19فوریه2018

16 دی 1396 نوشته شده توسط 

علوم زیستی: ماشین ‌گرایی یا حیات گرایی

P42-01

برای درک کامل بُرد بحث جنجالی تفکر کلود برنار و به‌منظور فهم انگیزه‌هایی که به‌طور دائم باعث بازگشت آن‌ها در مفهوم «جبرگرایی» به‌مثابه پایه‌ای برای هرگونه تفکر در باب علم، شایسته است عبارات بحثی را که با دکارت آغاز می‌شود، دوباره مطرح کنیم. این بحث در باب ارتباطات میان دو شاخه بزرگ در علوم طبیعی است: علوم ماده و علوم زیستی.
این ایده که بر طبق آن برخی اجسام یعنی اجسام زنده، ازآنچه کلود برنار آن را «جبرگرایی» می‌نامد، گریزان هستند، از زمان دکارت و در پاسخ به اظهارات تحریک‌آمیز او که می‌گفت موجودات زنده (ازجمله انسان) ماشین هستند (بااین‌حال انسان دارای روحی است که حیوانات فاقد آن هستند)، گسترش یافت. واکنش به این سخنان دکارت اساساً زیر عنوان «حیات گرایی» گسترش یافت و این ایده نقشی اساسی در گسترش علوم زیستی ایفا کرد (بیشتر شاید به‌عنوان جرقه‌ای برای ایده‌های جدید بود تا اینکه مانعی باشد). این ایده‌ایست که کلود برنار با آن مبارزه می‌کند. درواقع، دقیقاً همین مبارزه است که باعث شد تا او مفهوم جبرگرایی را دوباره مطرح کند و به آن صورتی ساده و مختصر می‌دهد: «هر علتی معلول خود را دارد.»
کوپرنیک، گالیله، نیوتن این نقطه مشترک را با یکدیگر دارند که همگی به مسائل مربوط به اجسام بی‌جان پرداختند. حال چه این مسئله مربوط به منظومه سیارات باشد یا مربوط به اجسام مادی آن‌چنان‌که در ادراک حسی مشترک انسان نمایان می‌شود، هرگز آن‌ها به مسئله اجسام جاندار نپرداختند. البته، قانون گرانش جهان‌شمول است و همین قانون آن‌چنان‌که هست، بر روی موجودات زنده همان تأثیری را دارد که بر روی سیارات و سنگ‌ها دارد؛ اما این تأثیر به خاطر اینکه آن‌ها موجودات زنده هستند، نیست، بلکه به این خاطر است که آن‌ها اجسام مادی هستند. وانگهی، سیب افسانه‌ای معروفی که منشأ کشف این قانون در نزد نیوتن بود و از پرتاب‌شدگی پربار و خوش‌اقبال ناشی می‌شد، خود موجودی زنده بود (گیاه). هیوم می‌گفت این جسم، باوجوداینکه زنده بود، به‌مانند توپ‌های بیلیارد (که در آن زمان از عاج بودند) رفتار می‌کرد.
قوانینی که علم کلاسیک کشف می‌کند قوانینی چنان کلی هستند که تمایزی میان اجسام جاندار و بی‌جان قائل نیستند. بااین‌حال، بدیهی است که در هسته‌ای که از آن درخت آلو خواهد رویید چیزی غیر از سنگی وجود دارد که بر روی چمن باغ در کنار آن قرارگرفته است. همچنین بدیهی است که سرگین‌غلتانی میان این هسته و سنگ در حرکت است همچنین دارای چیزی کاملاً متفاوت است. آیا چنین بدیهی است؟ نه برای دکارت که معتقد است که حیوانات ماشین هستند (گفتار در روش، بخش پنجم). به‌زعم او، یک سیستم ماشینی و یک سیستم بیولوژیکی از یکدیگر متفاوت نیستند. فقط پیچیدگی ساختار درونی آن‌ها است که تفاوتی آشکار میان ماشین‌های بیجان و ماشین‌های جاندار ایجاد می‌کند. اجسام زنده متشکل از تعداد قطعات بسیار زیادی هستند که باظرافت کنار یکدیگر قرارگرفته‌اند که نمی‌توان امید به توصیف کامل آن‌ها داشت (به‌ویژه به خاطر سطح دانشی که دکارت در آن زمان داشت). بااین‌حال، بنیان ساختار آن‌ها از بنیان ساختار ماشین متفاوت نیست. این مکانیسمی مشابه مکانیسم یک ساعت مچی یا یک ربات است که کارکرد آن چیزی را می‌آفریند که ما آن را «حیات» می‌نامیم. به نظر دکارت دو نوع مکانیسم، یعنی یکی برای اجسام بی‌جان و یکی نیز برای اجسام جاندار وجود ندارد. بلکه فقط یک مکانیسم وجود دارد. این جمله امروزه می‌تواند پیش‌پاافتاده به نظر برسد؛ اما با توجه به مستندات و مدارکی که در عصر دکارت می‌توانستیم در اختیار داشته باشیم، این ایده بسیار جسورانه بود. درهرحال، سادگی و بی‌آلایشی از مزایای آن است. فقط وقتی صحبت از انسان می‌شود، پاسخ دکارت حالتی پیچیده‌تر به خود می‌گیرد.
