفت. با کسالت و تنبلی خودش را به دستشویی رساند و پس از آراستن سروصورت و ناشتای مفصل خانه را ترک کرد.
خانه دیگر خوشش نمی‌آمد؛ به‌خصوص از وقتی‌که پرستو همسر زيبا و جوانش ترکش کرد، تحمل فضای سرد و خالی از محبت را نداشت.
رعنا دختر جوان و زيبايی که تازه مکتب را تمام کرده بود و چاره دیگری به‌جز دریافت کار با معاش نسبتآ مناسب را نداشت تا پدر ریش‌سفید و مادر مریض و نابینایش را نان دهد به‌واسطه محبوب رفیق فیروز وظیفه سکرتری فیروز را بدست آورد.
فیروز که فرصت خوبی برایش مهیا شده بود تا یک بار دیگر بخت‌آزمایی کرده و توجه رعنا را جلب کند؛ همواره در جریان کار از بی‌وفایی همسرش یادها می‌کرد و خود را کاملآ شخص تنها و بی‌کس و حق‌به‌جانب جلوه می‌داد.

رعنا که دختر مهربان و ساده‌دلی بود؛ در هر فرصتی به او دلداری می‌داد و از فیروز و قصه‌های مکررش احساس ناراحتی می‌کرد.
فيروز به اين استدلال رعنا چندان اعتمادی نداشت و در هر موقع ترجيح می‌داد تا فراتر از قبل حرف دلش را به زبان بیآورد، اما از بخت بد می‌دید که دختر دلربا به او مثل بچه‌ای نابالغ نگاه می‌کند و به‌جز دلسوزی هدف دیگری ندارد.
رعنا که همه گوش و هوشش متوجه کار و از دست ندادن وظیفه‌اش بود؛ نمی‌توانست شنونده مستعدی برای حرف‌های عاشقانه فيروز باشد، درحالی‌که تمرکزش را به‌سختی حفظ می‌کرد؛ در تائید گفتار او سری تکان می‌داد و به بهانه آوردن چای و يا ميوه دفتر را ترک می‌کرد.
فيروز که بهانه‌ای به‌جز از ذکر بی‌وفایی همسرش نداشت خود را در مهلکه شور، اشتياق و اوهام عاشقانه می‌انداخت و با اين تمهيد بر لذت دیدارهای کمياب و ارزشمند خود می‌افزود و اما می‌دانست که راضی کردن رعنا به اين زودی‌ها ميسر نيست؛ برگ عيشش را ورق زده و به کوشش‌هایش ادامه می‌داد.
در يکی از روزهای گرم و طاقت‌فرسای تابستان که مغزش از شدت گرما منفجر می‌شد. تلفون را از جيبش بيرون کرد، قلبش به‌تندی درحرکت شد. نفسش به شمارش در آمد. عزمش را قوی‌تر نمود و با خود گفت: «انتظار بی‌فایده است.» شماره تلفون رعنا را با انگشت‌های دستش فشار داد و پس از چند زنگ صدای رعنا قلبش را به تکان آورد که می‌گفت: بلی رییس صاحب بفرماييد!
فيروز به عجله لب به سخن گشود و گفت: «می‌خواهم ببينمت.»
رعنا مکث نمود و جواب داد: «رییس صاحب! آيا کدام کاری ضروری دارید تا همين لحظه شما را ببينم ...؟»
فيروز با هيجان گفت: «بسيار عاجل است.»
رعنا باز هم سکوت کرد. فيروز افزود: «تمام اوراق دفتر را به خانه آورده‌ام و در چندین جا نواقصی وجود دارد که همین حالا باید درست‌شده و به دفترها فرستاده شود. پس تا نيم ساعت ديگر دريورم (راننده‌ام) را می‌فرستم.»
دريور فيروز بر موتر (ماشین) سوار گرديد و با آخرين سرعت به‌سوی خانه رعنا درحرکت شد. سرک‌ها خلوت بودند و او را زودتر به مقصد رساندند؛ نيم ساعت طول نکشيده بود که صدای غرش موتور ماشين مثل رعدوبرق گوش‌های رعنا را نواخت و صدای زنگ تلفون وادارش کرد تا از مادر پير و نابينايش خداحافظی کرده سوار موتر گردد.