انسان نیز یک موجود زنده است. مشخصه ماشینی موجود زنده نیز باید بر او اِعمال شود. می‌تواند ماشین باشد؟ دکارت می‌گوید بله به‌عنوان انسان متشکل از جسم است؛ اما دارای یک روح نیز است. برای مستدل کردن این توضیح که به نظر می‌رسد استثنایی دلبخواهانه در جهان موجودات زنده وارد می‌کند و انسان را از هر موجود دیگری متمایز می‌کند، دکارت ارتباطی میان جسم و روح تصور می‌کند که به نظر او در ناحیه آنچه او آن را «غده صنوبری» می‌نامد، صورت می‌گیرد و او نقش محدوده میانی را به آن می‌دهد. این غده که «اِپی فیز» نیز نام دارد، شکل مخروط کوچکی با قطری چند میلی‌متری را دارد. این غده از زمان جالینوس شناخته‌شده بود و تقریباً در مرکز مغز قرار دارد اما این ویژگی خاص را دارد که ظاهراً یکی است، درحالی‌که ساختارهای دیگر مغز دوتایی و متقارن هستند. اینکه این غده در مغز همه مهره‌داران (درنتیجه نه‌تنها انسان) وجود دارد، به نظر دکارت، در ظاهر امر خط بطلانی قابل‌توجه برای فرضیه او که بعدها مورد تمسخر اسپینوزا قرار گرفت، نیست:
«او {دکارت} درواقع قبول می‌کند که نفس یا روح اساساً به نقطه‌ای خاص از مغز، غده معروف به صنوبری، متصل است و به‌واسطه آن روح تمامی حرکاتی را که در بدن اتفاق می‌افتد و همچنین اشیاء خارجی را حس می‌کند و می‌تواند آنچه را که می‌خواهد حرکت دهد. او قبول دارد که این غده در میانه مغز معلق است، به‌طوری‌که به شیوه‌های مختلف، ارواح حیوانی به آن ضربه می‌زنند و به‌علاوه اثرات مختلفی بر روی آن نقش می‌بندد به‌واسطه اینکه اجسام خارجی مختلف این ارواح حیوانی را به‌سوی آن می‌رانند.{…} واقعاً بسیار متحیر هستم که این فیلسوف که به‌شدت مصمم بود تا فقط از اصول فی‌نفسه شناخته‌شده استدلال کند و چیزی جز آنچه به‌طور واضح و آشکار دریافت می‌کند، نگوید و کسی که اغلب خود فیلسوفان مدرسی را به خاطر تلاش برای توضیح چیزهای مبهم با خصوصیات پنهان سرزنش می‌کرد، از مبهم‌ترین تمام فرضیات دفاع می‌کند. این سؤال را می‌پرسم که منظور او از وحدت روح و جسم چیست؟ می‌گویم چه مفهوم روشن و متمایزی را از چنین تفکری بسیار بسته و وابسته به سهم کوچکی از کمیت در سر دارد؟»
به درست یا غلط، ژولین اوفره دو لا متری (۱۷۵۱-۱۷۰۹) بعدها گفت که قادر است بُرد حقیقی گفته دکارت را مشخص کند. به نظر او، غده صنوبری ابداعی بود تا او با مقامات دینی زمان خود آشتی کند. خود روح نیز به‌اندازه جسم مکانیکی است. تفکرات ما که فعالیت روح ما هستند، کمتر از جسم محصول ماده‌ای که ما از آن تشکیل شدیم نیستند. لا متری اولین فردی بود که صراحتاً یگانه انگاری مادی را با مشخصه مکانیکی بیان کرد.
اما قبل از اینکه لا متری به این صورت بتواند (یا گمان کند که می‌تواند) استدلال دکارت را به نقطه انتهایی خود برساند، مخالفت‌هایی در این زمینه بالا گرفت که بر این ایده استوار بودند که ایجاد علمی در باب موجودات زنده به‌مانند علوم مکانیکی ممکن است. فیزیکدان می‌تواند در مورد ماهیت و منشأ ماده، فضا و زمان پرسش کند. پزشک (در مورد زیست‌شناس بعدتر سخن می‌گوییم) در مورد ماهیت و منشأ ساختاری که به این ماده اجازه می‌دهد تا مشخصاتی را که مشخصات حیات هستند دارا باشد، بررسی می‌کند. یکی از شیوه‌های پاسخ دادن به پرسش در باب منشأ این ساختارهای خاص از مواد عبارت از فرض وجود نیروهای خاص و ویژه در موجود زنده است. همین ایده است که کلود برنار در مسیر فیزیولوژی با آن برخورد می‌کند. به نظر او، همین ایده است که مانعی بر سر راه پیشرفت این علم است؛ ایده‌ای که بر ضد ماشین انگاری دکارتی توسعه‌یافته است.